قرارهای بی قرار
1391/04/14 :: نویسنده : سجاد كریمى
انتظار شناسنامه شیعه است، هویت و اعتبار اوست.
شیعه با انتظار زنده است و با انتظار معنا می یابد.
 هر کس خود را شیعه می داند باید منتظر باشد.
 انتظار روایت عشق است.
 رمز پایداری و استقامت و حبل المتین همه آنانی که می خواهند با عشق زندگی کنند.
پرشکوه ترین و سترگ ترین مفهوم بودن و رمز جاودانگی آنانی که نمی خواهند جاهلانه بمیرند.






نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها : امام زمان، انتظار،
لینک های مرتبط :
1391/04/14 :: نویسنده : سجاد كریمى

رفتم بیرون ، برگشتم ، هنوز حرف می زدند..!

پیرمرد می گفت: جوون! دستت چی شده؟ تو جبهه این طوری شدی یا مادرزادیه؟

حاجی خندید، آن یکی دستش را آورد بالا گفت: این جای اون یکی رو هم پر می کنه. یه بار تو اصفهان با همین یه دست ده دوازده کیلو میوه خریدم برای مادرم.

.

پیرمرد ساکت بود. حوصله ام سررفت. پرسیدم: پدرجان! تازه اومده ای لشکر؟

حواسش نبود گفت: این چه جوون بی تکبری بود. ازش خوشم اومد. دیدی چه طور حرفو عوض کرد؟ اسمش چیه؟

گفتم:"حاج حسین خرازی"





نوع مطلب : شهید خــــرازی، 
برچسب ها : حاج حسین خرازی، جوون بی تکبر،
لینک های مرتبط :
 تو شه زاده ای و علی اکبری
 علی اکبری یا که پیغمبری؟!

 درِ خانه ات ازدحام گداست
 ولی خم به ابرو نمی آوری

 تو آنی که در بین گهواره ات
 به نازی دل عمه را می بری

 مرا از مناجات شب بهتر است
 دو رکعت نماز علی اکبری

 برای اذان گفتن کربلا
 تو از هر کسِ دیگری بهتری

 نمازت نیاز شب کربلاست
 گرفتار تو زینب کربلاست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رای دادن به وبلاگ سردار تنها
کلیک کنید




نوع مطلب : شعر، مذهبی، 
برچسب ها : حضرت علی اکبـر ع، روز جوان،
لینک های مرتبط :
دوباره زمزمه ی کاسه های خالی ما

پس از نیامدنت گوشه ی خیابان ماند

شبیه شنبه ی هر هفته پشت پنجره ام

و کوچه کوچه شهرم دوباره زندان ماند...

متن زیر نامه‌ای از یک جانباز شیمیایی ایست که برای امام زمان(عج) نوشته شده
به نوعی درد و دل به حساب می آید(توصیه می کنم کامل بخوانید)

"باسمه تعالی"

مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده  و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".

 مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.

آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه  به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".

 مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.

آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.

آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.

حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن..

جانباز شیمیایی ، محمد برقی - ۱۲/۹/۸۹
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی





نوع مطلب : مذهبی، شهـدا، شعر، 
برچسب ها : امام زمان، درد و دل با امام زمان، جانباز شیمیایی،
لینک های مرتبط :
1391/04/8 :: نویسنده : سجاد كریمى

بچه ها، امام زمان(عج)کمی جلوتر منتظر شما هستند...

.

سال 61،عملیات رمضان بود.بچه ها به خط زده بودند،اما خط لو رفته بود.اونجا دیگه دشت نبود شده بود تیکه ای از جهنم.

از همه طرف تیر و ترکش و خمپاره می خورد.شدت آتش اون قدر زیاد بود که کل گردان زمین گیر شده بود و همه به حالت سینه خیز روی زمین.

همه منتظر فرصتی بودند که بشه به جلو حرکت کرد،که یهو صدایی اومد؛صدایی مثل صدای سینه زنی.با خودم گفتم وسط این جهنم و سینه زنی؟؟؟

اما نه صدا رو درست شنیده بودم.وقتی که پشت بندش صدای"یا حسین،یا حسین" اومد،دیگه مطمئن شدم.

برگشتم و نگاه کردم دیدم برادر قلی پور فرمانده گردان عمّار از لشگرمحمد رسول الله(ص)هستش که داره سینه میزنه.همون طور که سینه می زد و "یا حسین،یا حسین" می گفت.فریاد می کشید : "بچه ها، امام زمان (عج) کمی جلوتر منتظر شما هستند ." و هی حرفش رو تکرار می کرد .

انگار یکدفعه معجزه شد، همه بلند شدند و با یه شور و حال خاصی ، زدند به دل خط ، به سمت دشمن .

چند دقیقه ای بیشتر نگذشت که خط شکسته شد و افتاد دست رزمندگان اسلام .





نوع مطلب : شهـدا، مذهبی، 
برچسب ها : رزمندگان اسلام، سینه زنی، امام زمان، عملیات رمضان،
لینک های مرتبط :

انگار می‌شناسیش‌. نگاهش‌ آشنا است‌. لب‌خندش‌ هم‌. دستور دادنش‌ وحتا عصبانی‌شدنش‌. شاید قبلاً او را دیده‌ باشی‌. با او زندگی‌ كرده‌ باشی‌ یاجنگیده‌ باشی‌. شاید هم‌ از او فقط‌ نامی‌ شنیده‌ باشی‌. چه‌ فرقی‌ می‌كند؟انگار می‌شناسیش‌.

مهدی‌ باكری‌ همین‌ نزدیكی‌ها، روی‌ همین‌ زمینی‌ كه‌ رویش‌ هستی‌ به‌ دنیاآمد. درس‌ خواند و بزرگ‌ شد. مبارزه‌ كرد و جنگید. بعدها فرمان‌ده‌ لشكرعاشورا شد. قرار بود از رود عبور كند و گذشت‌، اما هیچ‌ وقت‌ بازنگشت‌.نمی‌دانم‌ شاید دلیل‌ آشناییت‌ همین‌ رفتنش‌ باشد، اگر آب‌ را بشناسی‌ وفرمان‌ده‌ لشكر عاشورا را.

آن‌هایی‌ كه‌ او را دیده‌اند، چیزهایی‌ درباره‌اش‌ می‌گویند كه‌ شایدباوركردنش‌ ـ اگر نخواهی‌ باورشان‌ كنی‌ ـ مشكل‌ باشد. این‌ها پاره‌ای‌است‌ از همان‌ گفته‌ها..::

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال‌ پنجاه‌ و دو تازه‌ دانش‌جو شده‌ بودم‌. تقسیممان‌ كه‌ كردند، افتادم‌خوابگاه‌ شمس‌ تبریزی‌. آب‌ و هوای‌ تبریز به‌م‌ نساخت‌، بدجوری‌مریض‌ شدم‌. افتاده‌ بودم‌ گوشه‌ی‌ خوابگاه‌. یكی‌ از بچه‌ها برایم‌ سوپ‌درست‌ می‌كرد و ازم‌ مراقبت‌ می‌كرد. هم‌اتاقیم‌ نبود. خوب‌نمی‌شناختمش‌. اسمش‌ را كه‌ از بچه‌ها پرسیدم‌، گفتند «مهدی‌ باكری‌.»

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رفتیم‌ توی‌ شهر و یك‌ اتاق‌ كرایه‌ كردیم‌. به‌م‌ گفت‌ «زندگی‌ای‌ كه‌ من‌می‌كنم‌ سخته‌ها.»

گفتم‌ «قبول‌.»

 برای‌ همه‌ كارش‌ برنامه‌ داشت‌؛ خیلی‌ هم‌ منظم‌ و سخت‌گیر. غذا خیلی‌كم‌ می‌خورد. مطالعه‌ خیلی‌ می‌كرد. خیلی‌ وقت‌ها می‌شد روزه‌می‌گرفت‌. معمولاً همان‌ روزهایی‌ هم‌ كه‌ روزه‌ بود می‌رفت‌ كوه‌.

به‌ یاد ندارم‌ روزی‌ بوده‌ باشد كه‌ دو نفرمان‌ دو تا غذا از سلف‌ دانشگاه‌گرفته‌ باشیم‌. همیشه‌ یك‌ غذا می‌گرفتیم‌، دو نفری‌ می‌خوردیم‌. خیلی‌وقت‌ها می‌شد نان‌ خالی‌ می‌خوردیم‌. شده‌ بود سرتاسر زمستان‌، آن‌ هم‌توی‌ تبریز، یك‌ لیتر نفت‌ هم‌ توی‌ خانه‌مان‌ نباشد. كف‌ خانه‌مان‌ هم‌ نم‌داشت‌، برای‌ این‌كه‌ اذیتمان‌ نكند چندل چندلا پتو و فرش‌ و پوستین‌می‌انداختیم‌ زمین‌.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال‌ پنجاه‌ و شش‌ پادگان‌ ارومیه‌ خدمت‌ می‌كردم‌. آمدند گفتند «ملاقاتی‌داری‌.»

مهدی‌ بود. به‌م‌ گفت‌ «باید از این‌جا دربری‌.»

هر طور بود زدم‌ بیرون‌. من‌ را برد خانه‌ی‌ عمه‌ش‌. كلی‌ شیشه‌ی‌ نوشابه‌آن‌جا بود. گفت‌ «بنزین‌ می‌خوایم‌.»

از باك‌ ژیانم‌ بنزین‌ كشیدم‌ بیرون‌. شروع‌ كردیم‌ كوكتل‌مولوتف‌ ساختن‌.خوب‌ بلد نبودم‌ اما مهدی‌ وارد بود. چند تایش‌ را بردیم‌ بیرون‌ شهر وامتحان‌ كردیم‌.

ازش‌ خبری‌ نداشتم‌. كوكتل‌مولوتف‌هایی‌ را هم‌ كه‌ ساخته‌ بودیم‌ ندیدم‌.دو ـ سه‌ روز بعد شنیدم‌ مشروب‌فروشی‌های‌ شهر یكی‌ یكی‌ دارد آتش‌می‌گیرد. حالا می‌فهمیدم‌ چرا ازش‌ خبری‌ نیست‌.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همان‌ اول‌ انقلاب‌ دادستان‌ ارومیه‌ شده‌ بود. من‌ و حمید را فرستاد برویم‌یك‌ ساواكی‌ را بگیریم‌.

 پیرمردِ عصا به‌ دستی‌ در را باز كرد. گفت‌ «پسرم‌ خونه‌ نیست‌.»

 گزارش‌ كه‌ به‌ش‌ می‌دادیم‌، چند بار از حال‌ پیرمرد پرسید. می‌خواست‌مطمئن‌ شود نترسیده‌.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دخترِ خانه‌ بودم‌. داشتم‌ تلویزیون‌ تماشا می‌كردم‌. مصاحبه‌ای‌ بود باشهردار شهرمان‌. یك‌ خورده‌ كه‌ حرف‌ زد، خسته‌ شدم‌. سرش‌ راانداخته‌ بود پایین‌ و آرام‌ آرام‌ حرف‌ می‌زد. با خودم‌ گفتم‌ «این‌ دیگه‌ چه‌جور شهرداریه‌؟ حرف‌ زدن‌ هم‌ بلد نیست‌.»

بلند شدم‌ و تلویزیون‌ را خاموش‌ كردم‌. چند وقت‌ بعد همین‌ آقای‌شهردار شریك‌ زندگیم‌ شد.


پ.ن::برای رای دادن به وبلاگ ما روی لینک زیر کلیک کنید/ممنون میشم/

رای دادن به وبلاگ





نوع مطلب : شهید مهدی باکــری، 
برچسب ها : خاطرات شهید مهدی باکری،
لینک های مرتبط :

ای عزیزان از مال دنیا دست بردارید و به خدا فكر كنید، ما از خاك آمده‌ایم و به خاك بازمی‌گردیم، هرچه هست، دست خداست و هرچه صلاح او است همان است، خداوند در این دنیا بسیار آزمایش خواهد كرد. این نعمتها را برای آزمایش ما قرار داده است مواظب باشیم كه از این آزمایشات سربلند بیرون بیائیم. ای دوستان به دنبال شناخت اسلام بروید اگر اسلام را شناختید، اگر امام (ره) را شناختید، به آنچه كه می‌خواهید می‌رسید، به خدا فكر كنید و به فردای قیامت، به آن آتش جهنم و نعمتهای خدا در بهشت، دست از مال دنیا و هواهای نفسانی بردارید...ای مردمی كه در صحنه هستید به گلزار شهدا بروید و از این عزیزان درس بیاموزید. و فرزندان خود را چون اینان بزرگ كنید، در نمازجمعه‌ها مرتب شركت كنید، نه فقط به عنوان یك نفر حاضر در نماز به خطبه‌ها گوش كنید راه و روش اسلام را یاد بگیرید و سعی كنید در سیاست دخالت كنید و ببینید در مملكتتان چه می‌گذرد.
من نمی‌دانم چه بگویم چون می‌دانم دنیا هیج ارزشی ندارد و تنها سفارشم این است كه دست از یاری امام (ره) برندارید و در جنگ شركت كنید به مستضعفین كمك كنید و دست نوازش بر سر آنان بكشید....





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها : وصیت نامه شهدا، شهید روح الامین،
لینک های مرتبط :
عید اون سال با شب ولادت آقا امام رضا(علیه السلام) یکی شده بود. توی سنگر بچه های لشگر 31 عاشورا جشن گرفته بودند. آخر مراسم نوبت من شد که بخونم. دست به دامن آقا قمر بنی هاشم شدم. عرض کردم: «ارباب شما مزه ی شرمندگی رو چشیدید. نذارید ما شرمنده خانواده شهدا بشیم.»
فردا صبح از بچه ها پرسیدم: «رمز حرکت(تفحص) امروز به نام کی باشه؟» فکر می کردم چون روز ولادت امام رضاست همه می گن: «امام رضا(علیه السلام)» اما حاج آقای گنجی گفت: «یا اباالفضل(علیه السلام)» گفتم: «امروز ولادت امام رضاست...» گفت: «دیشب به آقا ابوالفضل متوسل شدیم، امروز هم به اسم اون حضرت می ریم تا از دستشون عیدی بگیریم...»
دست به کار شدیم. بعد از چند دقیقه اولین شهید پیدا شد. خوشحال شدیم. اسم شهید هم روی کارت شناسایی ش بود هم روی وصیت نامه ش:
«شهید ابوالفضل خدایار، گردان امام محمدباقر(علیه السلام)، گروهان حبیب از کاشان»
بچه ها گفتند: «توسل دیشب، رمز حرکت امروز و اسم شهید با هم یکی شده.» بی اختیار به زبونم جاری شد که اگه اسم شهید بعدی هم ابوالفضل بود، اینجا گوشه ای از حرم آقاست.
...داشتم زمین رو می کندم که دیدم حاج آقا گنجی و یکی دیگر از بچه های سرباز پریدند داخل گودال. از بیل میکانیکی پیاده شدم. ...خیلی عجیب بود! یک دست شهید از مچ قطع شده بود. پلاکش رو که استعلام کردیم گفتند:
«شهید ابوالفضل ابوالفضلی، گردان امام محمدباقر(علیه السلام)، گروهان حبیب از کاشان....»
(راوی: محمد احمدیان)




نوع مطلب : شهـدا، حسـینیه، 
برچسب ها : لشگر31عاشورا، حضرت عباس(ع)، تفحص، خط عاشقی،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات