تبلیغات
قرارهای بی قرار - تکه های بدنش را با گونی فرستاده بودند
قرارهای بی قرار
خبر دادند محمد شهید شده، جنازه‌اش رو آوردند، الان تو سپاهه. سریع رفتم ببینمش، آخه چند ماهی می‌شد که ازش خبری نداشتم، از همون سه چهار ماه قبل که اعزام شد کردستان، دیگه هیچ اطلاعی ازش نداشتم، تا اینکه خبر شهادتش رو آوردند.
رفتم سپاه، سراغش رو گرفتم، گفتند جنازه‌اش تو اون اتاقه، برو ببینش، وقتی رفتم تو اتاق، دیدم یه گونی که همه جاش خونیه، تو اتاقه؛ جرأت نکردم توی گونی رو نگاه کنم.
یه لحظه یاد آخرین حرفاش افتادم که بهم قبل از اعزامش گفته بود. می‌گفت این بار آخریه که می‌رم و دیگه برنمی‏گردم؛ اگه فقط یه گلوله یا ترکش بهم خورد، بدون خدا قبولم نکرده، ولی اگه جنازه‌ام تکه تکه برگشت، بدون واقعاً شهید شدم.
هم ناراحت بودم، هم خوشحال. زنده زنده، تکه پاره‌اش کرده بودند و تکه‌های پیکرش رو تو همون گونی فرستاده بودند.
زندگی مظلومانه «شهید محمد نوبخت» ، با شهادت مظلومانه‏ اش کامل شد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط : راه اینجاست،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :