قرارهای بی قرار

انگار می‌شناسیش‌. نگاهش‌ آشنا است‌. لب‌خندش‌ هم‌. دستور دادنش‌ وحتا عصبانی‌شدنش‌. شاید قبلاً او را دیده‌ باشی‌. با او زندگی‌ كرده‌ باشی‌ یاجنگیده‌ باشی‌. شاید هم‌ از او فقط‌ نامی‌ شنیده‌ باشی‌. چه‌ فرقی‌ می‌كند؟انگار می‌شناسیش‌.

مهدی‌ باكری‌ همین‌ نزدیكی‌ها، روی‌ همین‌ زمینی‌ كه‌ رویش‌ هستی‌ به‌ دنیاآمد. درس‌ خواند و بزرگ‌ شد. مبارزه‌ كرد و جنگید. بعدها فرمان‌ده‌ لشكرعاشورا شد. قرار بود از رود عبور كند و گذشت‌، اما هیچ‌ وقت‌ بازنگشت‌.نمی‌دانم‌ شاید دلیل‌ آشناییت‌ همین‌ رفتنش‌ باشد، اگر آب‌ را بشناسی‌ وفرمان‌ده‌ لشكر عاشورا را.

آن‌هایی‌ كه‌ او را دیده‌اند، چیزهایی‌ درباره‌اش‌ می‌گویند كه‌ شایدباوركردنش‌ ـ اگر نخواهی‌ باورشان‌ كنی‌ ـ مشكل‌ باشد. این‌ها پاره‌ای‌است‌ از همان‌ گفته‌ها..::

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال‌ پنجاه‌ و دو تازه‌ دانش‌جو شده‌ بودم‌. تقسیممان‌ كه‌ كردند، افتادم‌خوابگاه‌ شمس‌ تبریزی‌. آب‌ و هوای‌ تبریز به‌م‌ نساخت‌، بدجوری‌مریض‌ شدم‌. افتاده‌ بودم‌ گوشه‌ی‌ خوابگاه‌. یكی‌ از بچه‌ها برایم‌ سوپ‌درست‌ می‌كرد و ازم‌ مراقبت‌ می‌كرد. هم‌اتاقیم‌ نبود. خوب‌نمی‌شناختمش‌. اسمش‌ را كه‌ از بچه‌ها پرسیدم‌، گفتند «مهدی‌ باكری‌.»

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رفتیم‌ توی‌ شهر و یك‌ اتاق‌ كرایه‌ كردیم‌. به‌م‌ گفت‌ «زندگی‌ای‌ كه‌ من‌می‌كنم‌ سخته‌ها.»

گفتم‌ «قبول‌.»

 برای‌ همه‌ كارش‌ برنامه‌ داشت‌؛ خیلی‌ هم‌ منظم‌ و سخت‌گیر. غذا خیلی‌كم‌ می‌خورد. مطالعه‌ خیلی‌ می‌كرد. خیلی‌ وقت‌ها می‌شد روزه‌می‌گرفت‌. معمولاً همان‌ روزهایی‌ هم‌ كه‌ روزه‌ بود می‌رفت‌ كوه‌.

به‌ یاد ندارم‌ روزی‌ بوده‌ باشد كه‌ دو نفرمان‌ دو تا غذا از سلف‌ دانشگاه‌گرفته‌ باشیم‌. همیشه‌ یك‌ غذا می‌گرفتیم‌، دو نفری‌ می‌خوردیم‌. خیلی‌وقت‌ها می‌شد نان‌ خالی‌ می‌خوردیم‌. شده‌ بود سرتاسر زمستان‌، آن‌ هم‌توی‌ تبریز، یك‌ لیتر نفت‌ هم‌ توی‌ خانه‌مان‌ نباشد. كف‌ خانه‌مان‌ هم‌ نم‌داشت‌، برای‌ این‌كه‌ اذیتمان‌ نكند چندل چندلا پتو و فرش‌ و پوستین‌می‌انداختیم‌ زمین‌.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال‌ پنجاه‌ و شش‌ پادگان‌ ارومیه‌ خدمت‌ می‌كردم‌. آمدند گفتند «ملاقاتی‌داری‌.»

مهدی‌ بود. به‌م‌ گفت‌ «باید از این‌جا دربری‌.»

هر طور بود زدم‌ بیرون‌. من‌ را برد خانه‌ی‌ عمه‌ش‌. كلی‌ شیشه‌ی‌ نوشابه‌آن‌جا بود. گفت‌ «بنزین‌ می‌خوایم‌.»

از باك‌ ژیانم‌ بنزین‌ كشیدم‌ بیرون‌. شروع‌ كردیم‌ كوكتل‌مولوتف‌ ساختن‌.خوب‌ بلد نبودم‌ اما مهدی‌ وارد بود. چند تایش‌ را بردیم‌ بیرون‌ شهر وامتحان‌ كردیم‌.

ازش‌ خبری‌ نداشتم‌. كوكتل‌مولوتف‌هایی‌ را هم‌ كه‌ ساخته‌ بودیم‌ ندیدم‌.دو ـ سه‌ روز بعد شنیدم‌ مشروب‌فروشی‌های‌ شهر یكی‌ یكی‌ دارد آتش‌می‌گیرد. حالا می‌فهمیدم‌ چرا ازش‌ خبری‌ نیست‌.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همان‌ اول‌ انقلاب‌ دادستان‌ ارومیه‌ شده‌ بود. من‌ و حمید را فرستاد برویم‌یك‌ ساواكی‌ را بگیریم‌.

 پیرمردِ عصا به‌ دستی‌ در را باز كرد. گفت‌ «پسرم‌ خونه‌ نیست‌.»

 گزارش‌ كه‌ به‌ش‌ می‌دادیم‌، چند بار از حال‌ پیرمرد پرسید. می‌خواست‌مطمئن‌ شود نترسیده‌.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دخترِ خانه‌ بودم‌. داشتم‌ تلویزیون‌ تماشا می‌كردم‌. مصاحبه‌ای‌ بود باشهردار شهرمان‌. یك‌ خورده‌ كه‌ حرف‌ زد، خسته‌ شدم‌. سرش‌ راانداخته‌ بود پایین‌ و آرام‌ آرام‌ حرف‌ می‌زد. با خودم‌ گفتم‌ «این‌ دیگه‌ چه‌جور شهرداریه‌؟ حرف‌ زدن‌ هم‌ بلد نیست‌.»

بلند شدم‌ و تلویزیون‌ را خاموش‌ كردم‌. چند وقت‌ بعد همین‌ آقای‌شهردار شریك‌ زندگیم‌ شد.


پ.ن::برای رای دادن به وبلاگ ما روی لینک زیر کلیک کنید/ممنون میشم/

رای دادن به وبلاگ





نوع مطلب : شهید مهدی باکــری، 
برچسب ها : خاطرات شهید مهدی باکری،
لینک های مرتبط :
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات