تبلیغات
قرارهای بی قرار
قرارهای بی قرار
1391/08/20 :: نویسنده : علیرضا

شب عملیات والفجر هشت، گردان یا رسول از لشكر 25 كربلا دارد وارد اروند وحشی می شود. چند تا از بچه ها، کنار اروندِ وحشی دارند هی رکوع می روند!

فرمانده رفت جلو گفت: " شما چه بسیجی هایی هستید، مگر تو مکتب امام درس نخواندید. الان چه وقت نمازه؟ چرا نماز مغرب و عشا را این قدر دور انداختید؟ "

یکی از بچه ها که داشت سلام می داد گفت: " سردار، این نماز مغرب و عشا نیست . . . "
گفت: " پس این چه نمازیه؟ هنوز شب از نیمه شرعی هم نگذشته که شماها این نماز را می خونید. "
گفت: " آخه می ترسیم الان که وارد اروند بشیم، نتونیم نماز شب مونو بخونیم. میترسیم تیر بخوریم و شهید بشیم و از نماز شب بیفتیم . . . "





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

به او گفتم که درست نیست دائم زن و بچه ات را از این طرف به آن طرف می کشی، بیا شهرضا یک خانه برایت بخرم. گفت: " نه! حرفِ این چیزها را نزن، دنیا هیچ ارزشی ندارد، شما هم غصه ی مرا نخور، خانه ی من عقب ماشنیم است، باور نمی کنی بیا ببین! "

همراهش رفتم در عقب ماشین را باز کرد: " سه تا کاسه، سه تا بشقاب، یک سفره پلاستیکی، دو تا قوطی شیر خشک و یه سری خرده ریزه. "

گفت: " این هم خانه . . . دنیا را گذاشته ام برای دنیا دارها، خانه هم باشد برای خانه دارها . . . "





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1391/08/14 :: نویسنده : علیرضا
گفت : مادر جان بیا ناهار بخوریم
پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟
گفت : باقالا پلو با ماهی
با خنده رو به مادر کرد و گفت : ما امروز این ماهی ها را میخوریم
و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند
...
چند سال بعد ... والفجر 8 ... درون اروند گم شد ...
...
مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد ...





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

حتی خوابش را هم نمی دیدم که آقا را از این نزدیکی ببینم و همیشه از پشت زندان دوربین  و به فاصله ای به میزان هیچ، توی دلم آقا را نظاره می کردم که برای مردمان قم و کرمانشاه و.. دست تکان می دهد.

اما وقتی قرار شد که اقا با بسیجیان هم دیدار کند ، خوشحال بودم، خوشحال بودم که آقا نه تنها برای مردمان قم و کرمانشاه و گیلانی ها، که برای من هم دست تکان می دهد.

و اما دیروز،دیروزهر که هر چه داشت تقدیم میکرد به خامنه ای،از امام که دیگر امام تر نداریم و اگر ولایت فقیه همان ولایت رسول الله است ولایت الله است چرا که نه،دست خدا دیروز بر سر و روی ما دست می کشید،همان گونه که گونه های مادری که داشت غریبی اش را با آقا تقسیم میکرد و خیس شده بود..
دیروز نه تنها خراسان شمالی بلکه ایران یک بار دیگر رنگ و بوی اسلام گرفته بود،همان که باعث منزلت خاکش شده است،همان اسلامی که مردمان ما را مثل پرنده ها دیروز گرد مولایشان پرپر کرده بود، وباز اماممان در آغوش امت جا گرفته بود..
من دیروز برای دیدن امامم از سر و روی هیچ کس بالا نرفتم،کسی را هم هُل ندادم، ما از بوی خون خدا(جهاد) بدمان نمی آید اما دیروز روز خون نبود،روز جنون بود.!من تاحالا اقا را فقط از آن جعبه جادویی ۲۱ اینچی خانه مان دیده بود که برایمان صحبت میکرد و دست تکان میداد. اما دیروز دیدن آقا با بعضی وقت ها فرق می کرد، امام ما باز همان بود که همیشه می دیدمش اما نمی دانم چرا مردم بی قرار بودند؛انگار وعده گاهشان شده بود بهشت و بهشت جایی است که از خود بی خبر میشوی، دیوانه میشوی، دیوانه بهشت میشوی و دیروز همه شده بودیم مثل دیوانه ها..جور دیگری بودیم و جور دیگری می شنیدیم و میدیم و شاید بعضی هایمان جور دیگری اشک میریختیم..همه آمده بودیم به قیمت آبروی اماممان.!

انگار دست خدا را احساس می کردیم که بر سر ماست که خامنه ای رهبر ماست.
دیروز هر که هرچه داشت تقدیم میکرد به آقای خامنه ای ، از امام که دیگر امام تر نداریم و اگر ولایت فقیه همان ولایت رسول الله است ولایت الله است چرا که نه،دست خدا دیروز بر سر و روی ما دست می کشید،همان گونه که گونه های مادری که داشت غریبی اش را با آقا تقسیم میکرد و خیس شده بود..
دیروز اما برای دیدن، برای دیده شدن چشم نمی خواستیم، دیروز فقط عشق بو می کشید، بو می کشید و حس میکرد ،حسش را در آغوش می کشید و بعد اشک میریخت.دیروز آقا مثل آقا بود.
آخر دیدار یاد این شعر افتادم که: ” ما طالب عشقیم اگر خامنه ای مظهر عشق است”

منبع:بی بهانه





نوع مطلب : حضـرت ماه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : بی بهانه،

خیره شدم به آسمون و خاطرات قدیمم رو مرور می کنم ، و لذت می برم از این اوج تنهایی!

مدت ها تنها بودن هم خودش تجربه ای بسیـــار سخت ، جان فرسا ، جالب و لذت بخش! بود که الحمدلله آرشیو شد توی فایل جوووونیم که حتما آینده به دردم خواهد خورد (شک ندارم) به هر حال امتحاناتی که خدا در طول زندگی از آدم میگیره برکتی توش هست که اگه دقت نکنی مفت از دستت می پره. (پس خدایا دقت مون رو بیشتر کن!)

اما الان که داشتم حساب کتاب روزها و شب های آینده رو می کردم ، دیدم 33 روز مونده تا شب های عاشقی محرم ... آخ جووووون

شب های محرم بهترین ساعت های عمرم محسوب میشن. 33 روز بیشتر نمونده تا ورود به بهشت حضرت حسین(ع). خوبه که یادمون نره محرم و عاشورا و کربلا فقط و فقط قراره یه فرصت باشه برای نزدیک تر شدنمون به اربابمون و تبدل شدن به سرباز امام زمان (عج) و ان شاءالله خشنود کردن خدا از خودمون !

واسه همین هم اگه ارباب رزقی بده به نوکر رو سیاهش میخوام قرار بزاریم با خودمون که چهل روز باقیمونده تا محرم زیارت عاشورا بخونیم . خدا رو چه دیدی شاید ما هم یه چیزی از معنای واقعیه "اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداکُمْ" فهمیدیم.

فقط یه چیزی جا افتاد! اونم رسم قدیمیه ما بچه هیئتیا بود که برای ورود به محرم و عزای  حضرت حسین (ع) خدمت علی بن موسی الرضا می رفتیم و اذن نوکری ، برکت ، توان  ، فهم مصیبت ، لیاقت ، نور ، فیض و خیلی چیزای دیگه رو از آقامون می گرفتیم که اگه عمر کفاف بده و کشش معشوق نصیب حقیر بشه ، عاشق بیچاره برای زیارت مخصوص حتما به پابوس علی بن موسی الرضا میره . (آخ دلم لک زده برای زیارت امین الله تو صحن جامع رضوی کنار باب الجواد)

و در انتها ...

اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ

والسلام

وعده ما عصـر عـاشـورا کنار قتلگاه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1391/07/20 :: نویسنده : علیرضا

داد می زد گریه می کرد،می گفت:می خواهم صورت برادرم را ببوسم…

اجازه نمی دادند.

یکی گفت:خواهر است مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد.

گفتند:شما اصرار نکنید نمی شود…

این شهید سر ندارد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

از یک سو باید بمانیم که شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند . هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. عجب دردی، چه می شد امروز شهید می شدیم تا دوباره فردا شهید شویم.

شهید رجب بیگی





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
خبر دادند محمد شهید شده، جنازه‌اش رو آوردند، الان تو سپاهه. سریع رفتم ببینمش، آخه چند ماهی می‌شد که ازش خبری نداشتم، از همون سه چهار ماه قبل که اعزام شد کردستان، دیگه هیچ اطلاعی ازش نداشتم، تا اینکه خبر شهادتش رو آوردند.
رفتم سپاه، سراغش رو گرفتم، گفتند جنازه‌اش تو اون اتاقه، برو ببینش، وقتی رفتم تو اتاق، دیدم یه گونی که همه جاش خونیه، تو اتاقه؛ جرأت نکردم توی گونی رو نگاه کنم.
یه لحظه یاد آخرین حرفاش افتادم که بهم قبل از اعزامش گفته بود. می‌گفت این بار آخریه که می‌رم و دیگه برنمی‏گردم؛ اگه فقط یه گلوله یا ترکش بهم خورد، بدون خدا قبولم نکرده، ولی اگه جنازه‌ام تکه تکه برگشت، بدون واقعاً شهید شدم.
هم ناراحت بودم، هم خوشحال. زنده زنده، تکه پاره‌اش کرده بودند و تکه‌های پیکرش رو تو همون گونی فرستاده بودند.
زندگی مظلومانه «شهید محمد نوبخت» ، با شهادت مظلومانه‏ اش کامل شد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط : راه اینجاست،


( کل صفحات : 25 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :