تبلیغات
قرارهای بی قرار - پدر صلواتی
قرارهای بی قرار
1391/04/29 :: نویسنده : سجاد كریمى
تو منطقه داشتیم والیبال بازی می‌کردیم. پاسور من کسی بود که مثل بعضی‌ها، او را «پدر صلواتی» صدا می‌زدند. وقتی چند بار درست پاس نداد؛ برگشتم و گفتم: " پدر صلواتی! دفعه آخرت باشد که اینطور پاس می‌دی، و الاّ خودت می دونی! "

فرمانده گردان تخریب پشت سرم ایستاده بود. بازی که تمام شد، دستش را گذاشت روی شونه‌ام و گفت: " آفرین! خیلی خوشم آمد! " او نمی‌دونست که همه به اون بنده خدا می‌گویند " پدر صلواتی. " فکر می‌کرد من از روی توجه و با کنترل زبان، او را به این نام صدا کردم! این شد که مرا با خودش برد به گردان تخریب!

آنقدر خوشحال بودم که نگو و نپرس! چیزی نگذشته بود که عملیات خیبر شروع شد. برای تخریب پل " القرنه " وارد عمل شدیم که به اسارت نیروهای بعثی درآمدم.

یک پدر صلواتی گفتن هفت سال کار دستمان داد و ما را برد و آورد!!





نوع مطلب : سوژه های جبهه، شهـدا، 
برچسب ها : عملیات خیبر، گردان تخریب، پدر صلواتی،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :