تبلیغات
قرارهای بی قرار - خون خواهی مـــادر
قرارهای بی قرار

شهید سید حسن علیشاهی امامی یکی از رزمندگان اطلاعات و عملیات لشکر ما (25 کربلا) بود.او آدم فقیری بود.به طوری که وقتی به مرخصی می رفت،در بازار بابل پیاز می فروخت.خیلی مراقبت می کرد که لقمه حرام در زندگی اش راه پیدا نکند.قبل ازعملیات والفجر8 در تمام مراحل شناسایی حضور داشت.

من شاگردی داشتم که از چنین افرادی در مواقع خاص و بحرانی استفاده می کردم.چون او آدم ورزیده و با تجربه ای بود،گفته بودم سید که در حد فرمانده محور است و نمی تواند یک تیپ را اداره کند؛درسنگر فرماندهی بماند که در بحران ها و مشکلاتی که معمولا در عملیات ها پیش می آمد،وارد عمل شود و گره ها را باز کند.

همیشه چند نفر از این افراد را در کنارم داشتم.که اگر مثلا گردانی راه را گم می کرد،بروند و آن ها را هدایت کنند.

شب عملیات والفجر8 آمد به سنگر ما،در حالی که یک شال سبز هم به کمرش بسته بود و یک خنجر با غلافش به کمرش،داخل شال گذاشته بود.گفت:حاجی من امشب می خواهم بروم عملیات.اما آقای طوسی و آقای مهری گفته اند نمی شود.و این دستور آقا مرتضی است که شما در وقت معینی وارد عمل شوی.

این را گفت و آمد نشست کنار من و در حالی که دستش را روی زانوهایم گذاشته بود گفت:به مادرم حضرت زهرا قسم اگر نگذاری بروم،روز قیامت جلویت را می گیرم..می خواهم بروم آن پهلوهایی که پهلوی مادرم فاطمه را شکست،بِـِدَرم..اگر نگذاشتی بروم تو را نمی بخشم و شفاعتت را نمی کنم..وبعد افتاد روی زانوهای من و شروع کرد به گریه کردن؛آن شب سنگر ما هوایی پیدا کرده بود که وصف نکردنی است.همه منقلب شدند و گریه می کردند.گفتم:سید بگذار کارمان را بکنیم،گفت حاجی تا اجازه ندهی دست از تو برنمی دارم.گفتم:باشه قبول.برو،اما به شرطی که وقتی خط شکسته شد،برگردی سر ماموریت خودت.گفت قبول می روم.اگر شهید نشدم که بر می گردم،ولی اگر شهید شدم شفاعتت را می کنم.سید رفت و عملیات آغاز شد.

صبح وقتی به آن طرف اروند رفتم و وارد ساحل عراق شدم،هوا هنوز تاریک و روشن بود،که دیدم جنازه سید حسن داخل کانال افتاده است..شال سبز به کمـرش بود و شهید شده بود..





نوع مطلب : فاطمیه، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1391/02/18 10:17
باسلام:(شهدا مار را ببخشند)
یاد شهدا هموراه در یاد و خاطره ما می باشد. باشد تا دوستانی که روزی در کنار ما بودند و ما قدر آنها را نمی دانستیم در روز قیامت شفاعت مان را بکنند. در آخر تمام دشمنان داخلی و خارجی در هر لباس و هر مقامی که هستند بدانند که ما بسیجیانی که روزی 13 یا 14 سال بیش نداشتیم و اکنون ساکت در گوشه ای نشته ایم تنها به یک اشاره رهبر از روی زمین حذف شان خواهیم کرد.
1391/02/14 10:35
سلام.!
الله اکبر!
شهدا کی بودن واقعا؟!
یا زهرای اطهر س
برادرم در نهایت ادب و احترام لینک شدید!
فی امان الله
1391/02/13 21:50
آخرِ فاطمیہ،دلائی کہ غمینہ،تو هیئت روضہ خونِ 「بی بی ام البنینِ」

فاطمیہ کہ تمام شد،

تفاوت فاطمہ ے من بہ اندازه ے یک سال خلاصہ شد در کلمہ هاے مقتلِ عباس

من ایستاده ام و هی در دلم"لا حول و لا قوه الا بالله"می خوانم

و هی تند تند فوت می کنم بہ سمت بقیع...

خادم می خندد بر من و در دلش می گوید این دیگر چہ دیوانہ ایست اول صبح؟

نمیداند شما بانوے تربیت ِ ارباب وفــا هستید،آنکہ آموخت:

عباسم مبادا سرورت را برادر خطاب کنی

مبادا در محضرشان از سخن پیشی بگیرے

مبادا قدمی فراپیش بگذارے

مبادا پیش از او آب بنوشی...

التماس دعا...یامهدی*
وفات خانم ام البنین تسلیت
1391/02/11 17:46
بسی گفتند و گفتیم از شهیدان

شهیدان را شهیدان می شناسند ...
1391/02/11 16:43
سلام.

گوهر پاك ببیاید كه شود قابل فیض

ورنه هرسنگ وگلی لولوء مرجان نشود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :