قرارهای بی قرار
مداحی حاج مجتبی رمضانی در مورد شهدا که در فاطمیه امسال خوانده شده است.


دانلود




نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سری دوم مجموعه خاطرات کوتاه از شهید ردانی پور در ادامه مطلب

+

سری اول مجموعه خاطرات کوتاه شهید ردانی پور



ادامه مطلب..


نوع مطلب : مذهبی، شهـدا، 
برچسب ها : ردانی پور، مصطفی، خاطرات،
لینک های مرتبط :

روزهای اول جنگ،ما برای کاری به محلات رفته بودیم.به ما زنگ زد و با اصرار از ما خواست که زودتر برگردیم.فردا که آمدیم به التماس افتاد و گفت برای رفتن به جبهه از پدرش رضایت بگیریم.

پایین پله ها ایستاده بود و اشک میریخت،پدرش هم موافقت نمی کرد!پا در میانی کردم و از پدرش خواستم که رضایت بخواهد؛او هم بالاخره رضایت داد.

به خاطر جبهه درس را رها کرد.پدرش تصمیم گرفت تا دامادش کند.قبل از آخرین اعزام پارچه تهیه کرد و او را به خیاطی برد.بعد از اینکه از خیاطی بیرون آمدند او برگشت و پارچه را پس گرفت و به من داد و گفت:پیش خودت نگه دار..مثل اینکه می دانست نمی تواند لباس دامادی بپوشد.

موقع اعزام از همه خواست تا قدرت آباد(محلی در دامغان)بدرقه اش کنیم.آنجا از اتوبوس پیاده شد و از همه حلالیت طلبید.با همه عکس گرفت و بعد گفت::این آخرین باره و دیگه برنمی گردم..!

به نقل از مادر شهید سیدرضا ترابی//

الله اکبر..صدای سید بود که داشت ذکر می گفت؛رفتم جلو و هرچه صدایش کردم جوابی نشنیدم.وقتی نزدیک تر رفتم دیدم تیر روی قلبش خورده و از پشت درآمده بود و سید روی زمین افتاده بود..((در 13 آذر ماه سال 1360 تیر مستقیم گروهک های ضدانقلاب در منطقه بانه قلب سیدرضا را شکافت و به وصال معبود رسید.))





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مقاومت به روایت شهید محمد جهان‌آرا*
امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را می‌دیدیم. بچه‌ها توسط بی‌سیم شهادت‌نامه خود را می‌گفتند و یك نفر پش بی‌سیم یادداشت می‌كرد. صحنه خیلی دردناكی بود. بچه‌ها می‌خواستند شلیك كنند، گفتم: ما كه رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آن‌ها را بزنیم، بعد بمیریم. تانك‌ها همه طرف را می‌زدند و پیش می‌آمدند. با رسیدن آن‌ها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی‌جی داشتیم. با بلند شدن از گودال، اولین تانك را بچه‌ها زدند. دومی در حال عقب‌نشینی بود كه به دیوار یكی از منازل بندر برخورد كرد. جیپ فرماندهیِ پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت. با مشاهده عقب‌نشینی تانك، بلند شدم و داد زدم: الله اكبر، الله اكبر... حمله كنید؛ كه دشمن پا به فرار گذاشته بود...
* فرمانده سپاه خرمشهر

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_1.gif شهید محمد جهان‌آرا به روایت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای
من مایلم این‌جا یادى از «محمد جهان‌آرا» شهید عزیز خرمشهر و شهدایى كه در خرمشهر مظلوم آن‌طور مقاومت كردند بكنم. آن‌روزها بنده در اهواز از نزدیك شاهد قضایا بودم. خرمشهر در واقع هیچ نیروى مسلحى نداشت؛ نه كه صدوبیست هزار نداشت بلكه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانك تعمیرى از كار افتاده را مرحوم شهید «اقارب‌پرست» - كه افسر ارتشى بسیار متعهدى بود - از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمیر كرد. (البته این مال بعد است. در قسمت اصلى خرمشهر كه نیرویى نبود).

محمد جهان‌آرا و دیگر جوانان ما در مقابل نیروهاى مهاجم عراقى - یك لشكر مجهز زرهى عراقى با یك تیپ نیروى مخصوص و با نود قبضه توپ كه شب و روز روى خرمشهر مى‌بارید - سى و پنج روز مقاومت كردند. همان‌طور كه روى بغداد موشك مى‌زدند، خمپاره‌ها و توپهاى سنگین در خرمشهر روى خانه‌هاى مردم مرتب مى‌باریدند. با این‌حال جوانان ما سى و پنج روز مقاومت كردند؛ اما بغداد سه روزه تسلیم شد! ملت ایران! به این جوانان و رزمندگانتان افتخار كنید. بعد هم كه مى‌خواستند خرمشهر را تحویل بگیرند، دوباره سپاه و ارتش و بسیج با نیرویى به‌مراتب كمتر از نیروى عراقى رفتند خرمشهر را محاصره كردند و حدود پانزده هزار اسیر در یكى دو روز از عراقیها گرفتند. جنگ تحمیلى هشت ساله‌ى ما، داستان عبرت‌آموز عجیبى است. من نمى‌دانم چرا بعضیها در ارائه‌ى مسائل افتخارآمیز دوران جنگ تحمیلى كوتاهى مى‌كنند.
بیانات در خطبه‌هاى نماز جمعه‌ى تهران 1382/1/22
http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif قسمتی از وصیت‌نامه فرمانده شهید:
ای امام! تا لحظه‌ای كه خون در رگ‌های ما جوانان پاك اسلام وجود دارد، لحظه‌ای نمی‌گذاریم كه خط پیامبرگونه تو كه به خط انبیاء و اولیاء وصل است به انحراف كشیده شود. ای امام! من به عنوان كسی كه شاید كربلای حسینی را در كربلای خرمشهر دیده‌ام، سخنی با تو دارم كه از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهری برمی‌خیزد و آن، این است؛ ای امام! از روزی كه جنگ آغاز شد تا لحظه‌ای كه خرمشهر سقوط كرد، من یك‌ماه بطور مداوم كربلا را می‌دیدم. هر روز كه حمله‌ی دشمن بر برادران سخت می‌شد و فریاد آن‌ها بی‌سیم را از كار می‌انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق می‌رفتم، گریه را آغاز می‌كردم و فریاد می‌زدم ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را.




نوع مطلب : حضـرت ماه، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بر من لازم است یادی از شهدای بزرگوار انقلاب کنم که جان شیرین خود را در راه پاسداری از ناموس و شرف و دین خود نمودند ، جنگیدند تا غیرت و حیاء باقی بماند ، در خون خود غلتیدند تا ناموسشان در حجاب محفوظ بماند . و چه زیبا پیر مرادشان حضرت امام خمینی در مورد وصیت نامه شهدا بیان می کند:

                  « این وصیت نامه‏ها انسان را مى‏لرزاند و بیدار مى‏كند»


وصیت نامه شهدا در مورد حجاب"


نوع مطلب : مذهبی، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

هر آنچه می بینیم خاک است و هر آنچه می شنویم روایت

اما این خاک چیست؟این روایت ها چیست؟چیست که کانون جاذبه عالمیان است؟

چیست که زمان و مکان نمی شناسد؟؟

نگاهشان،بوی خونشان،صدای فریادشان،هنوز که هنوز است؛هست..

قدم به قدم ها با احتیاط است.

حس خاصی دارد..حس قرار گرفتن در برابر دوربین.

رفتار آدم را نا خودآگاه بهترین نحو می کند.

زمان و نحوه عملیات برای مان داستان سرایی می شود،از زبان یک دردمند.

...از زبان کسی که از قافله جامانده و با تمام سوز جگر،صحنه ها را نقاشی می کند.

فکه،طلاییه،شلمچه..."فاخلع نعلیک"

مکان مکان مقدسی است و سخن از این مکان ها نیز مقدس..پـس.."فاخلع نعلیک"

کفش هایت را بیرون آر و دمی بنشین.

کلامی سخن مگو و تنها گوش فرا ده و چشم هایت را به وادی جنگ بسپار

اکنون است که می بینی و می شنوی آنچه را باید دید و شنید.

بادهای فکه،حریم دنیا را از روی تنت می تکاند و خاک بهشتی را جایگزینش می کند.

آفتاب هویزه و طلاییه رنگ تعلق را از روی تنت می سوزاند.

کاش آماده رفتن می ماندیم.!

شهدا...بگیرید دستمان را.

بگیرید که زندگی در دنیا،راه رفتن بر لبه مرداب است.ذره ای خطا رویم غرق دامش شده ایم.

کاش یک غرفه امانت دهی می گشودید.

به ذره ای خلوص ایمان نیازمندیم برای قدم نهادن.

بگیرید دستمان را..





نوع مطلب : دل نوشـت، مذهبی، شهـدا، 
برچسب ها : روایت، بگیرید دستمان را،
لینک های مرتبط :
1391/02/19 :: نویسنده : سجاد كریمى

دوباره شب عملیات رسیده بود و درد سر ما شروع شده بود.آخه می دونید،انتخاب نیروهای خط شکن برای شب عملیات خیلی مشکل بود.همه می خواستند شرکت کنند و باید تعدادی را انتخاب می کردیم.دو تا برادر بودند از سمیرم اصفهان که هر دو اصرار می کردند به خط مقدم برن،ولی فرمانده می گفت یه نفرتون بره.ولی اون دو نفر هیچ کدوم کوتاه نمی اومدند،هر دو گریه می کردند و میخواستند از همدیگه سبقت بگیرند.

شور عجیبی در خیمه ی رزمندگان اسلام به پا بود.اون یکی می گفت:تو بمون و برو پیش پدر و مادرمون...

اون یکی می گفت:نه،تو بمون،به تو بیشر احتیاج دارند...

خلاصه اون قدر با هم بگومگو کردند که فرمانده مجبور شد هر دو رو به خط مقدم بفرسته.بعد از عملیات هر دوی اونا به شدت مجروح شده بودند.

به اینجا که رسیدیم،یاد آن جمله ی شهید حسن باقری افتادم.نگاهی به آسمان کرد و گفت:حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم،معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه...





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سری اول مجموعه خاطرات کوتاه شهید ردانی پور در ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 12 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات