تبلیغات
قرارهای بی قرار - مصطفای جبهه ها(شهید مصطفی ردانی پور)
قرارهای بی قرار

سری اول مجموعه خاطرات کوتاه شهید ردانی پور در ادامه مطلب

هفت،هشت سال بیشتر نداشت؛ولی راهش نمی دادند تو مجلس..چادر مشکی سرش کرده بود؛رفت تو،یک گوشه نشست.روضه حضرت زهرا(س)بود.مادر جلوتر نشسته بود؛به مصطفی گفته بود نیای دنبال من،تو دیگه مرد شدی،زشته...

روضه که تمام شد،همان دم در چادر را برداشت و گذاشت زیر بغلش و دِ بــدو..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک کتاب گرفته بود دستش،دور حوض می چرخید و می خواند.مصطفی تا دید حواسش به دور و بر نیست هلش داد توی حوض،بعد هم شلنگ آب را گرفت رویش.تا می خواست بلند شود دوباره هلش می داد.

...با چندتا از هم حجره ای هایش آمده بود سراغ مصطفی که بندازنش تو حوض؛مصطفی اخم هایش را کرد توهم،نگاهش را انداخت روی کتابش و خیلی جدی گفت:من با کسی شوخی ندارم و الان هم دارم درس میخوانم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک مینی بوس طلبه برای تبلیغ!!هر کدام با یک ساک پر از اعلامیه؛پخش شده بودند در روستاها برای سخنرانی(از اول محرم تا ده شب)

هر شب از شریف امامی و شب عاشورا هم باید از شاه می گفتیم.توی همه روستاها هماهنگ عمل میکردیم..پیغام رسیده بود:باید از مردم امضا بگیریم و طومار درست کنیم و بفرستیم قم برای حمایت از امام.هرشب همین کار را انجام میدادیم تا اینکه شب 5 ساواک خبر دار شد و همه فرار کردیم..

...داد میزد و می کوبید به در و می گفت:در رو باز کنید،می خوام برم دستشویی؛یکی از سربازها آمد و بردش دستشویی.خود سرباز هم ایستاد پشت در.

امضاهایی که از مردم گرفته بود برای حمایت از امام،توی جیبش بود.اگر می گشتنش پیدا میکردند.

طومار را درآورد.اسم امام رویش بود نمی توانست بیندازد توی دستشویی..تکه تکه اش کرد،بسم الله را گفت و قورتش داد..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوایل انقلاب بود.رفته بود کردستان برای تبلیغ و مبارزه با کشت خش خاش.آن جا با بچه های اصفهان یک گروه ضربت تشکیل داده بود.چند تا از روستا ها رو پاکسازی کرده بودند و زمین ها را هم شخم زده بودند...چشم دیدنش را نداشتند.

بالاخره گیرش انداخته بودند و دوره اش کرده بودند.عمامه اش را از روی سرش برداشت،بالا گرفت و داد زد:عمامه من کفن منه،اول باید از روی جنازه من رد بشید..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چشم هایش را چسبانده بود به دوربین.نگاهش رو خیره کرده بود به آتیش ها.از پشت شعله ها عراقی بود که جلو می آمد با کلی پی ام پی و تانک و آرپی جی.رفت بالای سر بچه ها و یکی یکی بیدارشون کرد.چند ساعت بیشتر طول نکشید که با کلی اسیر و غنیمت برگشتند.شب که شد،سنگر به سنگر سراغ بچه ها رفت و بهشون گفت::یه وقت غرور نگیردتون،فکر نکنید جنگ همینه..باز هم میان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تازه به هوش آمده بود.چشم های بی رمقش که به من افتاد،خنده ای کرد و گفت:بله،رسول هم شهید شد..

نمی دانستم چه بگویم؟رفته بودم تسلیت بگویم،خوشحال بود و می خندید.

بی هوش شد..نفهمیدم که دوباره کی به هوش آمد،چش هایش نیمه باز بود و اشک می ریخت.میگفت:رسول یک تیر خورد و رفت،من این همه تیر خوردم وهنوزاینجا هستم.

تازه از اتاق عمل صحرایی آمده بود بیرون،هر چه اصرار کردم که شما برادر بزرگ تر رسول هستی و باید در مراسم ختم باشی باشید،قبول نمی کرد.آخر عصبانی شد گفت:مگه نمی بینی بچه ها کشیده اند جلو؟تازه اول عملیاته،کجا برم.!





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :