تبلیغات
قرارهای بی قرار - مطالب شهید خــــرازی
قرارهای بی قرار
1391/04/14 :: نویسنده : سجاد كریمى

رفتم بیرون ، برگشتم ، هنوز حرف می زدند..!

پیرمرد می گفت: جوون! دستت چی شده؟ تو جبهه این طوری شدی یا مادرزادیه؟

حاجی خندید، آن یکی دستش را آورد بالا گفت: این جای اون یکی رو هم پر می کنه. یه بار تو اصفهان با همین یه دست ده دوازده کیلو میوه خریدم برای مادرم.

.

پیرمرد ساکت بود. حوصله ام سررفت. پرسیدم: پدرجان! تازه اومده ای لشکر؟

حواسش نبود گفت: این چه جوون بی تکبری بود. ازش خوشم اومد. دیدی چه طور حرفو عوض کرد؟ اسمش چیه؟

گفتم:"حاج حسین خرازی"





نوع مطلب : شهید خــــرازی، 
برچسب ها : حاج حسین خرازی، جوون بی تکبر،
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :