قرارهای بی قرار
1390/12/17 :: نویسنده : سجاد كریمى

کودک که بودم با خودم  فکر می کردم وقتی بزرگ شدم حتما آدم بزرگ و مهمی میشوم،معروف میشوم..

پدرم جوشکار بود و دوست داشت کنار دستش باشم..مادرم دوست داشت مهندس یا دکتر شوم.

..اما من خودم نمی دانستم چه کنم و از آینده ام خبر نداشتم..

دوران کودکی ما دوران جنگ بود.تقریبا همه آدم های خوب محله رفته بودند جبهه و وقتی بر میگشتن تحویلشون می گرفتند،دعوتشون میکردند این جا و آنجا،برای خودشان کسی بودند و بروبیایی داشتند.

از خاطراتشون می گفتند.از حال و هوای جبهه و فضای سنگر و گذشت و ایثار میگفتن..از شب زنده داری و عبادت و شهادت و خمپاره و...

غوغایی در دلم بود،طوفانی که پایانی نداشت؛؛تصمیمم را گرفته بودم،با خودم گفته بودم بزرگ که شدم،بسیجی میشوم و می روم جبهه میان آن بچه ها..شب حمله پرچم یا حسیــن را میگیرم و بر فراز خاکریز دشمن میزنم و اگر خدا خواست شهید میشوم..

.

اما بزرگ که شدم جنگ تمام شده و من ماندم و آرزوهای دوران کودکی..آرزویم خیلی سریع بر باد رفت،و آن ها رفتند و شهید شدند و من ماندم که چه کنم..

.

..امروز من هستم و آرمان های آن عزیزان

..امروز من هستم و حـق خـون آن عزیزان





نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic