قرارهای بی قرار

یک بار که عبدالحسین از جبهه به مرخصی آمده بود،شبی در خواب متوجه شدم دارد سینه می زند و اسم رفقای شهیدش را به زبان می آورد و در حال سینه زنی اشک می ریزد.

می گفت:زهرا جان،فلانی و فلانی شهید شدند و یک یک اسم و فامیل شهدا را می برد.

من چون دیر وقت بود و پشت اتاق هم کوچه بود و صدا بیرون می رفت،با خود گفتم شاید صدای او را کسی بشنود.برای همین او را صدا زدم و گفتم:از بس جبهه رفتی فکر می کنی خانه هم جبهه است.مدام یا حسین یا حسین و یا زهرا یا زهرا می گویی.از خئاب برخاست و بدون اینکه چیزی بگوید یک پتو برداشت و رفت در اتاق دیگری.رفتم به دنبالش؛دیدم پتو را کشیده رئی سرش و به قدری گریه می کرد که شانه هایش می لرزید.پرسیدم چی شده؟گفت:داشتم خواب حضرت زهرا(س) را می دیدم. وبا حضرت حرف می زدم.

خیلی نا راحت شدم از اتاق بیرون آمدم و رفتم کنار بچه های قد و نیم قدش که خوابیده بودند.

گریه ام گرفت؛گفتم یا فاطمه زهرا(س) قربانت بروم آمدی به خانه ما اما من نفهمیدم..!





نوع مطلب : فاطمیه، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic