تبلیغات
قرارهای بی قرار - مطالب سجاد كریمى
قرارهای بی قرار

انگار می‌شناسیش‌. نگاهش‌ آشنا است‌. لب‌خندش‌ هم‌. دستور دادنش‌ وحتا عصبانی‌شدنش‌. شاید قبلاً او را دیده‌ باشی‌. با او زندگی‌ كرده‌ باشی‌ یاجنگیده‌ باشی‌. شاید هم‌ از او فقط‌ نامی‌ شنیده‌ باشی‌. چه‌ فرقی‌ می‌كند؟انگار می‌شناسیش‌.

مهدی‌ باكری‌ همین‌ نزدیكی‌ها، روی‌ همین‌ زمینی‌ كه‌ رویش‌ هستی‌ به‌ دنیاآمد. درس‌ خواند و بزرگ‌ شد. مبارزه‌ كرد و جنگید. بعدها فرمان‌ده‌ لشكرعاشورا شد. قرار بود از رود عبور كند و گذشت‌، اما هیچ‌ وقت‌ بازنگشت‌.نمی‌دانم‌ شاید دلیل‌ آشناییت‌ همین‌ رفتنش‌ باشد، اگر آب‌ را بشناسی‌ وفرمان‌ده‌ لشكر عاشورا را.

آن‌هایی‌ كه‌ او را دیده‌اند، چیزهایی‌ درباره‌اش‌ می‌گویند كه‌ شایدباوركردنش‌ ـ اگر نخواهی‌ باورشان‌ كنی‌ ـ مشكل‌ باشد. این‌ها پاره‌ای‌است‌ از همان‌ گفته‌ها..::

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال‌ پنجاه‌ و دو تازه‌ دانش‌جو شده‌ بودم‌. تقسیممان‌ كه‌ كردند، افتادم‌خوابگاه‌ شمس‌ تبریزی‌. آب‌ و هوای‌ تبریز به‌م‌ نساخت‌، بدجوری‌مریض‌ شدم‌. افتاده‌ بودم‌ گوشه‌ی‌ خوابگاه‌. یكی‌ از بچه‌ها برایم‌ سوپ‌درست‌ می‌كرد و ازم‌ مراقبت‌ می‌كرد. هم‌اتاقیم‌ نبود. خوب‌نمی‌شناختمش‌. اسمش‌ را كه‌ از بچه‌ها پرسیدم‌، گفتند «مهدی‌ باكری‌.»

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رفتیم‌ توی‌ شهر و یك‌ اتاق‌ كرایه‌ كردیم‌. به‌م‌ گفت‌ «زندگی‌ای‌ كه‌ من‌می‌كنم‌ سخته‌ها.»

گفتم‌ «قبول‌.»

 برای‌ همه‌ كارش‌ برنامه‌ داشت‌؛ خیلی‌ هم‌ منظم‌ و سخت‌گیر. غذا خیلی‌كم‌ می‌خورد. مطالعه‌ خیلی‌ می‌كرد. خیلی‌ وقت‌ها می‌شد روزه‌می‌گرفت‌. معمولاً همان‌ روزهایی‌ هم‌ كه‌ روزه‌ بود می‌رفت‌ كوه‌.

به‌ یاد ندارم‌ روزی‌ بوده‌ باشد كه‌ دو نفرمان‌ دو تا غذا از سلف‌ دانشگاه‌گرفته‌ باشیم‌. همیشه‌ یك‌ غذا می‌گرفتیم‌، دو نفری‌ می‌خوردیم‌. خیلی‌وقت‌ها می‌شد نان‌ خالی‌ می‌خوردیم‌. شده‌ بود سرتاسر زمستان‌، آن‌ هم‌توی‌ تبریز، یك‌ لیتر نفت‌ هم‌ توی‌ خانه‌مان‌ نباشد. كف‌ خانه‌مان‌ هم‌ نم‌داشت‌، برای‌ این‌كه‌ اذیتمان‌ نكند چندل چندلا پتو و فرش‌ و پوستین‌می‌انداختیم‌ زمین‌.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال‌ پنجاه‌ و شش‌ پادگان‌ ارومیه‌ خدمت‌ می‌كردم‌. آمدند گفتند «ملاقاتی‌داری‌.»

مهدی‌ بود. به‌م‌ گفت‌ «باید از این‌جا دربری‌.»

هر طور بود زدم‌ بیرون‌. من‌ را برد خانه‌ی‌ عمه‌ش‌. كلی‌ شیشه‌ی‌ نوشابه‌آن‌جا بود. گفت‌ «بنزین‌ می‌خوایم‌.»

از باك‌ ژیانم‌ بنزین‌ كشیدم‌ بیرون‌. شروع‌ كردیم‌ كوكتل‌مولوتف‌ ساختن‌.خوب‌ بلد نبودم‌ اما مهدی‌ وارد بود. چند تایش‌ را بردیم‌ بیرون‌ شهر وامتحان‌ كردیم‌.

ازش‌ خبری‌ نداشتم‌. كوكتل‌مولوتف‌هایی‌ را هم‌ كه‌ ساخته‌ بودیم‌ ندیدم‌.دو ـ سه‌ روز بعد شنیدم‌ مشروب‌فروشی‌های‌ شهر یكی‌ یكی‌ دارد آتش‌می‌گیرد. حالا می‌فهمیدم‌ چرا ازش‌ خبری‌ نیست‌.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همان‌ اول‌ انقلاب‌ دادستان‌ ارومیه‌ شده‌ بود. من‌ و حمید را فرستاد برویم‌یك‌ ساواكی‌ را بگیریم‌.

 پیرمردِ عصا به‌ دستی‌ در را باز كرد. گفت‌ «پسرم‌ خونه‌ نیست‌.»

 گزارش‌ كه‌ به‌ش‌ می‌دادیم‌، چند بار از حال‌ پیرمرد پرسید. می‌خواست‌مطمئن‌ شود نترسیده‌.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دخترِ خانه‌ بودم‌. داشتم‌ تلویزیون‌ تماشا می‌كردم‌. مصاحبه‌ای‌ بود باشهردار شهرمان‌. یك‌ خورده‌ كه‌ حرف‌ زد، خسته‌ شدم‌. سرش‌ راانداخته‌ بود پایین‌ و آرام‌ آرام‌ حرف‌ می‌زد. با خودم‌ گفتم‌ «این‌ دیگه‌ چه‌جور شهرداریه‌؟ حرف‌ زدن‌ هم‌ بلد نیست‌.»

بلند شدم‌ و تلویزیون‌ را خاموش‌ كردم‌. چند وقت‌ بعد همین‌ آقای‌شهردار شریك‌ زندگیم‌ شد.


پ.ن::برای رای دادن به وبلاگ ما روی لینک زیر کلیک کنید/ممنون میشم/

رای دادن به وبلاگ





نوع مطلب : شهید مهدی باکــری، 
برچسب ها : خاطرات شهید مهدی باکری،
لینک های مرتبط :

ای عزیزان از مال دنیا دست بردارید و به خدا فكر كنید، ما از خاك آمده‌ایم و به خاك بازمی‌گردیم، هرچه هست، دست خداست و هرچه صلاح او است همان است، خداوند در این دنیا بسیار آزمایش خواهد كرد. این نعمتها را برای آزمایش ما قرار داده است مواظب باشیم كه از این آزمایشات سربلند بیرون بیائیم. ای دوستان به دنبال شناخت اسلام بروید اگر اسلام را شناختید، اگر امام (ره) را شناختید، به آنچه كه می‌خواهید می‌رسید، به خدا فكر كنید و به فردای قیامت، به آن آتش جهنم و نعمتهای خدا در بهشت، دست از مال دنیا و هواهای نفسانی بردارید...ای مردمی كه در صحنه هستید به گلزار شهدا بروید و از این عزیزان درس بیاموزید. و فرزندان خود را چون اینان بزرگ كنید، در نمازجمعه‌ها مرتب شركت كنید، نه فقط به عنوان یك نفر حاضر در نماز به خطبه‌ها گوش كنید راه و روش اسلام را یاد بگیرید و سعی كنید در سیاست دخالت كنید و ببینید در مملكتتان چه می‌گذرد.
من نمی‌دانم چه بگویم چون می‌دانم دنیا هیج ارزشی ندارد و تنها سفارشم این است كه دست از یاری امام (ره) برندارید و در جنگ شركت كنید به مستضعفین كمك كنید و دست نوازش بر سر آنان بكشید....





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها : وصیت نامه شهدا، شهید روح الامین،
لینک های مرتبط :
عید اون سال با شب ولادت آقا امام رضا(علیه السلام) یکی شده بود. توی سنگر بچه های لشگر 31 عاشورا جشن گرفته بودند. آخر مراسم نوبت من شد که بخونم. دست به دامن آقا قمر بنی هاشم شدم. عرض کردم: «ارباب شما مزه ی شرمندگی رو چشیدید. نذارید ما شرمنده خانواده شهدا بشیم.»
فردا صبح از بچه ها پرسیدم: «رمز حرکت(تفحص) امروز به نام کی باشه؟» فکر می کردم چون روز ولادت امام رضاست همه می گن: «امام رضا(علیه السلام)» اما حاج آقای گنجی گفت: «یا اباالفضل(علیه السلام)» گفتم: «امروز ولادت امام رضاست...» گفت: «دیشب به آقا ابوالفضل متوسل شدیم، امروز هم به اسم اون حضرت می ریم تا از دستشون عیدی بگیریم...»
دست به کار شدیم. بعد از چند دقیقه اولین شهید پیدا شد. خوشحال شدیم. اسم شهید هم روی کارت شناسایی ش بود هم روی وصیت نامه ش:
«شهید ابوالفضل خدایار، گردان امام محمدباقر(علیه السلام)، گروهان حبیب از کاشان»
بچه ها گفتند: «توسل دیشب، رمز حرکت امروز و اسم شهید با هم یکی شده.» بی اختیار به زبونم جاری شد که اگه اسم شهید بعدی هم ابوالفضل بود، اینجا گوشه ای از حرم آقاست.
...داشتم زمین رو می کندم که دیدم حاج آقا گنجی و یکی دیگر از بچه های سرباز پریدند داخل گودال. از بیل میکانیکی پیاده شدم. ...خیلی عجیب بود! یک دست شهید از مچ قطع شده بود. پلاکش رو که استعلام کردیم گفتند:
«شهید ابوالفضل ابوالفضلی، گردان امام محمدباقر(علیه السلام)، گروهان حبیب از کاشان....»
(راوی: محمد احمدیان)




نوع مطلب : شهـدا، حسـینیه، 
برچسب ها : لشگر31عاشورا، حضرت عباس(ع)، تفحص، خط عاشقی،
لینک های مرتبط :
1391/04/3 :: نویسنده : سجاد كریمى

سال 1361 شبی در شهرک دارخوین در مسجد امیرالمومنین مراسمی برپا بود.معمولا در پایان مراسم ذکر مصیبتی می شد و بچه ها عزاداری می کردند.آن شب حال خوشی بر جلسه حاکم شد و بچه ها خیلی گریه می کردند..پس از مراسم خواستم بروم که متوجه نوجوانی شدم که پشت سرم نشسته بود.حال عجیبی داشت؛ کمی صبر کردم تا اینکه بلند شد و رفت..

وقتی رفت تعجبم بیشتر شد. چون محلی که نشسته بود از کثرت اشک هایش خیس شده بود.غالبا موقع ذکر مصیبت یا خواندن دعا بچه ها به سجده می رفتند و در آن حالت با خدا مناجات می کردند.خیلی به او علاقمند شدم.برای همین بدون این که بفهمد دنبالش رفتم تا ببینم در چه گردانی است.پس از شناسائی گردان او ، فردای آن روز رفتم و خود را به آن گردان منتقل کردم، و به لطف خدا در همان گروهان و دسته ای افتادم که آن نوجوان بود.من شدم آرپی جی زن و او هم شد کمکی من.دیگربهتر از این نمی شد چراکه من به خواسته ام رسیده بودم.

این نوجوان تنها 16 سال سن داشت و نامش حمید مقدس پور بود. کم کم نشانه های عملیات پیدا شد.در این مدت با حمید خیلی انس گرفتم بودم تا اینکه شب عملیات محرم رسید.

آن شب به من گفت::فلانی من مطالب فراوانی از تو یاد گرفتم.

گفتم::نه این طور نیست، بلکه تو چیزی داری که خیلی دوست دارم بدانم از کجاست.

پرسید چه چیزی؟؟ گفتم: این اشک روان و سوز و حالی که هنگام دعا و مناجات در تو هست خیلی برایم جالب است..

گفت::من حالی دارم که وقتی نام امام حسین (ع) را می شنوم اشکم جاری می شود. با اینکه شناخت زیادی هم از حضرت ندارم و حتی نمی دانم مثلا چند فرزند دارند اما عشق من به امام حسین به قدری قوی است که وقتی نام شان را می شنوم اشکم جاری می شود و دیگر نمی توانم خودم را کنترل کنم...

..او پاداش سوز درونی اش را در همان عملیات که مقارن عاشورای امام حسین (ع) بود گرفت و به شهادت رسید..





نوع مطلب : حسـینیه، شهـدا، 
برچسب ها : شهید حمید مقدس پور، عملیات محرم، عشق به امام حسین (ع)، هنر اهل بیت،
لینک های مرتبط :
1391/04/2 :: نویسنده : سجاد كریمى
از انتظار خسته ام و یا دلم گرفته است؟
تو مدتی است رفته ای , بیا دلم گرفته است

نگاه سرد پنجره به کوچه خیره مانده بود
گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است

گذشتم از هزاره ها در امتداد دوری ات
به ذهن من نمی رسد کجا دلم گرفته است

به چشم خود ندیده ام شکوه چهره ی تو را
شبی بیا به خواب من , بیا دلم گرفته است..




نوع مطلب : شعر، مذهبی، 
برچسب ها : اشعار امام زمان، انتظار،
لینک های مرتبط :
1391/04/1 :: نویسنده : سجاد كریمى

دل را پر از طراوت عطر حضور کن                   آقا تو را به حضرت زهرا ظهور کن

آخر کجایی ای گل خوشبوی فاطمه               برگرد و شهر را پر از امواج نور کن

شب های جمعه یاد تو بیداد می کند                  آدینه ای ز کوچه دنیا عبور کن

آقا چقدر فاصله اندوه انتظار                            فکری برای این سفر راه دور کن

زین کن سمند حادثه را تکسوار عشق     جان را پر از شراره ی غوغا و شور کن

آقا چقدر ضجه زنیم و دعا کنیم                           یا بازگرد یا دل ما را صبور کن





نوع مطلب : شعر، مذهبی، 
برچسب ها : امام زمان، شعر آیینی، پروانه نجاتی،
لینک های مرتبط :

پسرك‌، كیفش‌ را انداخته‌ روی‌ دوشش‌. كفش‌ها را هم‌ پایش‌ كرده‌.مادر دولا  می‌شود كه‌ بند كفشش‌ را ببندد.

پاهای‌ كوچك‌، یك‌ قدم‌ عقب‌ می‌روند. انگشت‌های‌ كوچك‌ گره‌ شُلی‌به‌ بندها می‌زنند و پسرك‌ می‌دود از در بیرون‌.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توی‌ ظل‌ّ گرمای‌ تابستان‌، بچه‌های‌ محل‌ سه‌ تا تیم‌ شده‌اند، توی‌كوچه‌ی‌ هجده‌ متری‌. تیم‌ مهدی‌ یك‌ گل‌ عقب‌ است‌. عرق‌ از سر وصورت‌ بچه‌ها می‌ریزد. چیزی‌ نمانده‌ ببازند. اوت‌ آخر است‌.

مادر می‌آید روی‌ تراس‌ «مهدی‌! آقا مهدی‌! برای‌ ناهار نون‌ نداریم‌ها.برو از سر كوچه‌ دو تا نون‌ بگیر.»

توپ‌ زیر پایش‌ است‌. می‌ایستد. بچه‌ها منتظرند. توپ‌ را می‌اندازدطرفشان‌ و می‌دود سر كوچه‌.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نماینده‌ی‌ حزب‌ رستاخیز می‌آید توی‌ دبیرستان‌. با یك‌ دفترِ بزرگ‌ِسیاه‌. همه‌ی‌ بچه‌ها باید اسم‌ بنویسند. چون‌ و چرا هم‌ ندارد. لیست‌را كه‌ می‌گذارند جلوی‌ مدیر، جای‌ یك‌ نفر خالی‌ است‌؛ شاگرد اول‌مدرسه‌.

 اخراجش‌ كه‌ می‌كنند، مجبور می‌شود رشته‌اش‌ را عوض‌ كند.

در خرم‌آباد، فقط‌ همان‌ دبیرستان‌ رشته‌ی‌ ریاضی‌ داشت‌. رفت‌تجربی‌.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قبل‌ انقلاب‌، دم‌ مغازه‌ی‌ كتاب‌فروشیمان‌، یك‌ پاس‌بان‌ ثابت‌ گذاشته‌بودند كه‌ نكند كتاب‌های‌ ممنوعه‌ بفروشیم‌.

عصرها، گاهی‌ برای‌ چای‌ خوردن‌ می‌آمد توی‌ مغازه‌ و كم‌ كم‌ با مهدی‌رفیق‌ شده‌ بود. سبیل‌ كلفت‌ و از بناگوش‌ در رفته‌ای‌ هم‌ داشت‌.

یك‌ شب‌، حدود ساعت‌ ده‌، داشتیم‌ مغازه‌ را می‌بستیم‌ كه‌ سر و كله‌اش‌پیدا شد. رو كرد به‌ مهدی‌ و گفت‌ «ببینم‌، اگر تو ولی‌عهد بودی‌، به‌ من‌چه‌ دستوری‌ می‌دادی‌؟»

مهدی‌ كمی‌ نگاهش‌ كرد و گفت‌ «حالت‌ خوبه‌؟ این‌ وقت‌ شب‌ سؤال‌پیدا كرده‌ای‌ بپرسی‌؟»

باز هم‌ پاس‌بان‌ اصرار كرد كه‌ «بگو چه‌ دستوری‌ می‌دادی‌؟»

آخر سر مهدی‌ گفت‌ «دستور می‌دادم‌ سبیلتو بزنی‌.»

 همان‌ شب‌ در خانه‌ را زدند. وقتی‌ رفتیم‌ دم‌ در، دیدیم‌ همان‌ پاس‌بان‌ِخودمان‌ است‌. به‌ مهدی‌ گفت‌ «خوب‌ شد قربان‌؟»

نصف‌شبی‌ رفته‌ بود سلمانی‌ِ محل‌ را بیدار كرده‌ بود تا سبیلش‌ رابزند. مهدی‌ گفت‌ «اگر می‌دانستم‌ این‌قدر مطیعی‌، دستور مهم‌تری‌می‌دادم‌.»





نوع مطلب : شهید مهدی زین الدین، شهـدا، 
برچسب ها : یادگاران، شهید زین الدین،
لینک های مرتبط :

«بسمه تعالی »

به نام الله پاسدار و حافظ خون شهیدان و به نام كسی كه فرموده اگر مرا یاری كنید شما را یاری و كم خواهم كرد و به نام كسی كه در لحظات حساس و سرنوشتساز كه فریاد ما می رسد و ما را یاری می كند .

بنده وصیتنامه و در اصل عقاید خود را درباره انقلاب جمهوری اسلامی می نویسم اصل این مطلب درباره مردم شهید پرور . ای مردم ای كسانی كه به فریاد هل من ناصر ینصرنی . حسین زمان لبیك گفتید و تا به حال در مقابل كفر و استكبار جهانی ایستاده اید و به مبارزه واقعی خود ادامه می دهید و وظیفه انقلابی و شرعی خود را نسبت به اسلام و جمهوری اسلامی انجام می دهید و در راه انجام وظیفه خود از خداوند متعال استمداد و یاری می طلبید همچنان مقاوم باشید و از امام امت خود اطاعت وپیروی نمایید و وسیله اطاعت كردن از نایب امام زمان یعنی امام امت قلب امام زمان (عج) را خود خوشحال كرده و كاری كنید كه در روز قیامت شافع شما امام زمان باشد و در وقت شفاعت با رویی باز شما را شفاعت نماید ای مردم حزب الله با هر چه بهتر انجام دادن وظایف شرعی و انسانی خود حافظ و نگهبان خون شهداء باشید درباره اسراء و مفقودین فراموش نكنید و كاری كنید كه قلب پردرد آنها را نرنجانید و آنها را همیشه خوشحال و شاد كنید ای مردمی كه زمینه ساز ظهور حضرت مهدی (عج) هستید قدر و ارزش خود را بدانید و از آئین خداوند این منزلت و ارزش را به شما عنایت كرده است افتخار كنید . خلاصه شما درراه انجام دادن تكالیف اصلی خود بكوشید و شكرگزار خداوند متعال باشید .

قسمت دوم وصیتنامه ام - خطاب به پدر و مادر و برادران و خواهرانم و اقوام عزیز و گرامیم عرض می كنم كه ای پدر و مادر و برادران و خواهران و اقوام امیدوارم كه همیشه در راه انقلاب و جمهوری اسلامی قدم بردارید . و رضایت و ملاك خود را امام امت قرار دهید تا اینكه از جاده اصلی وصراط مستقیم منحرف نشوید . امیدوارم كه مسئله شهادت و مردن یك مسئله حل شده ای باشد و آن نخاله ها و كسانیكه نسبت به انقلاب بدبین و یا بی تفاوت می باشند مسئله سوءاستفاده نكنید و آیه شریف ان الله اشتری من المومنین اموالهم و انفسهم بان لهم الجنه .

یك شعار نباشد كه در عالم عمل به آن عمل نماییم .و ای پدر و مادر و برادران و خواهران و خویشان از این كه در طول زندگی شما را در بعضی جاها رنجانده ام و شما را غمگین نموده ام معذرت می خواهم و امیدوارم كه خداوند درمقابل این

همه زحتمها و ناراحتیها به شما جزای خیر عنایت كند و از این كه بنده شما را در چند سالی كه بودم اذیت كردم آمرزش می طلبم و از شما می خواهم كه مرا ببخشید و برای آمرزش این بنده حقیر و عاصی دعا كنید .

یگان خدمتی : بسیج ………….                                                        گردان : والنازعات

                                                                                                        واحد :بهداری

                                                                                        تاریخ : 3/10/65 روز چهارشنبه

واحد تعاون تیپ مستقل 21 امام رضا (ع)





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها : شهدا، غلامرضاآشنا،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 22 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :