قرارهای بی قرار

ساعت 2 نصف شب بود . پادگان دوکوهه

خیر سرم داشتم میرفتم نماز شب بخونم

رفتم سمت دست شویی برای تجدید وضو

دیدم صدای خس خس میاد ...

4 تا توالت از حدود 25 تا رو شسته بود

رفته بود سراغ پنجمی ...

کنجکاو شدم که این آدم مخلص کیه ...

پشت دیواری قایم شدم

اومد بیرون رو چند لحظه ای سرش رو گرفت رو به آسمان

نور ماه افتاد رو صورتش

تعجب کردم . باورم نمیشد

اسدالله بود ...

فرمانده گردان ...

با یه دست داشت دست شویی هارو می شست

تا سحردرگیر بودم با خودم

فرمانده 2 تا گردان با یه دست داشت دست شویی های پادگان دوکوهه رو تمیز میکرد ...

 (شادی روح شهید اسدالله پازوکی صلوات)

 (راوی استاد حاج محمد اکرمی)





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یک گزاره فراگیر است ،"فوتبال ، سیاسی نیست"
شاید بهتر است بگویند "دوست داریم که فوتبال سیاسی نباشد" یا بگویند "هر وقت باختیم ،فوتبال سیاسی نیست"
اما چه کنیم ؟
واقعیت جزاین است ، بله "فوتبال سیاسی است"
فوتبال یک صنعت است ، نماد غرور ملی است ، نماد توسعه اقتصادی و اجتماعی است ،
فوتبال نماد اخلاق عمومی جامعه است .
راحت تر بگوییم، فوتبال جنگ مسالمت آمیز کشور هاست ، وقتی در جام جهانی گذشته تیم کشور مستعمره ،در مقابل تیم کشور استعمارگرش ایستاد،همه آن بازی را پاسخ غرور از دست رفته دوران استعماری دانستند،
مسابقه ایران و آمریکا همیشه حساسیت سیاسی دارد ، مسابقه دو تیم باشگاهی در مصر،کشته سیاسی می دهد،از تیم فوتبال ما انگشت نگاری سیاسی می کنند، ترک مسابقه ما در هر ورزشی با رژیم صهیونیستی ،سیاسی است.
گرداندن پرچم عربستان در روز باخت ایران در مقابل بحرین سیاسی بود، اولین مسابقه ایران و عراق پس از جنگ ، سیاسی بود و...
بیایید بپذیریم که فوتبال سیاسی است . چه بخواهیم و چه نخواهیم
روز مسابقه تیم باشگاهی ما با تیم باشگاهی عربستان بود ، همه می آیند ، حتی استقلالی ها ،چون این بار پای وطن در میان است و کشور مقابل عربستان است ، گزاره هایی در فضای بین اذهان عمومی جامعه تداعی می شود ، جزایر سه گانه ، بحرین ، انگشت نگاری ، توهین به زائران ایرانی ، وهابیون ، توطئه عربستان علیه ایران ، العربیه و ضدیت با ایران و...
پس همه می آیند ، حتی کارگری که در روز کارگر ،سی و چهار ماه است که حقوق نگرفته ، اما از شهرستان خود بلیط میگیرد و به ورزشگاه می آید که غیرتش را به رخ بکشد ،اما دریغ از یک جو "غیرت" در مستطیل سبز ... در مقابل چشمان هزاران ایرانی ، غرور و عزت را سر بریدند..!

می گویند فوتبال همین است ، برد و باخت دارد ، پس از این همه سال فهم فوتبال در کشور، فکر میکنم دیگر یک نوجوان 13 ساله نیز فرق بازی با غیرت و شکست افتخارآمیز را از اینگونه بازی ها می فهمد.
مشکل ما تازه نیست ؛ مشکل یک یا دو بازی نیست ، مشکل ریشه ای است ، مشکل روندی است که در پیش گرفته اند ، مشکل  فوتبال و بازیکنانی است که به مراتب بیش از حد ظرفیت شان پول به پایشان ریخته ایم ، پولی که جبران  تمام حقوق های عقب افتاده کارگران کشور است را در یک سال ، در جیب یک بازیکن می گذاریم ، تا او نیز صرف ماشین بازی و تفریح و سفر و خرید وفروش خانه و ویلا و بعضاً "فساد" کند.
اگر باشگاه ها خصوصی بودند دردی نبود ، اما این پول بی زبان ملت است ، این پول معیشت کارگران است ، این پول تولید ملی است ، این پول بی خانمان است ، این پول آن رفتگر بجنوردی است.پول بچه های یتیم است.
باز هم اگر "غیرت" باشد مردم ما  نجیب اند و حرفی نمی زنند، راضی هستند، این همه اهمیت دادن به فوتبال ،این همه پول ریختن در فوتبال ، این همه 90 ،این همه هیاهو ، که آخرش با غرور و عزت ایرانی بازی کنند.؟
شنیده شده برخی کارکنان یک بیمارستان مشغول تماشای بازی بوده اند و به بیماران دیر رسیدگی کرده اند..
اگر غیرت بود، آن بیماران راضی بودند.
این ملت برای سربلندی ، کم درد نکشیده است.
اگر پس از بازی ایران – استرالیا جشن ملی گرفتند به خاطر برد جام جهانی نبود، به خاطر شوق دیدن یک بازی غیرتی بود.
سپاهان برد و قهرمان شد ، سپاهان از پرسپولیس و استقلال قویتر نیست ،فوتبالیست های سپاهان غیرت دارند، همین.!

آقای رویانیان تازه وارد؛ این پول ها که صرف بازیکنان به اصطلاح حرفه ای می کنید حق آن کاگر و رفته گر است نه بازیکنانی که در حد و نام فوتبال حرفه ای هم نیستند..!
آقای فتح الله زاده که امسال بر همتای پرسپولیسی ایراد می گرفتید ، آیا فصل پیش را یادتان رفته؟؟ یادتان رفته که تیم کهکشانی می بستید آن هم با همین پول های کهکشانی؟!
آیا بازیکنانتان توانستند برابر تیم های عربی آن هم در خانه نتیجه بگیرند؟؟
آقای رویانیان ، لطفاً بر مشاغلی که درآن با معیشت مردم سر و کار دارید متمرکز شوید،از این فوتبال ، نه آبی گرم و نه سوختی بهره ور می شود ، فقط خون قرمز مردم است که به جوش می آید.
و کلام آخرم باشد:
امسال سال تولید ملی نامیده شد تا غرور ایرانی در اثر تحریم ها شکسته نشود و ایرانی جلوی اجنبی دست وابستگی دراز نکند،کاش فوتبال استثنا میشد و برای آنها امسال سال غیرت ملی نامیده میشد..




نوع مطلب : سیـاسی، 
برچسب ها : فوتبال سیاسی، پول، فتح الله زاده، رویانیان، تولید ملی،
لینک های مرتبط :
منِ ایرانی وقتی می بینم که کسانی همچون رضایی نژادها و احمدی روشن ها و ... و حتی آرمیتاهایی وجود دارند که در پایداری بر این آرمان ها از عزیزترین هایشان گذشتند، تحمل خریدن مرغ و گوشت و ... با قیمتی بالاتر و یا چند درصد تورمی بالاتر، حتی اگر فقط به دلیل تحریم ها بوده اند، برایم آسان می شود..



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : شهدای هسته ای، آرمیتا، رضایی نژاد،
لینک های مرتبط :

سلام هلال زیبای همیشه پنهان رمضان! از اول شعبان که تو باز از صورت ماه ات ،‌ فقط یک خط ابروی کمانی در آسمان باقی می گذاری تا نیمه اش که به احترام شادی میلاد آفتاب مهربانی ، تمام و کمال می درخشی و روی هرچه ستاره است کم می کنی تا وقتی که باز کم کم پرده ی پولکی آسمان را روی صورتت می کشی ، انتظارت را می کشم !

می دانی برای دیدنت چند تا آدم شب آخر شعبان به آسمان چشم می دوزند که شاید روی ماه ات را ببینند؟ می دانی که کلی سر و صدا راه می افتد برای تماشایت؟

اما دیدن تو سخت نیست ،‌ تو را نه با تلسکوپ علم که باید یا تلسکوپ دل دید ، تو باید در آسمان دل رویت شوی و ستاد استهلال قلب حضورت را گزارش کند ! تو نماینده ی روی ماه خداوندی ؛ که بوسیدنی است ... تو نوید خوش صورت ماه مهمانی هستی.

اصلا خداوند تو را در دستانش پنهان کرده است که بندگان دنبالت بگردند ! و خودش با لبخند درهای دوزخ اش را می بندد و باب بهشت را می گشاید و خیلی دوست داشتنی آغوشش را می گشاید و صدا میزند که "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را"  و و فرشته ها از لبخند پروردگار می خندند... 

می دانم و می دانی که در این عالم هیچ وجودی از خود خدا دوست داشتنی تر نیست ،‌ همانی که هرچه کردیم مدارا کرد و با اینکه قدرت داشت ولی مهربانی ورزید و لبخند زد تا برگردیم .

ماه خدا !

هرچه خطا هم کرده باشم  باز مشتاقش ام ؛ میدانی؟  این شب ها انگار صدایت را می شنوم که در گوشم می پیچد :  روی "ماه" خداوند را را ببوس !


دلنوشت : گفته اند هرگاه آب گوارایی نوشیدید حسین را یاد کنید ، این روزها که آب را می بینیم و لمس اش می کنیم و نمی نوشیم ، یاد علمدار ایم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1391/04/30 :: نویسنده : سجاد كریمى
انتظار، استقامت بر دین است و منتظر، حرکت آفرین.
انتظار، یاد یار است و منتظر، بی قرار.
انتظار، مسؤلیت آور است و منتظر، جهادگر.
انتظار، برترین کار است و منتظر، نیکوکار.
انتظار، ستیز است و منتظر، اهل پرهیز.
انتظار، آماده سازی است و منتظر، مهیای جانبازی.
انتظار، راز است و منتظر، در سوز و گداز.
انتظار، مبارزه با بیداد است و منتظر، فریادگر عدل و داد…
آی مردم!
اگر «او» را نمی جویید، دیگر از «عشق» هم نگویید!




نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1391/04/29 :: نویسنده : سجاد كریمى
تو منطقه داشتیم والیبال بازی می‌کردیم. پاسور من کسی بود که مثل بعضی‌ها، او را «پدر صلواتی» صدا می‌زدند. وقتی چند بار درست پاس نداد؛ برگشتم و گفتم: " پدر صلواتی! دفعه آخرت باشد که اینطور پاس می‌دی، و الاّ خودت می دونی! "

فرمانده گردان تخریب پشت سرم ایستاده بود. بازی که تمام شد، دستش را گذاشت روی شونه‌ام و گفت: " آفرین! خیلی خوشم آمد! " او نمی‌دونست که همه به اون بنده خدا می‌گویند " پدر صلواتی. " فکر می‌کرد من از روی توجه و با کنترل زبان، او را به این نام صدا کردم! این شد که مرا با خودش برد به گردان تخریب!

آنقدر خوشحال بودم که نگو و نپرس! چیزی نگذشته بود که عملیات خیبر شروع شد. برای تخریب پل " القرنه " وارد عمل شدیم که به اسارت نیروهای بعثی درآمدم.

یک پدر صلواتی گفتن هفت سال کار دستمان داد و ما را برد و آورد!!





نوع مطلب : سوژه های جبهه، شهـدا، 
برچسب ها : عملیات خیبر، گردان تخریب، پدر صلواتی،
لینک های مرتبط :

روایت اول: حمید داودآبادی

هوا خنک بود. خب پاییز بود. پاییز سال 1365. همه نیروهای لشکر 27 محمدرسول الله(ص) در «اردوگاه کرخه» مستقر بودند. محل استقرار از بچه های گردان تخریب با اردوگاه لشکر مقداری فاصله داشت.آن روز می خواستم به آن جا بروم تا به چند تا از بچه محله مان سر بزنم. کنار جاده خاکی ایستاده بودم که دیدم یک اتوبوس از طرف تدارکات و خدمات که حمام و... هم آنجا بود، می آید. نزدیک که شد، دست بلند کردم که ایستاد. بلافاصله در باز شد و مرد جوانی که ظاهراً صورتش را با ماشین تراشیده بود، نمایان شد. تا گفتم برادر کجا میرید؟
همون صورت تراشیده گفت:
- ... می ریم صفا... کوچه وفا... پلاک هزارش .
..اهلشی بیا بالا...

جا خوردم. آخه این لات بازی ها توی جبهه رسم نبود. مجبوری سوار شدم. غیر از اون و راننده، کس دیگری توی ماشین نبود. به چشم های صورت تراشیده که زل زدم، احساس کردم خیلی آشناست. هر چه فکر کردم نتوانستم او را به یاد بیاورم. اتوبوس توی دست اندازهای جاده شنی، بالا و پایین می شد و او همچنان می خندید و با همان لفظ حرف می زد. انگار که می خواست شخصیتش را زیر آن چهره پنهان کند. وقتی دید بدجوری نگاهش می کنم، با خنده ای گفت:
- مشتی... مارو نشناختی؟
جواب من همچنان منفی بود، که گفت:
- ... بابا این منم حاج محسن.
حاج محسن؟ کدام حاج محسن؟ من که حاج محسنی با این قیافه نمی شناسم. فهمید که هنوز نشناختمش، ادامه داد:
- ... منم حاج محسن دین شعاری.
جل الخالق! به حق چیزهای ندیده! «حاج محسن دین شعاری» معاون گردان تخریب؟ آن هم با این قیافه؟ پس آن همه ریش انبوه حنایی رنگ چی شد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت دوم: مرتضی شادکام

آن روز من در حسینیه گردان تخریب نشسته بودم. نماز جماعت تمام شده و همه رفته بودند. تو حال خودم بودم و داشتم با تسبیح ذکر می گفتم که متوجه شدم کسی بغل دستم نشست. خب اهمیتی ندادم. حتماً یکی از بچه های گردان بوده که به نماز جماعت نرسیده، حالا آمده نمازش را بخواند. توی حال خودم بودم که احساس کردم کسی از پشت زد روی شانه ام. برگشتم و نگاه کردم ولی کسی نبود. متوجه شدم آن که بغل دستم نشسته، زد زیر خنده. جا خوردم. ولی اهمیتی ندادم. گذاشتم به این حساب که از نیروهای جدید است و این طوری می خواهد باب دوستی را باز کند، دقیقه ای نگذشت که دوباره دستش را برد و از پشت زد روی شانه ام. باز توجه نکردم. ولی وقتی برای سومین بار زد، برگشتم، نگاهش کردم و گفتم:- می بخشید برادر... من با شما شوخی ندارم.
ولی او فقط خندید. نمی دانم چرا احساس کردم نگاهش آشناست. با همان قیافه مثلاً ناراحت و گرفته ادامه دادم:
- دوست هم ندارم کسی الکی باهام شوخی کنه.
زد زیر خنده و گفت:
- برو بینیم بابا...
عجب. این دیگه کیه که امروز به ما گیر داده؟ گفتم:
- برادر درست صحبت کن و احترام خودت رو هم داشته باش.
فرصت نداد بقیه حرفم را بزنم. کوبید روی شانه ام و گفت:
- بابا منم، حاج محسن.
کدام حاج محسن؟
- منم حاج محسن دین شعاری...
ای بابا. حاج محسن دین شعاری و این قیافه بی ریخت. من یکی که نشناختمش؟! با خودم گفتم که خالی می بندد؛ ولی نه، نگاه هایش همان بود. راست می گفت. خنده اش هم همان زیبایی را داشت.

- پس چرا به این ریخت و قیافه دراومدی؟
-هیچی بابا رفتم سلمونی صلواتی بغل تدارکات لشکر، پسره دفعه اولش بود قیچی دستش می گرفت؟ یا خواست حال منو بگیره؛ بهش گفتم که فقط یک کمی روی ریشام رو صاف کنه، به زور دست برد وسط ریشام و قیچی رو انداخت که یه دفه از بیخ کندشون. هر چی گفتم چی کار می کنی، گفت الان درستش می کنم. هم ترسیده بود، هم شوخیش گرفته بود. هیچی دیگه حضرت آقا شوخی شوخی زد ریش و ریشه مارو از بیخ تراشیده و مارو انداخت به این روز. عوضش خوبه تو که منو نشناختی، یعنی خیلی قیافم عوض شده و کسی منو نمی شناسه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت سوم: شهید مجتبی رضایی

زمستان سال 66 بود. سرما صورت ها را می سوزاند. همراه بقیه بچه های گردان تخریب، مشغول پاکسازی معبرهای میدان مین در منطقه بودیم. چند روزی بود که عملیات در غرب کشور شروع شده بود. من بودم، حاج محسن و یکی دو تا دیگر از بچه های تخریب. من از سمت چپ شروع کردم و حاج محسن خودش آستین ها را بالا زد و از سمت راست وارد میدان مین شد. می خواست خودش کنار بچه ها و دوش به دوش آن ها توی میدان باشد و عمل کند.ظاهراً پای راست حاج محسن به خاطر جراحت های قبلی خم نمی شد؛ به همین دلیل بود که نمی توانست راحت هر دو پایش را خم کند و بنشیند زمین. عادتش این بود، از کمر که دولا می شد، انگشتانش را باز می کرد و می برد لای شاخک های مین و المری. همه می دانستیم که الان حاجی چه می گوید:
- گوگوری مگوری... بیا بغل عمو.
شاخک را می پیچاند، چاشنی مین را درآورده و آن را خنثی می کرد همه مان می خندیدیم. نگاهم به مین های جلوی دستم بود، ولی گهگاه نگاهی هم به حاج محسن می انداختم. صدای «گو گوری مگوری»اش همه را می خنداند. یک مین را از خاک درآوردم و گذاشتم کنار. برگشتم نگاهی به حاج محسن انداختم که دیدم انگشتانش را برد لای شاخکهای یک المری. خواستم پهلوی خودم با حاج محسن تکرار کنم، گوگوری مگوری

حاجی شروع کرد به گفتن...
- گوگوری مگو...
گرومپ

ناگهان انبوهی از ساچمه فلزی، آتش و انفجار همه جا را پر کرد. منتظر بودم تا حاجی بقیه حرفش را بزند دود غلیظ و سیاه که خوابید، چشمم به حاج محسن دین شعاری با آن ریش بلند حنایی رنگ افتاد. اما صورت و ریش حاج محسن رفته بودند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت چهارم:مرتضی شادکام


بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله "صلی الله علیه و آله و سلم " در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟

حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!
بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........
حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.
- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟
حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟
- هیچی حاجی همینجوری !!!
-همین جوری؟ که چی بشه؟
- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟
- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........
حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.
جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟
و همچنان می خندید.
حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.
یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!
حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد.می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.
هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شهید مهدی خندان در خاطراتش دارد: دیشب ، امام آمد اسلحه دوستم را كه در حال نگهبانی بود ، گرفت و خودش به جای او 2 ساعت نگهبانی داد . وقتی نگهبانی تمام شد اسلحه را آورد و بعد رفت وضو گرفت و به نماز شب ایستاد .

وقتی كه جنگ شروع شد، داوطلبانه رفت به جبهه . شش ماهی سر پل ذهاب آن جا بود . پس از پایان ماموریت به پذیرش سپاه رفت تا برای ادامه ی خدمت ، لباس سبز سپاه را به تن كند . مورد پذیرش قرار گرفت و به محافظان امام « ره » پیوست …

یك شب برای استراحت به منزل آمده بود . خیلی خوشحال به نظر می رسید . از او پرسیدم : « چه خبر مهدی جان ، خوشحالی ؟! »
در جواب گفت : « دیشب ، امام آمد اسلحه دوستم را كه در حال نگهبانی بود ، گرفت و خودش به جای او 2 ساعت نگهبانی داد . وقتی نگهبانی تمام شد اسلحه را آورد و بعد رفت وضو گرفت و به نماز شب ایستاد.»
وقتی این جملات از زبانش جاری می شد ، از خوشحالی مردمك چشمانش به رقص آمده بودند . بعدها كه مهدی شهید شد ، فهمیدم آن پاسداری كه امام به جایش نگهبانی داده بود ، خودِ مهدی بود .




نوع مطلب :
برچسب ها : امام خمینی، پل ذهاب، شهید مهدی خندان،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 22 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic