تبلیغات
قرارهای بی قرار - شهیدان زنده اند الله اکبر....
قرارهای بی قرار
من یادم هست شب دوم عملیات چزابه بود ، شهید چراغچی نزد شهید خادم الشریعه آمد و گفت من می خواهم بروم و از خط خبر بگیرم گفت : نمی خواهد بروی ، گفت: من باید بروم ، می خواهم مهمات ببرم گفت : اگر می خواهی مهمات ببری راننده می برد تو نمی خواهد ببری گفت : می خواهم بروم اطلاعاتی از آنجا بگیرم. گفت: بچه ها پشت بی سیم هستند هر اطلاعاتی می خواهی بگیری بگو بچه ها بدهند . گفت: من اصلا می خواهم بروم خط را ببینم چگونه است ؟ گفت: نمی خواهد بروی. گفت: تو بگویی یا نگویی من می روم . پس بهتر كه بگویی برو . گفت: پس اگر خودت می خواهی بروی كه برو . شهید چراغچی آنجا ایستاد و دید بالاخره به این شكل نمی تواند نظر ایشان را بگیرد . با یك حالت دوستی و رفاقت با اینها برخورد كرد كه بگذار ما برویم یك خبری از خط بگیریم . در نهایت به او گفت : برو. شهید چراغچی همراه با ماشینی كه مهمات داشت ، رفت و بلافاصله بعد از همان قضیه شهید چراغچی مجروح برگشت كه ایشان را به بیمارستان منطقه بردند و می خواستند از آنجا به اهوار اعزامش كنند . خادم الشریعه خودش رفت از آنجا خبر گرفت و آمد . هنوز پایش به سنگر نرسیده بود كه دیدیم شهید چراغچی با سر باندپیچی شده و لباس خونی آمد . گفت : چرا آمدی ؟ گفت: من اهواز نمی روم . گفت: تو باید بروی استراحت كنی. گفت: نه من استراحت نمی كنم و همانجا ایستاد .

راوی :سید محمد حسینی

***********
یادم هست ابتدا كه شهر و روستاها را منطقه بندی كرده بودیم ، می خواستیم آقای چراغچی را مسئول یكی از مناطق بگذاریم. آقای چراغچی گفتند به من اجازه بدهید كه به جبهه بروم. من به ایشان گفتم حالا شما بروید و در منطقه كارتان را شروع كنید و آنجا را سرو سامانی بدهید بعد باهم صحبت می كنیم . ایشان گفتند آقای ابراهیم زاده اگر من این كار را انجام دادم می توانم به جبهه بروم. گفتم انشاءا... حالا شما كارتان را انجام بدهید. گفت خیلی زود انشاءا... این كار را انجام می دهم . بعد از مدت نه چندان طولانی آمد و گفت شورای منطقه را مشخص كرده ام و كار رو به راه است و مشكلی وجود . ندارد اجازه بدهید به جبهه بروم. من به ایشان پیشنهاد كردم كه بیا شما كار دیگری كه نقش مستقیم با جبهه دارد انجام بده یادم هست كه اولین گروه اعزامی به آبادان بود كه گفتم اگر شما در آموزش كار انجام دهید كار بزرگی است و كاری مثل جبهه می باشد . ایشان گفت اگر نظر شما این است من كار را انجام می دهم ولی دیگر با همین ها می روم با همین گروه هم اعزام شد و اینها را آموزش داد و خیلی با نشاط این كار را انجام می داد . وقتی هم می خواست برود گفت می روم و خیلی زود برمی گردم بعد از آن مقطع هر موقع كه می آمد مشهد و من را می دید می گفت یك سری كارها در جبهه دارم. انشاءا... انجام می دهم و برمی گردم.

راوی :اكبر ابراهیم زاده

**********
در اواخر سال 61 قرار شد یك عملیاتی در جنوب كشور انجام شود. برادر حمیدنیا و معاونت ایشان شهید چراغچی بودند. در روز اول عملیات ما برای وارد كردن نیروها می رفتیم كه متأسفانه در بین راه تصادفی رخ داد و شهید چراغچی و برادر حمیدنیا هم در آن ماشین بودند و ما سه نفر بودیم. برادر حمیدنیا از ناحیه سر مجروح شد و برادر چراغچی زخم سطحی برداشتند و من هم از ناحیه سر جراحت برداشتم كه به پشت جبهه انتقال یافتم. عملیات والفجر مقدماتی در منطقه ای رملی بود و حمل و نقل نیروها مشكل بود. دشمن در آن منطقه عملیاتی از میدان های مین و شبكه های انفجاری و تله هایی كه در مسیر نیروهای اسلام از روی ترسشان قرار داده بودند، زیاد استفاده كرده بود. پس از بهبودی كه به خط آمدیم برادران می گفتند: برادر چراغچی آن جیپ را عوض كردند و یك بی سیم روی آن نصب كردند و با تمام جراحتی كه داشتند سریع جلو رفتند. برادر حمیدنیا كه حراجت بیشتری داشت، نتوانست در عملیات شركت نماید.

راوی :سید رضا قنبری


*************

.شب عملیات چزابه پاتك دشمن در منطقه نبأ بود. شاید حدود ساعت 5/ 3 یا 4 صبح بود كه مشغول دفاع بودیم. دیدم شهید چراغچی با ماشین فرماندهی تشریف آوردند. آن چیزی كه مورد توجه ما قرار گرفت این بود كه چطور توانستند با این حجم سنگین پاتك دشمن از منطقه پشت سر جبهه ما بتوانند خودشان را به خط برسانند. طلبق رفاقتی كه باهم داشتیم من هم آنجا رفتم. به ایشان گفتم: شما حق نداشتی كه اینجا بیایی _ فقط باید از طریق بی سیم دستوراتی می دادی یا نیرو می فرستادی _ ایشان با حالت خیلی خوبی خندید، گویی اینكه اینجا جنگی نیست. هیچ اتفاقی نمی افتد. با توجه به وضعیت جسمی و رزمی كه داشت آمدنش مثل این بود كه مالك اشتری به خط ما اضافه شده است.

راوی :ن .م غیور

****************.
ما بعد از عملیات ا...اكبر آزادسازی بستان را داشتیم. در عملیات آزادسازی بستان خوب یك مرحله عمل شد و در آن مرحله ما نتوانستیم به آن اهدافی كه مد نظر بود برسیم. قسمتی از اهداف تصرف شد. بخش دیگر باقی ماند. طراحی شد كه خوب حالا به چه شكل عمل بشود. خدا رحمت كند جمیع شهدا، شهید بزرگوار حاج حسین خرازی فرمانده لشكر 14 امام حسین (ع) كه آن زمان تیپ امام حسین بودند، می خواست از آن محور عمل بكند و مسئولیت شناسایی اش هم به مجموعه ستاد خراسان محول شده بود و شهید حسینی مسئولیت شناسایی آن محور را به عهده داشتند. خوب قرار بر این شد كه ما باید دشمن را دور بزنیم چون اگر بخواهیم به صورت جبهه های عمل بكنیم نتیجه ممكن است كه نتیجه مطلوبی نداشته باشد برای دور زدن می بایست ما یك مسیر طولانی را طی بكنیم تا به اهداف خودمان برسیم. حساب بكنیم مسیر هم صعب العبور بود. باصطلاح شنهای روان منطقه را فرا گرفته بود. از مسیرهای خاصی فقط ما می توانستیم تردد بكنیم. بعضاً چیزی حدود 30 _ 40 كیلومتر راه را فقط باید ما پیاده طی می كردیم تا به آن نقطه برسیم و از آن نقطه عملیات شناسایی خودمان را خواستیم آغاز بكنیم. خوب ما اولین باری بود كه در خدمت شهید بزرگوار رفتیم همان اولی كه آنجا رسیدیم گفتیم: بابا اینجا اصلاً امكانش نیست. من تنها نبودم بلكه آن جمع چند نفره كه رفته بودیم چنین نظری داشتیم ایشان فرمودند: كه نه ما مطمئناً از این مسیر خواهیم رسید. خوب ما از نظر عقلانی و از نظر مادی داشتیم به قضایا نگاه می كردیم ولی دیدیم خوب این امكانش نیست. گفتیم: بابا اگر در این مسیر بر فرض محال كه ما راه را هم پیدا بكنیم چون دقیقاً پشت توپخانه های دشمن آن هم توپخانه های دور بردشان به حساب منتهی می شد. خوب اصلاً چه نیرو و چه امكاناتی می تواند این مسیر طولانی را با این صعب العبوری طی بكند. ایشان معتقد بودند كه نه مطمئن باشید كه می توانیم و از همین مسیر هم ما موفق خواهیم شد. ما آن منطقه را به عنوان اولین بار رفتیم، رفتیم و باصطلاح عقبه ها را شناسایی كردیم. بعد دیدیم چقدر واقعاً مسیر مناسب و خوبیست كه شهید بزرگوار می گفت: حالا ممكن است ما در رفتن اذیت بشویم. نیروهایی كه می خواهند مسیر را عمل بكنند اذیت بشوند. ولكن بحث تلفات هست ما تلفاتمان اینجا نزدیك به صفر است و واقع اش هم بعد از عملیات طریق القدس ما این به عینه دیدیم منتهی مراتب دیدگاه و دیدن ما نسبت به شهید حداقل، در آن عملیات چهار و پنج ماه به حساب ایشان جلوتر از ما مسئله را می دید. ایشان پیروزی را می دید.

راوی :محسن رضایی

*************.
وقتی پدر ایشان به جبهه آمده بود ، هنگامی كه ترخیص شد به خانه ما كه در اهواز بود آمدند . من یك مقدار پسته كه یكی از سرداران استان كرمان به شهید داده بود ، جلوی پدر ایشان گذاشتم كه بخورد . یك دفعه شهید حسینی گفتند : نه آقا جان اجازه ندارد از این پسته ها بخورد. این پسته ها را فقط برای شما آورده ام كه بخورید . پدرشان از این قضیه خیلی ناراحت شد و گفت : پسر این حرفها چیست ؟ شهید گفت : نه، پدرجان جواب دادن آن روز قیامت خیلی سخت است .

راوی :لیلا قلی زاده

*************
یك شب چشمم به یك نانوایی افتاد كه سه ، چهار نفر برای گرفتن نان مقابلش ایستاده بودند . شب سردی هم بود . من هم رفتم و در صف ایستادم . یك آقایی با عجله آمد و ظاهرا خیلی هم عجله داشت و می خواست سریعتر كارش را انجام بدهد ، گفت : آقا بی زحمت دو سه تا نان بدهید ، من بروم . خوب سه چهار نفر درصف ایستاده بودند . من گفتم كه حاج آقا اشكال ندارد اگر نوبت ما هم هست نان ایشان را بدهید برود كه عجله دارد . خدا انشاءا... شما را حفظ كند . ایشان برگشت و گفت : شما برادر شهید حسینی نیستید ؟ گفتم : چرا. خلاصه با اینكه عجله داشت اما حدود نیم ساعت اشك ریخت و صورت مرا بوسید . تعجب کردم كه چگونه مرا شناخته است چون پنج ، شش سال از شهادت برادرم گذشته بود و من اصلا او را ندیده بودم و نمی شناختم . گفتم : آقا شما از كجا متوجه شدید كه من برادر فلانی هستم ؟ گفت : آقا از اینكه من عجله داشتم ، شما خیلی راحت گفتید : آقا كار ایشان را راه بینداز . این تكیه كلام شهید را كه شما با زیان آوردید من بلافاصله برگشتم و از خودتان سئوال كردم . از خصوصیات این شهید می گفت و اشك می ریخت .

راوی :سید محمد حسینی


***********

در منطقه ماؤوت پشت دامنه الاغلو عملیاتی انجام داده بودیم كه ناموفق بود و نیروها تا نیمه های ارتفاعات الاغلو پیش رفته بودند. خط نیز دست نیروهای لشكر سید الشهدا و لشكر 5 نصر بود. ما هم در تیپ امام رضا (ع) بودیم، بعد از عقب نشینی آن عملیات در داخل تنگه خطی را تشكیل داده بودیم و تیپ 12 قائم كه از توان كمتری برخوردار بود در سمت راست ما بودند. در دامنه الاغلو سه تا تپه بود كه نیرو نگذاشته بودیم و اگر عراقی ها می آمدند، می توانستند از آن تنگه ای كه به سمت گردنه ملكان می رفت به ما تسلط یابند. ما این موضوع را متوجه نشده بودیم. ولی شب آقای حسینی به آقای شوشتری كه آن موقع فرمانده قرارگاه نجف بودند، موضوع را در میان گذاشته و پیشنهاد می دهند كه اگر اینجا روی تپه ها كمین بگذاریم غافلگیر نمی شویم. حاج آقای شوشتری پیشنهاد را پذیرفتند و دستور دادند تیپ 12 قائم روی آن منطقه كمین بگذارند كه دو تا از آن تپه ها روی خط آنها و یكی روی خط ما بود كه البته تیپ 12 این كار را انجام نداد و بنا شد كه ما كمین را بگذاریم. ساعت 5/ 8 شب اعلام شد كه جهت كمین باید به منطقه مورد نظر برویم از طرفی یك نفر هم لازم بود كه راهنما باشد. بالاخره آقای حسینی را علیرغم اینكه فرمانده بود، با ما فرستادند. ما راه افتاده و به داخل سنگر فرمانده گردان فجر رفتیم. فكر می كنم مربوط به تیپ 21 امام رضا (ع) بود، و آقای محسن قاجار هم فرماندهی همان گردان را به عهده داشت. با ایشان صحبت شد و قرار شد نیروهایش به ما ملحق شوند و ضمناً صحبت از این شد كه اینكار را برای فردا شب انجام دهیم تا روز بعد منطقه را كاملاً ببینیم. ولی آقای حسینی به لحاظ اینكه امر فرماندهی را اطاعت كرده باشد مصمم بود كه همان شب كمین گذاشته شود. چون هوا سرد بود و از طرفی زیر آتش دشمن قرار داشتیم و مجبور بودیم كلاه خود و اوركت بپوشیم. از طرفی چون عراق از توپ های فرانسوی كه بی صدا بود استفاده می كرد، به همین خاطر فقط جلاه خود را سرم كردم كه اگر خمپاره سوت بكشد صدایش را بفهمم. آقای حسینی گفت: اوركت را هم روی سرت بینداز، هوا سرد است. بعد در حال خارج شدن از سنگر بودیم. ابتدا آقای حسینی و سپس به فاصله 2 یا 3 ثانیه من و سپس آقای قاجار از سنگر بیرون آمدیم. با صدا زدن آقای قاجار برای جوابگویی بی سیم مجدداً ایشان به داخل سنگر بازگشت و مرا صدا زد و گفت: از لشكر با بی سیم تماس گرفتند. گوشی بی سیم را گرفتم، آقای شوشتری بودند. سئوال كردند: شما برای كمین رفتید؟ من هم پاسخ دادم، بله. در حال رفتن هستیم. آقای حسین به داخل سنگر برگشت و گفت: چه شده؟ گفتم: از لشكر بودند و پرسیدند: برای كمین رفته اید یا خیر؟ مجدداً هر سه نفر از سنگر خارج شدیم. ماشین تویوتا را به صورت اوریب جلوی سنگر گذاشته بودیم. آقای حسینی به درب عقب ماشین رسید بود و من جلوی سنگر بودم كه ناگاه یك توپ از همان توپهای فرانسوی فرود آمد و من یك سوزشی زیر پهلویم احساس كرده و خیز رفتم. علی حسینی هم روی زمین خوابید و سریع بلند شد و نزد من آمد. در همان حال گلوله ای آمد و حسینی روی زمین افتاد و گفت: تركش خوردم. او را بلند كردم. دوباره افتاد و گفت: مجید جان! مرا یك جایی برسان كه خیلی ناراحتم. آمدم بغلش كنم كه داخل ماشین بگذارم. از تاب درد داد كشید. سپس متوجه شدم از ناحیه زیر شكم و بیضه ها آسیب دیده است. بالاخره با آقای قاجار او را به داخل ماشین بردیم و به آقای ایزی كه راننده آقای شوشتری بود، گفتم: پشت فرمان بنشین و سریع برو. گفت: تاریك است جلو را نمی بینم. گفتم: چرا غهای ماشین را روشن كن و سریع برو. من هم با آقای امانی كه از نیروهای اطلاعات بود در عقب تویوتا وانت نشستیم و او را به اورژانس رسانده و داخل آمبولانس گذاشتیم تا به عقب برگردیم. اما در بین راه بر اثر خونریزی شدید حسینی به شهادت رسید.

راوی :مجید مصباحی
منبع::ساجد




نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1391/06/27 02:42
سلام
خیلی زیبا بود
التماس دعا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :