تبلیغات
قرارهای بی قرار - مطالب فروردین 1391
قرارهای بی قرار

ساخت فیلم سیاسی در سینمای ایران اگرچه مسبوق به سابقه است،اما هیچ وقت به عنوان جریان مشخص و آگاهانه نبوده است.یعنی طی ده ها سالی که هنر7 در ایران حیات یافته«به خصوص بعد از انقلاب»آثاری به شکل پراکنده با موضوعات سیاسی ساخته شده است،اما این فیلم ها سوژه های متفاوتی داشته و به جریان تبدیل نشده است.

یکی از تبعات فرهنگی فتنه 88 تولید یک جریان جدید سینمایی است که می توان آن را سینمای سیاسی دانست.این فیلم ها که حول انتخابات 88 و مسائل بعد از آن ساخته شد دارای هویت مشخصی هستند.

فیلم هایی چون "پایان نامه" "گزارش یک جشن" "اخراجی ها 3" "خیابان های آرام" با دست مایه های قرار دادن حوادث سال 88 ساخته شدند.اما هر یک از این فیلم ها نیز در بخش هایی(محتوا-فیلم نامه-ساختار)رنج می بردند و نا بالغ و کـال بودند.

این روند در 30 جشنواره فیلم فجر هم با نمایش چند فیلم سیاسی ادامه داشت که همه آن ها به غیر از یک اثر حرف تازه ای برای گفتن نداشتند.آن استثنا هم فیلمی نبود جز"قلاده های طلا".یک فیلم سیاسی علیه اتاق فکر فتنه.

که البته در جشنواره به طور خیلی محدود نمایش داده شد که آن هم با فشار افراد حزب الله به نمایش درآمد.و حتی فیلم را از بخش مسابقات حذف کردند..

قلاده های طلا هم در بستر ساختار و روایتی برتر و قابل دفاع شکل گرفته و هم محتوایی افشاگر دارد،هرچند همه واقعیت های سال 88 الخصوص سران و حامیان جریان فتنه را نمی گوید؛اما ناگفته های جدیدی را در این زمینه بر ملا میکند.

آنچه قلاده های طلا را نسبت به فیلم های دیگر متفاوت کرده نگاه حق طلبانه و منصفانه و بی طرف است.و در عین حال نگاه معترضانه نسبت به جاسوس ها و لیدرهای اغتشاشات کرده است که آمده اند تا آرامش جامعه را برهم بزنند.و همچنین رویکردی دلسوزانه درباره عوامی که فریب فتنه گران را خوردند را نشان می دهد.

این فیلم مسائل سال 88 را از 2 محور نشان می دهد:از یک طرف شاهد طرح های گروه های برنداز هستیم که از سیستم جاسوسی  انگلیس دستور میگیرند و در پی آشوب هستند.انها در یک خانه تیمی هستند و با رهبری یکی از ماموران ام آی6 برنامه های خود را اجرا می کنند.دراین خانه منافقین،مارکسیست ها،سلطنت طلب ها،همجنس گراها،عوامل سفارت انگلیس حضور دارند.

در این بین آن ها با همه اختلافاتی که باهم دارند با یکدیگر متحد شده اند و با رمز تقلب بزرگ فتنه را دامن زدند.

اما از طرف دیگر فیلم شاهد هستیم که یک تیم اطلاعات در تقابل با این خانه تیمی است.که در خود تیم اطلاعات یکی از ماموران با عوامل انگلیس در ارتباط است ونشان می دهد که منافقین در نیروهای خودی نفوذ کرده اند.

فیلم در این بخش از روایت خود به نوعی به نیروهای درون نظام  از نفوذ عوامل دشمن و مسائلی که منجر به تعلل در مبارزه با فتنه می شود،هشدار می دهد.

قلاده های طلا نشان می دهد می توان با استفاده از مضامین سیاسی،بی آنکه اسیر ابتذال شود،جذاب باشد.

انتخاب ژانر معمایی برای تعریف داستانی درباره فتنه88 یک انتخاب هوشمندانه و مناسب است،چون این ژانر فابلیت بهتری برای بیان روایت سیاسی و جاسوسی و همچنین ایجاد هیجان سینمایی دارد.

این فیلم اغلب لحظه هایش در التهاب می گذارد و ریتم بازی بازیگران و موسیقی و..این هماهنگی را ایجاد می کند که بیننده تا لحظه آخر درگیر فیلم باشد.علاوه بر این،خلق و بازسازی صحنه های درگیری و نا آرامی ها خیابانی به خوبی تهیه دیده شده و با تصاویری که از آن روزها باقی مانده چندان فرق نمی کند.

البته فیلم ضعف هایی دارد که قوت گارگردانی و فیلم نامه آن ها را پوشش داده است.

 

در مجموع اینکه فیلم قلاده های طلا یک دستاورد تازه برای سینمای کشورمان به حساب می آید و می توان گفت این فیلم می تواند مقدمه ای برای تولید آثار سیاسی بیدارکننده و روشنگر بود و می توان آن را الگو قرار داد.آثاری که می تواند پویایی را در هنر هفتم سینمای ما افزایش بدهد و موجب بالا رفتن سطح آگاهی جامعه شوند.





نوع مطلب : سیـاسی، فرهنگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : قلاده های طلا،

مرحله دوم نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی مبتنی بر تصمیم وزارت کشور در روز 15 اردیبهشت ماه سال جاری برگزار خواهد شد.این دوره از انتخابات از جهات مختلفی حائز اهمیت است که به برخی اشاره می کنیم::

1-حضور در پای صندوق های رای می تواند نشان از اقتدار و پشتوانه مردمی نظام مردم سالاری دینی باشد.در شرایطی که فشارهای غرب برای غلبه بر ایستادگی جمهوری اسلامی روز به روز بیشتر شده و با تحریم در تلاشند تا نظام اسلامی را به تغییر بکشند،مسئولان نظام اسلامی برای ایستادگی بر آرمان های انقلاب و دفاع از منافع ملی پیش از پیش به حضور ملت در پای صندوق های رای نیازمند هستند.

2-انتخابات پرشور 12 اسفند تنها بخشی از نمایندگان مجلس را راهی بهارستان کرد و تکلیف 65 کرسی به مرحله دوم کشیده شد.یعنی قریب به یک پنجم کرسی ها همچنان خالی است.

این تعداد در شکل گیری مجلس بسیار تاثیرگذار بوده و برای فهم اهمیت آن کافی است بدانیم که تعداد آن از اعضای فراکسیون اقلیت مجلس نهم بیشتر است.

3-رقابت ایجاد شده در درون اصولگرایان با شکل گیری 2 فهرست انتخاباتی؛بر حساسیت ها و جذابیت های این دوره از انتخابات افزوده است و همین رقابت پایا پای باعث شد تکلیف 25 نماینده تهران به دور دوم کشیده شود و فقط 5 نفر به مجلس راه یابند.لذا هواداران هر دو جناح باید برای پیروزی جریان مورد قبول خود با تمام توان در انتخابات 15 اردیبهشت شرکت کنند.

4- مسئله سهل بودن حضور مردم در پای صندوق های رای است.

به واقع غربال شدن نامزد ها کار را برای مردم آسان کرده است(این مسئله در تهران خیلی آشکار بود،زیرا مردم از میان صدها گزینه تنها می تونستند 30 نفر را انتخاب کنند)

ضمن آنکه کاستن از تعداد نامزدها از لحاظ اجرایی کار را آسان کرده و معطلی در صفوف  طولانی انتخابات نیز خواهد کاست و با سهولت بیشتری می توان در پای صندوق های رای گیری حاضر شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به هر حال حضور در پای صندوق های رای گیری می تواند دشمنان را ناامید کند و نمایندگان را موظف به انجام کار برای مردم.





نوع مطلب : سیـاسی، 
برچسب ها : جمهوری اسلامی=آری، انتخابات مال همه مردم است،
لینک های مرتبط :
1391/01/28 :: نویسنده : سجاد كریمى

سوختن شمع را دیده‌ای كه چگونه آرام و بی‌صداست؟ سوختنی همراه با افروختن و روشنایی بخشیدن. و چه زیبا و حماسه‌ساز است این‌گونه زیستن و جان باختن. هر كسی را یارای این حیات و ممات نیست، جز اصحاب عاشورایی امام عشق؛ آنان كه زیباتر و عاشقانه‌تر از شمع، آتش به جان خریدند و شعله‌ور و سوخته از این عشق، در حریم دوست، اذن حضور یافتند تا جهانی را به شور و شعور وا دارند.

كیست كه می‌گوید راهی به دریا نیست؟! دریایی شدن، دل به دریا زدن می‌خواهد و اگر تو را چنین دلی است، بسم‌الله.

آری، باید چون سیلی شد و هر آنچه را كه در مسیر دریایی شدن، سدّ راه است، درهم شكست. نمی‌توان آرام و بی‌صدا در گوشه‌ای نشست و دل به امواج نسپرد و تنها به صف زیبایی‌ها و شگفتی‌های آن بسنده كرد. باید گریخت، رها شد و رفت.

رسم پرواز این است كه تا قفس تن را درهم نشكنی و از بند خود نرهی، مجال پروازت نمی‌دهند. اگر با عنان توكل دل به دوست بسپاری، ملائك هم به گرد پایت نمی‌رسند. عباس را ببین كه چگونه با لبی تشنه و جگری سوخته، با مشكی پر از آب از شریعه بیرون می‌شود. آیا نمی‌توانست سیراب از شریعه بیرون برود؟ اما عباس آب حیات را در نگاه حسین(ع) یافته است. عباس، فدایی حسین(ع) می‌شود تا آسمان بهشت، جولانگاه پرواز عاشقانه‌اش باشد.

و اما من و تو، مگر نه این است كه خداوند ما را خلیفة خود بر زمین خوانده است؟ پس ما را چه می‌شود كه از طواف دوست به استقبال ابلیس می‌رویم؟؟ بیا برگردیم. تا کی غرق در گناه باشیم...مگر حُرّ برنگشت؟ مگر او گاه مرگ بر دامن آفتاب، جان نداد؟ خدا می‌داند حُر شدن از شِمر بودن آسان‌تر است.. بیا برگردیم. بیا تا كربلایی شویم:

 

هركه دارد هوس كرببلا، بسم‌الله

هركه دارد به سرش شور و نوا، بسم‌الله





نوع مطلب : دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شهید علی رفیعی به روایت همسرش

 

اهل این دنیا نبود. همه چیزش با انسان‌‌‌های این دنیا فرق داشت. یك روز می‌‌‌آمد می‌‌‌گفت: یك چادر به اندازة برادر كوچك بدوز. وقتی می‌‌‌پرسیدم چرا؟ می‌‌‌گفت: برای یكی از شاگردانم می‌‌‌خواهم.

پیرزن نابینا و ناتوانی در روستایی نزدیك روستای محل خدمتشان زندگی می‌‌‌كرد كه ما با هم برایش غذا می‌‌‌بردیم. پیاده می‌‌‌رفتیم آن راه دور را. یك روز گفتم: علی آقا، این پیرزن از من چیزی خواسته كه نمی‌‌‌دانم چطوری برایش تهیه كنم. توی این فصل (فكر كنم بعد از نوروز بود) انار خواسته. فردایش یك انار آورد گفت: برایش ببریم. گفتم: از كجا؟ گفت: می‌‌‌دانستم دانش آموزانم حتماً انار دارند. گفتم: هر كی یك انار بیاره، جایزه داره.

بعد از شهادتش مردم روستا می‌‌‌گفتند: آن پیرزن خیلی سراغشان را می‌‌‌گرفت. الان هم هر وقت از آنجا می‌‌‌گذرم، سرم به سمت آن محل می‌‌‌چرخد. یك پیرزن دیگر هم نزدیك مدرسة خودشان بود كه برایش كارهایش را انجام می‌‌‌داد.

بعد از ایشان خیلی به من سخت گذشت. درد فراق سخت بود، اما ناشكری نكردم. همیشه فكر می‌‌‌كنم با من هستند. همین تفكر هست كه باعث می‌‌‌شود مراقب اعمالم باشم. می‌‌‌دانم شهدا ناظر اعمال ما هستند.

توی مهران شهید شد. اوایل سال 66 با مادرشان رفتیم خط مقدم جبهه، محل شهادتش. محو آنجا بودیم. یك آقایی داشت صحبت می‌‌‌كرد كه یك دفعه خمپاره خورد كنارمان. دویدیم سمت اتوبوس. آن‌قدر عجله داشتیم كه مادر علی آقا تا برسند، چند مرتبه زمین خوردند. وقتی سوار شدیم، یك خمپاره خورد دقیقاً در محلی كه ایستاده بودیم. رفتیم خط و داخل سنگر رزمنده‌‌‌های بشرویه را دیدیم.

دوستش می‌گفت: مجروح كه شد، دویدم بالای سرش. خندید. یك شكلات به من داد و گفت: این را بخور. در میان وسایلش دنبال چیزی می‌‌‌گشت. گفتم حتماً چیز مهمی است كه در این لحظات آخر دنبالش است. از توی وسایلش عكس همسرش را درآورد و گذاشت داخل جیبش. چون قرار بود با همان لباس‌‌‌ها دفن شود.

توی وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: از شما جوانان می‌خواهم برای یك‌بار هم كه شده به جبهه بیایید تا نور خدا را مشاهده كنید.





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1391/01/24 :: نویسنده : سجاد كریمى

من، نمی‌شناسمت. باور کن! بهانه نیست. حرف، حرف دل است. شاید از دلی غافل. گاهی، آن هم به بهانه‌ای، نامت را شنیده‌ام. سوسو زنان به هر سو، چشم دوختم تا نوری از وجودت را دریابم، تا چشمانم بیدار شود. می‌گویند: شجاعت، شرمنده شمایل شما بوده. مروت، درمانده مردانگی‌هاتان و «خوبیها» وامدار خوبیهاتان. کجا رفته‌اید؟! خوبان خدادوست کجا رفته‌اید؟! غریبان شهر!

گناه من نیست..

که آن روزها، روزی‌ام نبود، که روزها را با شما باشم و شبها را با شما روز کنم. می‌گویند: روزها و شبها فرازها را «صابر» بودید و نشیبها را «شاکر». می‌گویند: زمزمه دعایتان با نغمه قرآن و توسل آمیخته بود و سنگرهاتان پر بود از بوی باران، بوی سبزه.

گناه من نیست..

من تاکنون به لاله‌زار لاله‌های عاشق نرفته‌ام. آری! من، تاکنون شهر حماسه و ایثار را ندیده‌ام. می‌گویند: رنگ خاکش چون دشت شقایق‌هاست. راست می‌گویم، من هنوز جبهه را ندیده‌ام. من، سرزمین‌های هجران کشیده را نمی‌شناسم.

گناه من نیست

من به جستجوی شما آمده‌ام و شما را نیافته‌ام. زنجیر بند هوای نفس و اسیر دیدنی‌های دنیا شده‌ام و دیگر شما را نمی‌شناسم. آنقدر غرق در دنیایم که یادم می‌رود، یاد شما حماسه‌سازان حماسه سرخ جبهه‌ها را.

گناه من نیست ..

کمتر کسی از روزهای خوب شما برایم می‌گوید. از سکوت شب سنگرها، از درد دلهای شبانه. کمتر کسی برایم قصه‌های عاشقانه و صادقانه‌تان را می‌گوید. کمتر برایم از نگاه پرعاطفه و حرف‌های عاشقانه می‌گویند کمتر لحظه‌های سبز شما را برایم روایت می‌کنند. کمتر زمزمه حدیث سفرهای غریبانه را می‌شنوم. آری! من آشنای غزلهای خاطرات شمایم. گاهی در دلم سوگواره برپا می‌شود. گاهی دلم برای صدای خمپاره‌ها می‌تپد. دلم برای نخلهای سوخته می‌سوزد و آهسته و بی‌صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ریشه می‌کند و به یاد شما آوای غریبی سر می‌دهم و در این روزگار غریب به غربت و تنهایی خود می‌گریم و به یاد شما، دوباره جان می گیرم.

گناه من نیست..

من، از شما جدا مانده‌ام. من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنیده‌ام. من، قصه عروج را از دشت شقایق‌ها نشنیده‌ام. اما، نشانه غربت شما را از زمان و زمانه دیده‌ام. من، حدیث حادثه‌ها را شنیده‌ام.

گناه من نیست..

روزگار، نه. زمانه، نه. زمان، زمان غریبی است. غربت یاد شهید غیرت‌های رفته به باد را زنده نمی‌کند. غربت یاد شهید حدیث عشق و جنون را رها نمی‌کند. غربت یاد شهید صحبت سرخ لاله‌ها را هویدا نمی‌کند. غربت یاد شهید ابرهای تیره دل را سپید نمی‌کند وغربت یاد شهید غیرت ما را شعله‌ور نمی‌کند. آری، زمان زمان غریبی است.

گناه من نیست..

قرارهای امروزی آوای بی قراران را از یادها برده است، ترانه‌های امروزی ترانه‌ی دلنواز باران جبهه‌ها را از بین برده است. آری! آوای باران به گوشمان نمی‌رسد. عطر سرخ ایثار بویش را از دست داده است.

   گناه من نیست..

چشمهای غرق به مال چشمهای فانوسی آن روزها را از یاد برده است. لبخندهای مایل به دنیا لبخندهای دریایی دریادلان را فراموش کرده است. آری! آسمان سینه‌هامان از آوای غربت یاران، بغض ابر گرفته است. کجائید؟! ای لبهای خاموش، تا با صدای آشنای خود برایم بگوئید رازهای در زنگار نهفته را، قصه شوق پرواز را.

گناه من نیست..

باور کنید! من اسیر دنیای دردآلود و نازیبا شده‌ام و از زیباییهای شما فاصله گرفته‌ام. من، اسیر مردابهای تباهیم. طوفان حوادث، در این زمانه غربت از شما جدایم کرده است.

گناه من نیست..

آن قدر کوچک بودم، که گرمای جبهه‌های جنوب را نچشیده‌ام. آن قدر که در سنگرهای خون و خمپاره نجنگیده‌ام.

گناه من نیست ..

مردمان گرم جوش و مهربان آن روزها را ندیده‌ام. من شهر نخلهای سوخته را ندیده‌ام. خاک گلگونش را نمی‌شناسم. من چشم‌اندازهای تماشایی‌اش را ندیده‌ام. نخلهای ثابت و نخلهای بی سر را ندیده‌ام. آری! من سوگ گلها را ندیده‌ام. حکایت پرپر شدن لاله‌های خفته در بستر خون را نشنیده‌ام. حکایت شقایقهای سوخته را، حدیث شجاعت و شهامت شما را نشنیده‌ام. آری! من صدای گریه‌های کودکان بی مادر را نشنیده‌ام. آری! من صدای مادران فرزند از دست داده را نمی‌شناسم.

گناه من نیست..

با چشمان مضطرب و گریانم به دنبال یادگاری از آن روزها می‌گردم. آری! از روی یک نیاز و برای فهمیدن یک راز بیشتر، دنبال سرداران رشید صحنه‌های درد می‌گردم. دنبال آنان که هنوز دلهاشان برای عطر پوکه‌ها و ترانه‌ی سنگرها می‌تپد. دلم می‌خواهد کسی برایم حدیث یاران بی‌مزارتان، حدیث گردان‌های گمنام و قصه سحرگاه‌های اعزام را بگوید. می‌خواهم دلی عاشق برایم از دلهای شکسته و پریشان بگوید. دلم می‌خواهد دلی داغدیده از حماسه ایثارتان و از شکوه ماندگار عاشقی‌تان برایم بگوید. چشمانم به دنبال چشمهای بارانی شما می‌گردد و دل آواره‌ام دنبال دلهای آسمان‌وار طوفانی شما می‌گردد و من، در این تنهایی به دنبال یک روح دریایی که برایم طلوع سرخ خنده‌هاتان را تفسیر کند، گوش‌هایم به دنبال صدایی از غزل، ترانه‌تر می‌گردد و نگاهم، به دنبال نگاهی ماندنی‌تر از سپیده. آری! نگاهم از نگاه‌های آلوده بسیاری بیزار است و از صدای غرقه در لجن.

گناه من نیست..

من صدای هلهله، همهمه و گریه‌های رفتن کاروان شقایق‌ها را نشنیده‌ام. من، غم آواز مردان مرگ آفرین و فریاد شعله‌ور آنان را نشنیده‌ام. من، به دنبال نشان سرخ شمایم. من غمی بزرگ را در دل تسلی می‌دهم. غم نبودن با شما، دوری از شما و غربت شما.

گناه من نیست..

زمانه می‌خواهد که، من بی غم و درد باشم. روزگار می‌خواهد مرا به عشرت و شهوت دعوت کند. آری! زمانه می‌خواهد که راحت تن فراهم کنم و روح سرگشته را رها سازم اما من نمی‌توانم لب فرو بندم. آری! من پیام خون شما را نشنیده‌ام و شاید نفهمیده‌ام. خدا کند، شور جانبازی‌های شما، نگذارد زمزمه‌های ناپاک نامردان را نظاره کنم.

گناه من نیست..

نگاه‌های ناپاک، چشم‌های بسیاری را فریفته خود می‌کنند و فریب می‌دهند و به خواب غفلت می‌برند. گویی آغاز خوابهای خوش فرا رسیده است. خدا کند که روح بلندتان همیشه مرا مدد کند. بگذار حرفهایم، در دل بماند و عقده‌های غریبانه خود را در سینه، نگه دارم و زخم‌نامه غربت و تنهایی را برایت شرح ندهم. آری! بگذار هر از گاهی شمیم نام پاکت را بشنوم و یادت را در دل زنده نگه دارم و تصویرت را در خاطره ایام جاری و باقی نگه دارم...




نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، مذهبی، 
برچسب ها : دردودل با شهدا،
لینک های مرتبط :

سید مرتضای عزیز سلام
امیدوارم هر جا هستی این روزها میهمان مادرت زهرا س باشی. اگر از احوال ما جویایی الحمدلله همه خوبیم و دنیا از ما خوبتر! سرمان به دنیا گرم است و او هم خدایی خوب هوای ما را دارد! همه مان را خوب مشغول خود کرده است! حالا شاید گاهی ما و دنیا از هم خسته شویم ولی کمتر پیش می آید، دیگر به هم عادت کرده ایم با هم انس گرفته ایم، بله! ملالی نیست جز دوری آن چیزهایی از دنیا که دست دیگری میبینیم و حسرتش را میخوریم! خلاصه همان شده ایم که تو از آن هراس داشتی! غافل شده ایم و از حضور تاریخی خویش غافلتر!
خوش به حالت تو که خودت را به کاروان عشق رساندی و شدی از ملازمان کربلا، اما ما هنوز نفهمیدیم راه از کدام طرف است راهی با آن وضوح که تو نشان دادی، فکر میکنم گفته بودی راهش میانه تاریخ است؟راستی میانه تاریخ کجاست؟ باز شما بهتر میدانی چطور میشود رفت کربلا!! ما که مردیم بس توی این کاروانها ثبت نام کردیم و اسممان برای کربلا در نیامد که نیامد! هنوز توی نوبت ملازم شدنیم! ملازم کربلا!!!
راستی من هنوز نمی فهمم منظورت از هنر چیست؟ راستش این روزها ما همه هنرمندیم! بیا و ببین همه مان مرده ایم! علائم حیاتی صفر!!شاید هم منظور تو چیز دیگری بوده! ولی ما اینجور فهمیده ایم و خلاصه شده ایم مرده های متحرک! بی روح و بی جان!!
سید جان!
راستش را بخواهی همه مان بو می دهیم! بوی جسد! بوی مرده! آخر این چه هنر بوداری است؟ کاش آن موقع حرفت را واضحتر میگفتی تا ما حالا اینهمه راه را به غلط نرویم!!
راستش بس که از دنیا خسته شده بودم و البته او هم از من خسته تر! بس که بوی جسد گرفته ام برای تو این نامه را نوشتم! نامه ای به مقصد بهشت! شاید وقتی این نامه را بدهم دست پستچی بهشت دستش به دستم بخورد و کمی بوی زنده ها بگیرم!!!
من نمی خواهم هنرمند باشم، یا بیا و بگو منظورت چه بوده یا دعا کن ما دیگر هنرمند نباشیم!!
اصلا وقتی تو هستی چرا من بنویسم؟؟!! بگذار نامه ام را با قلم خودت تمام کنم:
سید مرتضی!   

ای شهید..

ای آنکه برکرانه ی ازلی وابدی عالم وجود برنشسته ای دستی برآر و ماقبرستان نشینان عادات سخیف را نیز ازاین منجلاب بیرون کش...





نوع مطلب : شهـدا، دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

آذرخش مهاجر، پنجاه و نه ساله شدی؛ اما ببخش که جشن تولدت در سال‌های اسارت فراموشمان شد؛ فرمانده اسطوره قوای محمدرسول‌الله(ص)، تولدت مبارک!

به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، حاج احمد! نزدیک به 30 سال گذشت از روزی که برای رهایی حزب‌الله از سیم‌خاردارهایی گذشتی که صهیونیسیم برایش ترسیم کرده بود؛ همه منتظر آمدنت بودند؛ اما جالب است بعد از این همه سال، ما برای تو سالگرد اسارت می‌گیریم.

آذرخش مهاجر! فراموش کردیم که روزی در فتح المبین غوغا کردی؛ خودت برای شناسایی رفتی، جلو خط حرکت ‌کردی و به نیروها ‌گفتی، بیایید.

حاجی! در بیت‌المقدس چند هزار اسیر گرفتی؟ هیچ کس نمی‌داند. به همان اندازه که داستان دروغین پتروس فداکار هلندی را می‌شناسند، تو را نمی‌شناسند، حسین فهمیده را هم نمی‌شناسند.

تو در بیت‌المقدس کاری کرده بودی که امام خامنه‌ای در پادگان امام حسین(ع) فرمودند «یاد احمد متوسلیان و جای سردار جاویدالاثر بسیار سبز در این نقطه است که اگر نبود، فتح خرمشهر به راحتی امکان پذیر نبود».

حاج احمد! موقعی که می‌رفتی برای مأموریت نبرد با اشقی‌الاشقیا، در پوست خود نمی‌گنجیدی، گویی در آسمان قدم برمی‌داشتی و بازهم می‌رفتی تا فتح‌المبین و بیت‌المقدس را زنده کنی، با کاظم رستگارمقدم، موسوی و کاظم اخوان.

این روزها تولدت بود؛ 59 ساله شدی؛ نیمی از عمرت را در اسارت به سر ‌بردی؛ تاریخ تولدت را هم فراموش کردیم؛ اسارتت جشن تولد‌هایت را از ذهن‌های شلوغ‌مان به برگ‌های فراموشی سپرده؛ دوستانت هم از این اوضاع خیلی ناراحتند؛ خیلی دوستت دارند، خوشحالند از اینکه امروز تو در جمع ما نیستی اما دعا می‌کنند تا بمانی برای سربازی و شمشیر زدن در ایام ظهور منجی..





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سال 1372 در محور فکه در ارتفاعات 112 مشغول به تفحص بودیم ، بچه ها بسیار تلاش می کردند تا پیکر مطهر شهیدی را کشف کرده و به خانواده های چشم انتظارشان برسانند ، اما چند روزی بود شهدا خودشان را بما نشان نمی دادند ، و این بهانه ای شده بود برای بی حوصله گی و دمق بودن بچه ها ! بطوریکه کمتر با هم دیگه صحبت می کردند و هر کسی به گوشه ایی پناه میبرد ... آن شب هوا ابری بود و باران میبارید فکه هم بسیار دلگیر شده بود . یکی از بچه ها نواری از حاج منصور ، بدرون ضبط صوت گذاشت ، بچه ها با سوز حاجی که از شهادت حضرت زهرا (س) می گفت ، اشک می ریختند و ناله می کردند .. شب عجیبی شده بود ، اون حالت رو فقط بچه های جنگ ، و بچه هایی که در تفحص بوده اند ، بیشتر احساس می کنند ... همگی به حضرت زهرا (س) توسل کردیم و از او مدد می خواستیم . به یاد جمله حضرت امام ، افتادم که فرمود ، " سلام بر مفقودین عزیز که پناهی جز نسیم صحرا و مادرشان فاطمه زهرا ، ندارند " . و ایمان داشتم که بیشتر شهدا ء به " بی بی " ارادت زیادی داشتند و می خواستند قبرشان مثل قبر " مادرشان " گمنام باشد . پیش خودم گفتم ، یا فاطمه ما به عشق شهدا و مفقودین به این مکان آمدیم . مددی کن تا شهدا را پیدا کنیم و بدست مادران و پدرانشان برسانیم ، مددی کن شهدا به ما نظر کنند و خودشان را نشان بدهند .. آن شب با وجود یکی دو سید آل پیغمبر (ص) که در جمع ما بودند و رازو نیاز های دل سوز بچه ها ، شب آرام بخشی شد . روز بعد در حین کار به روی خاکریزی که درست روبروی پاسگاه 27 بود ، نظرم افتاد به یک بند انگشت ، با سر نیزه مشغول به کندن خاکهای اطراف آن شدم و سپس با بیل خاکها را برداشتم چشمم به پیکر مطهر شهیدی افتاد که بصورت دمر افتاده بود ، خاکها را که کامل برداشتم متوجه شدم شهید دیگری در کنارش قرار دارد ، هر دو صورتشان به سمت یکدیگر بود . خوشبختانه پلاک های هر دو شهید پیدا کردیم ، و از این بابت بسیار خوشحال بودیم .. اما وقتی پیکر یکی از شهدا را بلند کردیم تا در کیسه های حمل شهداء قرار دهیم ، چشمم به پشت پیراهن شهید افتاد ، جگرم سوخت و از خود بی خود شدم ... " با خط قرمز و بزرگ نوشته بود

(می روم تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیرم )





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :