قرارهای بی قرار

نبودی با ما ببینی چه روز گاری داشتیم…!

وداع … نجوا … کاش بجای سر به خاک کشیدن سری به مادران شهید بزنید…

پای درد دل هاشون … بغض هاشون ..دلتنگی  و فراق و غم و تنهائی… عجب زمانه ای شده …!

شهدا را ابزار عاشقی دلشان کرده اند  روی سنگ قبر شهید نماز می گذارند…

سیره شهید را نمی دانند وصیت نامه شهید رانمی خوانند … !

مادر شهیدی می گفت از وقتی بچه ام شهید شده پای درگاه نشسته ام به انتظار ….

نه به انتظار خلقی که  شهدا را فقط برای نفس خویش می خواهند نه برای خود شهید…

کاش بجای …. ای کاش .. که دلم خون است حرفم نمی اید برون …

باشد تا قیامت که همه زیر پای مادران شهید داده خجل اشک بیزیم…!

چه بگویم… مگر حرفی هم مونده … آنقده شهید شهید می کنند…!

یادمان باشد که خیلی از شهدا دیده نمی شوند ولی انها هم شهیدند …

یادمان باشد … مادران شهید داده  چه غربتی می کشند…!

شهید شهید می کنند و خاک به دامن و سر و چشم  خویش می کشند…… باشد تا قیامت ..!

منبع:دیار رنج





نوع مطلب : شهـدا، دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

ساعت 2 نصف شب بود . پادگان دوکوهه

خیر سرم داشتم میرفتم نماز شب بخونم

رفتم سمت دست شویی برای تجدید وضو

دیدم صدای خس خس میاد ...

4 تا توالت از حدود 25 تا رو شسته بود

رفته بود سراغ پنجمی ...

کنجکاو شدم که این آدم مخلص کیه ...

پشت دیواری قایم شدم

اومد بیرون رو چند لحظه ای سرش رو گرفت رو به آسمان

نور ماه افتاد رو صورتش

تعجب کردم . باورم نمیشد

اسدالله بود ...

فرمانده گردان ...

با یه دست داشت دست شویی هارو می شست

تا سحردرگیر بودم با خودم

فرمانده 2 تا گردان با یه دست داشت دست شویی های پادگان دوکوهه رو تمیز میکرد ...

 (شادی روح شهید اسدالله پازوکی صلوات)

 (راوی استاد حاج محمد اکرمی)





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1391/04/29 :: نویسنده : سجاد كریمى
تو منطقه داشتیم والیبال بازی می‌کردیم. پاسور من کسی بود که مثل بعضی‌ها، او را «پدر صلواتی» صدا می‌زدند. وقتی چند بار درست پاس نداد؛ برگشتم و گفتم: " پدر صلواتی! دفعه آخرت باشد که اینطور پاس می‌دی، و الاّ خودت می دونی! "

فرمانده گردان تخریب پشت سرم ایستاده بود. بازی که تمام شد، دستش را گذاشت روی شونه‌ام و گفت: " آفرین! خیلی خوشم آمد! " او نمی‌دونست که همه به اون بنده خدا می‌گویند " پدر صلواتی. " فکر می‌کرد من از روی توجه و با کنترل زبان، او را به این نام صدا کردم! این شد که مرا با خودش برد به گردان تخریب!

آنقدر خوشحال بودم که نگو و نپرس! چیزی نگذشته بود که عملیات خیبر شروع شد. برای تخریب پل " القرنه " وارد عمل شدیم که به اسارت نیروهای بعثی درآمدم.

یک پدر صلواتی گفتن هفت سال کار دستمان داد و ما را برد و آورد!!





نوع مطلب : سوژه های جبهه، شهـدا، 
برچسب ها : عملیات خیبر، گردان تخریب، پدر صلواتی،
لینک های مرتبط :

روایت اول: حمید داودآبادی

هوا خنک بود. خب پاییز بود. پاییز سال 1365. همه نیروهای لشکر 27 محمدرسول الله(ص) در «اردوگاه کرخه» مستقر بودند. محل استقرار از بچه های گردان تخریب با اردوگاه لشکر مقداری فاصله داشت.آن روز می خواستم به آن جا بروم تا به چند تا از بچه محله مان سر بزنم. کنار جاده خاکی ایستاده بودم که دیدم یک اتوبوس از طرف تدارکات و خدمات که حمام و... هم آنجا بود، می آید. نزدیک که شد، دست بلند کردم که ایستاد. بلافاصله در باز شد و مرد جوانی که ظاهراً صورتش را با ماشین تراشیده بود، نمایان شد. تا گفتم برادر کجا میرید؟
همون صورت تراشیده گفت:
- ... می ریم صفا... کوچه وفا... پلاک هزارش .
..اهلشی بیا بالا...

جا خوردم. آخه این لات بازی ها توی جبهه رسم نبود. مجبوری سوار شدم. غیر از اون و راننده، کس دیگری توی ماشین نبود. به چشم های صورت تراشیده که زل زدم، احساس کردم خیلی آشناست. هر چه فکر کردم نتوانستم او را به یاد بیاورم. اتوبوس توی دست اندازهای جاده شنی، بالا و پایین می شد و او همچنان می خندید و با همان لفظ حرف می زد. انگار که می خواست شخصیتش را زیر آن چهره پنهان کند. وقتی دید بدجوری نگاهش می کنم، با خنده ای گفت:
- مشتی... مارو نشناختی؟
جواب من همچنان منفی بود، که گفت:
- ... بابا این منم حاج محسن.
حاج محسن؟ کدام حاج محسن؟ من که حاج محسنی با این قیافه نمی شناسم. فهمید که هنوز نشناختمش، ادامه داد:
- ... منم حاج محسن دین شعاری.
جل الخالق! به حق چیزهای ندیده! «حاج محسن دین شعاری» معاون گردان تخریب؟ آن هم با این قیافه؟ پس آن همه ریش انبوه حنایی رنگ چی شد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت دوم: مرتضی شادکام

آن روز من در حسینیه گردان تخریب نشسته بودم. نماز جماعت تمام شده و همه رفته بودند. تو حال خودم بودم و داشتم با تسبیح ذکر می گفتم که متوجه شدم کسی بغل دستم نشست. خب اهمیتی ندادم. حتماً یکی از بچه های گردان بوده که به نماز جماعت نرسیده، حالا آمده نمازش را بخواند. توی حال خودم بودم که احساس کردم کسی از پشت زد روی شانه ام. برگشتم و نگاه کردم ولی کسی نبود. متوجه شدم آن که بغل دستم نشسته، زد زیر خنده. جا خوردم. ولی اهمیتی ندادم. گذاشتم به این حساب که از نیروهای جدید است و این طوری می خواهد باب دوستی را باز کند، دقیقه ای نگذشت که دوباره دستش را برد و از پشت زد روی شانه ام. باز توجه نکردم. ولی وقتی برای سومین بار زد، برگشتم، نگاهش کردم و گفتم:- می بخشید برادر... من با شما شوخی ندارم.
ولی او فقط خندید. نمی دانم چرا احساس کردم نگاهش آشناست. با همان قیافه مثلاً ناراحت و گرفته ادامه دادم:
- دوست هم ندارم کسی الکی باهام شوخی کنه.
زد زیر خنده و گفت:
- برو بینیم بابا...
عجب. این دیگه کیه که امروز به ما گیر داده؟ گفتم:
- برادر درست صحبت کن و احترام خودت رو هم داشته باش.
فرصت نداد بقیه حرفم را بزنم. کوبید روی شانه ام و گفت:
- بابا منم، حاج محسن.
کدام حاج محسن؟
- منم حاج محسن دین شعاری...
ای بابا. حاج محسن دین شعاری و این قیافه بی ریخت. من یکی که نشناختمش؟! با خودم گفتم که خالی می بندد؛ ولی نه، نگاه هایش همان بود. راست می گفت. خنده اش هم همان زیبایی را داشت.

- پس چرا به این ریخت و قیافه دراومدی؟
-هیچی بابا رفتم سلمونی صلواتی بغل تدارکات لشکر، پسره دفعه اولش بود قیچی دستش می گرفت؟ یا خواست حال منو بگیره؛ بهش گفتم که فقط یک کمی روی ریشام رو صاف کنه، به زور دست برد وسط ریشام و قیچی رو انداخت که یه دفه از بیخ کندشون. هر چی گفتم چی کار می کنی، گفت الان درستش می کنم. هم ترسیده بود، هم شوخیش گرفته بود. هیچی دیگه حضرت آقا شوخی شوخی زد ریش و ریشه مارو از بیخ تراشیده و مارو انداخت به این روز. عوضش خوبه تو که منو نشناختی، یعنی خیلی قیافم عوض شده و کسی منو نمی شناسه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت سوم: شهید مجتبی رضایی

زمستان سال 66 بود. سرما صورت ها را می سوزاند. همراه بقیه بچه های گردان تخریب، مشغول پاکسازی معبرهای میدان مین در منطقه بودیم. چند روزی بود که عملیات در غرب کشور شروع شده بود. من بودم، حاج محسن و یکی دو تا دیگر از بچه های تخریب. من از سمت چپ شروع کردم و حاج محسن خودش آستین ها را بالا زد و از سمت راست وارد میدان مین شد. می خواست خودش کنار بچه ها و دوش به دوش آن ها توی میدان باشد و عمل کند.ظاهراً پای راست حاج محسن به خاطر جراحت های قبلی خم نمی شد؛ به همین دلیل بود که نمی توانست راحت هر دو پایش را خم کند و بنشیند زمین. عادتش این بود، از کمر که دولا می شد، انگشتانش را باز می کرد و می برد لای شاخک های مین و المری. همه می دانستیم که الان حاجی چه می گوید:
- گوگوری مگوری... بیا بغل عمو.
شاخک را می پیچاند، چاشنی مین را درآورده و آن را خنثی می کرد همه مان می خندیدیم. نگاهم به مین های جلوی دستم بود، ولی گهگاه نگاهی هم به حاج محسن می انداختم. صدای «گو گوری مگوری»اش همه را می خنداند. یک مین را از خاک درآوردم و گذاشتم کنار. برگشتم نگاهی به حاج محسن انداختم که دیدم انگشتانش را برد لای شاخکهای یک المری. خواستم پهلوی خودم با حاج محسن تکرار کنم، گوگوری مگوری

حاجی شروع کرد به گفتن...
- گوگوری مگو...
گرومپ

ناگهان انبوهی از ساچمه فلزی، آتش و انفجار همه جا را پر کرد. منتظر بودم تا حاجی بقیه حرفش را بزند دود غلیظ و سیاه که خوابید، چشمم به حاج محسن دین شعاری با آن ریش بلند حنایی رنگ افتاد. اما صورت و ریش حاج محسن رفته بودند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روایت چهارم:مرتضی شادکام


بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله "صلی الله علیه و آله و سلم " در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟

حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!
بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........
حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.
- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟
حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟
- هیچی حاجی همینجوری !!!
-همین جوری؟ که چی بشه؟
- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟
- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........
حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.
جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟
و همچنان می خندید.
حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.
یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!
حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد.می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.
هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1391/04/17 :: نویسنده : سجاد كریمى

..در یكی از یادداشت هایش نوشته بود:

وقتی با قطار عازم جبهه بودم، در عالم رویا دو نفر را دیدم كه یكی از آنان لباس فرم (سپاه) پوشیده بود و دیگری به من اشاره كرد و گفت: آن آقا، امام حسین (ع) است كه با لباس سپاه ایستاده! از خواب بیدرا شدم. عظمت این لباس پی بردم و با خود عهد كردم تا زمانی كه بنده ای خالص نشده ام لباس سپاه را نپوشم. امیدوارم زمانی لباس سپاه را به تن كنم كه بنده ای صالح و مجاهدی خالص باشم…
پاسدار شهید «حسین میوه چی» از بچه های مخلص مخابرات لشكر علی بن ابی طالب (ع) بود. نظم و اخلاص از خصوصیت بارز او بود كه بال در بال تا هنگام شهادت وی را همراهی كردند.
با این كه عضو رسمی سپاه بود او را با لباس فرم ندیدم حتی در آن روز كه اخلاصش پر زد و او را به كوی شهادت رساند.

به نقل از محمد خامه یار/كتاب بایاران سپیده




نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها : حسین میوه چی، لشكر علی بن ابی طالب (ع)، عضو رسمی سپاه، امام حسین (ع)،
لینک های مرتبط :
دوباره زمزمه ی کاسه های خالی ما

پس از نیامدنت گوشه ی خیابان ماند

شبیه شنبه ی هر هفته پشت پنجره ام

و کوچه کوچه شهرم دوباره زندان ماند...

متن زیر نامه‌ای از یک جانباز شیمیایی ایست که برای امام زمان(عج) نوشته شده
به نوعی درد و دل به حساب می آید(توصیه می کنم کامل بخوانید)

"باسمه تعالی"

مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده  و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".

 مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.

آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه  به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".

 مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.

آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.

آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.

حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن..

جانباز شیمیایی ، محمد برقی - ۱۲/۹/۸۹
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی





نوع مطلب : مذهبی، شهـدا، شعر، 
برچسب ها : امام زمان، درد و دل با امام زمان، جانباز شیمیایی،
لینک های مرتبط :
1391/04/8 :: نویسنده : سجاد كریمى

بچه ها، امام زمان(عج)کمی جلوتر منتظر شما هستند...

.

سال 61،عملیات رمضان بود.بچه ها به خط زده بودند،اما خط لو رفته بود.اونجا دیگه دشت نبود شده بود تیکه ای از جهنم.

از همه طرف تیر و ترکش و خمپاره می خورد.شدت آتش اون قدر زیاد بود که کل گردان زمین گیر شده بود و همه به حالت سینه خیز روی زمین.

همه منتظر فرصتی بودند که بشه به جلو حرکت کرد،که یهو صدایی اومد؛صدایی مثل صدای سینه زنی.با خودم گفتم وسط این جهنم و سینه زنی؟؟؟

اما نه صدا رو درست شنیده بودم.وقتی که پشت بندش صدای"یا حسین،یا حسین" اومد،دیگه مطمئن شدم.

برگشتم و نگاه کردم دیدم برادر قلی پور فرمانده گردان عمّار از لشگرمحمد رسول الله(ص)هستش که داره سینه میزنه.همون طور که سینه می زد و "یا حسین،یا حسین" می گفت.فریاد می کشید : "بچه ها، امام زمان (عج) کمی جلوتر منتظر شما هستند ." و هی حرفش رو تکرار می کرد .

انگار یکدفعه معجزه شد، همه بلند شدند و با یه شور و حال خاصی ، زدند به دل خط ، به سمت دشمن .

چند دقیقه ای بیشتر نگذشت که خط شکسته شد و افتاد دست رزمندگان اسلام .





نوع مطلب : شهـدا، مذهبی، 
برچسب ها : رزمندگان اسلام، سینه زنی، امام زمان، عملیات رمضان،
لینک های مرتبط :

ای عزیزان از مال دنیا دست بردارید و به خدا فكر كنید، ما از خاك آمده‌ایم و به خاك بازمی‌گردیم، هرچه هست، دست خداست و هرچه صلاح او است همان است، خداوند در این دنیا بسیار آزمایش خواهد كرد. این نعمتها را برای آزمایش ما قرار داده است مواظب باشیم كه از این آزمایشات سربلند بیرون بیائیم. ای دوستان به دنبال شناخت اسلام بروید اگر اسلام را شناختید، اگر امام (ره) را شناختید، به آنچه كه می‌خواهید می‌رسید، به خدا فكر كنید و به فردای قیامت، به آن آتش جهنم و نعمتهای خدا در بهشت، دست از مال دنیا و هواهای نفسانی بردارید...ای مردمی كه در صحنه هستید به گلزار شهدا بروید و از این عزیزان درس بیاموزید. و فرزندان خود را چون اینان بزرگ كنید، در نمازجمعه‌ها مرتب شركت كنید، نه فقط به عنوان یك نفر حاضر در نماز به خطبه‌ها گوش كنید راه و روش اسلام را یاد بگیرید و سعی كنید در سیاست دخالت كنید و ببینید در مملكتتان چه می‌گذرد.
من نمی‌دانم چه بگویم چون می‌دانم دنیا هیج ارزشی ندارد و تنها سفارشم این است كه دست از یاری امام (ره) برندارید و در جنگ شركت كنید به مستضعفین كمك كنید و دست نوازش بر سر آنان بكشید....





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها : وصیت نامه شهدا، شهید روح الامین،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic