قرارهای بی قرار

سید مرتضای عزیز سلام
امیدوارم هر جا هستی این روزها میهمان مادرت زهرا س باشی. اگر از احوال ما جویایی الحمدلله همه خوبیم و دنیا از ما خوبتر! سرمان به دنیا گرم است و او هم خدایی خوب هوای ما را دارد! همه مان را خوب مشغول خود کرده است! حالا شاید گاهی ما و دنیا از هم خسته شویم ولی کمتر پیش می آید، دیگر به هم عادت کرده ایم با هم انس گرفته ایم، بله! ملالی نیست جز دوری آن چیزهایی از دنیا که دست دیگری میبینیم و حسرتش را میخوریم! خلاصه همان شده ایم که تو از آن هراس داشتی! غافل شده ایم و از حضور تاریخی خویش غافلتر!
خوش به حالت تو که خودت را به کاروان عشق رساندی و شدی از ملازمان کربلا، اما ما هنوز نفهمیدیم راه از کدام طرف است راهی با آن وضوح که تو نشان دادی، فکر میکنم گفته بودی راهش میانه تاریخ است؟راستی میانه تاریخ کجاست؟ باز شما بهتر میدانی چطور میشود رفت کربلا!! ما که مردیم بس توی این کاروانها ثبت نام کردیم و اسممان برای کربلا در نیامد که نیامد! هنوز توی نوبت ملازم شدنیم! ملازم کربلا!!!
راستی من هنوز نمی فهمم منظورت از هنر چیست؟ راستش این روزها ما همه هنرمندیم! بیا و ببین همه مان مرده ایم! علائم حیاتی صفر!!شاید هم منظور تو چیز دیگری بوده! ولی ما اینجور فهمیده ایم و خلاصه شده ایم مرده های متحرک! بی روح و بی جان!!
سید جان!
راستش را بخواهی همه مان بو می دهیم! بوی جسد! بوی مرده! آخر این چه هنر بوداری است؟ کاش آن موقع حرفت را واضحتر میگفتی تا ما حالا اینهمه راه را به غلط نرویم!!
راستش بس که از دنیا خسته شده بودم و البته او هم از من خسته تر! بس که بوی جسد گرفته ام برای تو این نامه را نوشتم! نامه ای به مقصد بهشت! شاید وقتی این نامه را بدهم دست پستچی بهشت دستش به دستم بخورد و کمی بوی زنده ها بگیرم!!!
من نمی خواهم هنرمند باشم، یا بیا و بگو منظورت چه بوده یا دعا کن ما دیگر هنرمند نباشیم!!
اصلا وقتی تو هستی چرا من بنویسم؟؟!! بگذار نامه ام را با قلم خودت تمام کنم:
سید مرتضی!   

ای شهید..

ای آنکه برکرانه ی ازلی وابدی عالم وجود برنشسته ای دستی برآر و ماقبرستان نشینان عادات سخیف را نیز ازاین منجلاب بیرون کش...





نوع مطلب : شهـدا، دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

آذرخش مهاجر، پنجاه و نه ساله شدی؛ اما ببخش که جشن تولدت در سال‌های اسارت فراموشمان شد؛ فرمانده اسطوره قوای محمدرسول‌الله(ص)، تولدت مبارک!

به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، حاج احمد! نزدیک به 30 سال گذشت از روزی که برای رهایی حزب‌الله از سیم‌خاردارهایی گذشتی که صهیونیسیم برایش ترسیم کرده بود؛ همه منتظر آمدنت بودند؛ اما جالب است بعد از این همه سال، ما برای تو سالگرد اسارت می‌گیریم.

آذرخش مهاجر! فراموش کردیم که روزی در فتح المبین غوغا کردی؛ خودت برای شناسایی رفتی، جلو خط حرکت ‌کردی و به نیروها ‌گفتی، بیایید.

حاجی! در بیت‌المقدس چند هزار اسیر گرفتی؟ هیچ کس نمی‌داند. به همان اندازه که داستان دروغین پتروس فداکار هلندی را می‌شناسند، تو را نمی‌شناسند، حسین فهمیده را هم نمی‌شناسند.

تو در بیت‌المقدس کاری کرده بودی که امام خامنه‌ای در پادگان امام حسین(ع) فرمودند «یاد احمد متوسلیان و جای سردار جاویدالاثر بسیار سبز در این نقطه است که اگر نبود، فتح خرمشهر به راحتی امکان پذیر نبود».

حاج احمد! موقعی که می‌رفتی برای مأموریت نبرد با اشقی‌الاشقیا، در پوست خود نمی‌گنجیدی، گویی در آسمان قدم برمی‌داشتی و بازهم می‌رفتی تا فتح‌المبین و بیت‌المقدس را زنده کنی، با کاظم رستگارمقدم، موسوی و کاظم اخوان.

این روزها تولدت بود؛ 59 ساله شدی؛ نیمی از عمرت را در اسارت به سر ‌بردی؛ تاریخ تولدت را هم فراموش کردیم؛ اسارتت جشن تولد‌هایت را از ذهن‌های شلوغ‌مان به برگ‌های فراموشی سپرده؛ دوستانت هم از این اوضاع خیلی ناراحتند؛ خیلی دوستت دارند، خوشحالند از اینکه امروز تو در جمع ما نیستی اما دعا می‌کنند تا بمانی برای سربازی و شمشیر زدن در ایام ظهور منجی..





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سال 1372 در محور فکه در ارتفاعات 112 مشغول به تفحص بودیم ، بچه ها بسیار تلاش می کردند تا پیکر مطهر شهیدی را کشف کرده و به خانواده های چشم انتظارشان برسانند ، اما چند روزی بود شهدا خودشان را بما نشان نمی دادند ، و این بهانه ای شده بود برای بی حوصله گی و دمق بودن بچه ها ! بطوریکه کمتر با هم دیگه صحبت می کردند و هر کسی به گوشه ایی پناه میبرد ... آن شب هوا ابری بود و باران میبارید فکه هم بسیار دلگیر شده بود . یکی از بچه ها نواری از حاج منصور ، بدرون ضبط صوت گذاشت ، بچه ها با سوز حاجی که از شهادت حضرت زهرا (س) می گفت ، اشک می ریختند و ناله می کردند .. شب عجیبی شده بود ، اون حالت رو فقط بچه های جنگ ، و بچه هایی که در تفحص بوده اند ، بیشتر احساس می کنند ... همگی به حضرت زهرا (س) توسل کردیم و از او مدد می خواستیم . به یاد جمله حضرت امام ، افتادم که فرمود ، " سلام بر مفقودین عزیز که پناهی جز نسیم صحرا و مادرشان فاطمه زهرا ، ندارند " . و ایمان داشتم که بیشتر شهدا ء به " بی بی " ارادت زیادی داشتند و می خواستند قبرشان مثل قبر " مادرشان " گمنام باشد . پیش خودم گفتم ، یا فاطمه ما به عشق شهدا و مفقودین به این مکان آمدیم . مددی کن تا شهدا را پیدا کنیم و بدست مادران و پدرانشان برسانیم ، مددی کن شهدا به ما نظر کنند و خودشان را نشان بدهند .. آن شب با وجود یکی دو سید آل پیغمبر (ص) که در جمع ما بودند و رازو نیاز های دل سوز بچه ها ، شب آرام بخشی شد . روز بعد در حین کار به روی خاکریزی که درست روبروی پاسگاه 27 بود ، نظرم افتاد به یک بند انگشت ، با سر نیزه مشغول به کندن خاکهای اطراف آن شدم و سپس با بیل خاکها را برداشتم چشمم به پیکر مطهر شهیدی افتاد که بصورت دمر افتاده بود ، خاکها را که کامل برداشتم متوجه شدم شهید دیگری در کنارش قرار دارد ، هر دو صورتشان به سمت یکدیگر بود . خوشبختانه پلاک های هر دو شهید پیدا کردیم ، و از این بابت بسیار خوشحال بودیم .. اما وقتی پیکر یکی از شهدا را بلند کردیم تا در کیسه های حمل شهداء قرار دهیم ، چشمم به پشت پیراهن شهید افتاد ، جگرم سوخت و از خود بی خود شدم ... " با خط قرمز و بزرگ نوشته بود

(می روم تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیرم )





نوع مطلب : شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شهیدان از مایند؛‌ و مایند تا وقتی كه انتخاب نكرده‌اند، اما كوله بار را كه بستند و قدم را كه برداشتند‌، آن وقت كس دیگری می‌شوند ...

ادامه مطلب


نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بیایید ما به نامه های بی جواب دختر شهید ناصری جواب بدیم

چند سالی است که فیلم دختر شهید ناصری در حالی که نامه ای به پدر شهیدش نوشته و در مجلس بزرگداشت می خواند در حالی که شرکت کنندگان در مجلس و ما افرادی که می بینیم را به گریه واداشته ،در سی دی و در اینترنت قابل دسترس است حتی عده ای به صورت بلوتوثی در موبایل ها دیده اند . ولی آیا لحظه ای به درد دل این کودک اندیشیده ایم؟ این نامه فقط لحظه ای ما را تحت تأثیر احساسات قرار داده یا منشأ فکر درست و پیدا کردن راه شهدا برای ما است ؟

نامه دختر شهید ناصری

بیاییم به بهانه آغاز سال نو و همزمان با اردوهای راهیان نور بار دیگر تأملی داشته باشیم  که نامه دختر شهید "محمد ناصری" به پدر شهیدش تنها یک نامه نیست، بلکه درد دل دختری است که دوری از پدر و شرایط جامعه باعث شده است این گونه دردناک با پدر خود سخن بگوید.

متن نامه زهرا ناصری به پدرش:

«بابا جان باز سلام؛ ای پدر جان منم زهرایت؛ دختر کوچک تو ؛ ای امید من و ای شادی تنهای من ؛ به خدا این صدمین نامه بود؛ از چه رویی تو جوابم ندهی.

یاد داری که دم رفتن تو، دامنت بگرفتم ؛ من تو را می گفتم پدر این بار نرو ؛ من همان روز، بله فهمیدم سفرت طولانیست ؛ از چه رو، ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی ؛ به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم.

به خدا قلب من آزرده شده ؛ چند سالیست که من منتظرم ؛ هر صدایی که ز در می آید ؛ همچو مرغی مجروح؛ پا برهنه سوی در تاخته ام؛ بس که عکست به بغل بگرفتم ؛ رنگ از روی من و عکس تو رفته پدر؛ من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم؛ او فقط عکس تو را دیده پدر ؛ با جمال تو سخن می گوید

مادرم از تو برایش گفته؛ او فقط بوی تو را، ز لباست دارد ؛ بس که پیراهنت بوییده ؛ بس که در حال دعا روی سجاده تو اشک فشان نالیده ؛ طاقتش رفته دگر، پای او سست شده، دل او بشکسته.

به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم؛ پدرم گر تو بیایی به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم

لحظه ای از پیشت جای دیگر نروم ؛ هر چه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم؛ همه دم بر رخ ماهت، بوسه زنم ؛ جان زهرا برگرد، جان زهرا برگرد.

دائما می گوییم مادرم هر که رفته سفر برگشته؛ پدر دوست من، پدر همسایه، پدران دیگر ؛ پس چرا او سفرش طولانیست ؛ او کجا رفته مگر ؛ او که هرگز دل بی مهر نداشت ؛ او که هر روز مرا می بوسید؛ او که می گفت «برایش به خدا دوری از ما سخت است»؛ پس چرا دیر نمود.

آری من می دانم که چرا غمگین است؛ علت تأخیرش من فقط می دانم؛ آخر آن موقع ها، حرف قرآن و خدا و دین بود؛ کربلا بود و هزاران عاشق؛ همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند؛ حرف یک رنگی بود؛

ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت؛ همه خواهرها زیر چادر بودند؛ صحبت از تقوا بود؛ همه جا زیبا بود؛

جای رقص و آواز ، همه جا صوت قرآن می آمد؛ همه خط ها روشن، خوب و خوانا بودند؛ حرف از ایمان بود؛

حرف از تقوا بود.

اما امروز پدر، درد و دل بسیار است؛ همه آنچه به من می گفتی، رنگ دیگر دارد یا بسی کم رنگ است؛

خط کج گشته هنر؛ بی هنران همگی خوب و هنرمند شدند؛ کج روی محبوب است.

در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالیست؛ یا اگر هست از آن بوی ریا می آید.

حرف از آزادی است، حرف از رابطه با امریکاست؛ آری من می دانم، علت اندوه تو اینست بابا؛ پدرم من این بار می نویسم که اگر برگشتن ز برایت سخت است ما بیاییم برت؛ تو فقط آدرست را بنویس؛ در کجا منزل توست؛ مادرم می داند؛ او به من می گوید پدرت پیش خداست؛ در بهشتی زیبا، با همه همسفرانش آنجاست؛ خانه اش هم زیباست.

حضرت خامنه ای هم می گفت «دخترم غصه نخور پدرت خندان است؛ دوستت می دارد؛ تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا می گرید؛ همه شب لحظه خواب پدرت می آید؛ صورتت می بوسد؛ دست بر روی سرت می کشد».

من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم؛ از خدا می خواهم؛ تا که جان در تنم است؛ تا حیاتی باقیست رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود؛ چهره زیبایش، چون جمال تو، شاد و پرخنده بود؛ من به تو قول دهم که دگر از این پس؛ این همه اشک و غم از دیده نریزم بابا؛ همچون مادر، دیگر از فراق غم تو؛ نیمه شب نوحه و زاری نکنم؛ تو فقط ای پدرم؛ از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی؛ همگی چون تو پدر، راهمان راه شهیدان باشد؛ دائما بر سر ما سایه رهبر و قرآن باشد؛ پدرم خندان باش پدرم خندان باش.»

رها آرامی"تبیان"





نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1390/12/17 :: نویسنده : سجاد كریمى

کودک که بودم با خودم  فکر می کردم وقتی بزرگ شدم حتما آدم بزرگ و مهمی میشوم،معروف میشوم..

پدرم جوشکار بود و دوست داشت کنار دستش باشم..مادرم دوست داشت مهندس یا دکتر شوم.

..اما من خودم نمی دانستم چه کنم و از آینده ام خبر نداشتم..

دوران کودکی ما دوران جنگ بود.تقریبا همه آدم های خوب محله رفته بودند جبهه و وقتی بر میگشتن تحویلشون می گرفتند،دعوتشون میکردند این جا و آنجا،برای خودشان کسی بودند و بروبیایی داشتند.

از خاطراتشون می گفتند.از حال و هوای جبهه و فضای سنگر و گذشت و ایثار میگفتن..از شب زنده داری و عبادت و شهادت و خمپاره و...

غوغایی در دلم بود،طوفانی که پایانی نداشت؛؛تصمیمم را گرفته بودم،با خودم گفته بودم بزرگ که شدم،بسیجی میشوم و می روم جبهه میان آن بچه ها..شب حمله پرچم یا حسیــن را میگیرم و بر فراز خاکریز دشمن میزنم و اگر خدا خواست شهید میشوم..

.

اما بزرگ که شدم جنگ تمام شده و من ماندم و آرزوهای دوران کودکی..آرزویم خیلی سریع بر باد رفت،و آن ها رفتند و شهید شدند و من ماندم که چه کنم..

.

..امروز من هستم و آرمان های آن عزیزان

..امروز من هستم و حـق خـون آن عزیزان





نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دو ساعت مانده بود به عملیات. نیروها آرام و با كم‌ترین صدا سوار بلم‌ها شدند و به سمت خط حركت كردند. حالا نزدیك عراقی‌ها ساكت نشسته بودیم. بلم ما كنار بلم «علی مورتمی» بود. من و علی خیلی با هم اُخت شده بودیم. نگاهم را به نی‌ها دوخته بودم كه علی آهسته صدایم زد: «علی، علی!» گفتم: «‌هان، چیه؟» گفت: «بیا منو بوس كن.» خنده‌ام گرفت و با تعجب نگاهش كردم. گفتم: «به چه مناسبتی؟» گفت: «من شهید می‌شوم. تا دیر نشده بیا بوسم كن.» خنده‌ام بیشتر شد. علی خیلی پسر گُلی بود و واقعاً هم دوست‌داشتنی. هوس كردم كمی سر به سرش بگذارم. گفتم: «برو یكی دیگه رو سیاه كن. ما خودمان این‌كاره‌ایم. بوس بی‌بوس.» گفت: «خودت می‌دانی. من یكی ـ دو ساعت دیگه رفتنی‌ام. بعد دلت نسوزد كه چرا نبوسیدی.» گفتم: «علی تو شهید بشو نیستی. می‌بینمت از زور بی‌كاری و بی‌پولی سر میدون كهنه قم دستمال ابریشمی‌دست گرفتی و می‌فروشی.» علی خندید و گفت: «حالا من هرچه اصرار كنم تو قبول نكن و مسخره كن. ولی خداییش بیا منو ببوس.»

افتاده بودم به دنده شیطنت و هرچه علی اصرار كرد، من اذیت كردم. رمز عملیات را اعلام كردند و گروه ما تا خواست حركت كند، از سمت عراقی‌ها دوتا تیر به طرف ما شیك شد. یكی از تیرها به سینه علی خورد. علی خم شد و آهسته توی بلم نشست. خودم را انداختم توی بلمشان. علی را بلند كردم. شهید شده بود. نمی‌دانستم چه كار كنم. همه ناباورانه نگاه می‌كردند. حرف علی خیلی زود رنگ واقعی خون گرفت. آرام سرش را بلند كردم. بغض گلویم را فرو خوردم و گفتم: «علی جان! همه شماها قبل از رفتن جایگاهتان پیش خدا را دیده بودید. اینجا جای تو نبود. من هم نبوسیدمت كه حالا ببوسمت. حالا كه بهشتی شدی.» لب‌هایم را به پیشانی علی گذاشتم. گرمی صورتش دلم را آتش زد.

بلم‌ها به سمت دشمن حركت كرد. ما خط‌شكن بودیم...





نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

اصولاً اشک های كودكان غیر قابل تحمل است . مخصوصاً كه آن كودک،‌ فرزند شهید باشد. این تصویر متعلق به یک فرزند شهید در دهه شصت می باشد كه بر بالای سر تابوت پدرش ایستاده و در فراق او اشک می ریزد.

در کنار تابوت بابا(عکس)

تقدیم به تمام فرزندانی که در کودکی سایه پر مهر پدر را در راه اسلام از دست دادند باشد که آرامش بخش دل تنگشان شود.

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا

همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

همین که زل زده بر چشم های غمگینم

نشسته در دل سنگر کنار آن آقا

همین که نیست که همبازی ام شود گاهی

اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

همین که نیست کشتی بگیرد او با من

و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ...

همین که نیست که با هم به مدرسه برویم

و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هر جا

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد

شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا

همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !

همین که نیست کند کارنامه ای امضا

چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد

چرا سراغ نمی گیری از من تنها

نگاه کن همه نمره های من عالی

نگاه کن تو به این برگه حضرت والا !

به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد

و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا

نشسته بود پدر در کنار او با شوق

و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا !

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب

آهای مرد حسابی بگیر دستم را

کشید چفیه به چشمان ابری و باران ...

گرفت خودکار از دست کوچکش بابا !

 





نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 12 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات