تبلیغات
قرارهای بی قرار - مطالب دل نوشـت
قرارهای بی قرار
1391/07/8 :: نویسنده : علیرضا

با توجه به زندان رفتن فائزه هاشمی(که البته زندان رفتن براشون با خونه زیاد فرقی نمیکنه)خیلی ها بحث حاج سعید قاسمی رو می کنند که “هی اقا الوعده وفا؛ریشت را بتراش” در این بین سایت هایی چون الف و انتخاب و…به این موضوع پرداختن و طوری خبر زدند و روی آن مانور دادند که هیچ وقت چنین کاری را برای صحبت های رهبر و یا کشتار مسلمان میانمار نمی کنند! به نوعی خواستند آقا سعید را یک فرد که فقط حرف میزند و عمل نمی کند جلوه دهند و او را تخریب کنند…

سعید قاسمی

جای سوال دارد که اقایانی چون توکلی”مدیر سایت الف” چگونه اجازه می دهد که کارکنانش اینگونه نظرات را تائید کنند.؟ از سایت انتخاب که هیچ جای انتظار نیست…
آقای توکلی شما یکی از چهره های سرشناس اصولگرایان هستید،دلیلتان برای گذاشتن چنین مطلبی در سایت الف چه بوده است؟ آیا جز این است که توهین هایی به یکی از نیروهای انقلاب شده است و باعث به تمسخر گرفتن صحبت ها و توهین به ایشان شده است؟این حرکت سایت شما به دور از مرام و معرفت اسلامی است که به نیروهای خودی از جانب خودی توهین شود.

واما کسانی که اگر فکر کرده اند که با چنین جــو سازی ها می توانید او را تظعیف کنید بدانید که در اشتباه هستید.حاج سعید کسی نیست که با این حرف ها از میدان کناربکشد.او دست کمی از حاج قاسم سلیمانی ندارد؛اگر حاج قاسم آمریکا و اسرائیل را عصبانی کرده است،آقا سعید هم وقت و زندگیش را برای انقلاب و کشور خرج کرده است.هیچ کس رشادت هایش را در زمان جنگ در کنار شهیدان همت و کریمی فراموش نمیکند.
اگر او را نمی شناسید سراغ او را در کلام و فیلم های شهید آوینی بگردید که میگوید:آقا سعید همان کسی بود که ما در جست‌وجوی او بودیم. او مظهر همان روحی است که حزب‌الله را از انسان‌های دیگر جدا می‌کند، او یکی از پرورده‌های میدان رزم و جهاد فی سبیل‌الله است
او کسی است که در زمانی که مفهوم حزب الله درگیر تاخت و تاز همه جانبه ی گروه ها و جناح های سیاسی قرار گرفت و حتی کسانی هم بودند که در این بازی سقوط کردند اما ” آقا سعید قاسمی ” مفهوم حزب الله ثابت ماند و می ماند و هیچ وقت به کسی باج نداده و نخواهد داد.
آقایان بدانید که حاج سعید همیشه خط شکن بوده حتی اون موقعی که خیلی از آقایون از ترس ریششون را سه تیغ میکردن سعید قاسمی با اون ریشش دودمان کفار رو بر باد میداد
کسانی که میگویند”آقای قاسمی،الوعده وفا و..مردباش و ریشهایت را بتراش و..بدانند که ریش های آقا سعید برای ما از زندان رفتن فائزه و باغ هایشان مهمتر است،ما یک تار موی حاج سعید را با پولهایی که فائزه و مهدی هاشمی برای براندازی و اغتشاش کردند عوض نمیکنیم…
ریش‌های آقا سعید نماد آن فریاد بلند حزب الله است که تمام ظلم، تمام بی‌عدالتی، تمام سرمایه‌داری خون‌آشام و تمام محرومیت‌های مستضعفان جهان را هدف می‌گیرد و نباید آن را بر هر جایی و برای هر کسی گرو گذاشت. حاج سعید برای خودش نیست؛ خون هزاران شهید خرج شده است تا یک حاج سعید برای دوران ما بماند و اینجاست که باید با هزار و یک چشم مراقب او باشیم

منبع:: بی بهانه





نوع مطلب : دل نوشـت، سیـاسی، شهـدا، 
برچسب ها : سعید قاسمی، سایت الف، ریش،
لینک های مرتبط : حاج سعید و ریش هایش، بی بهانه،
1391/06/15 :: نویسنده : علیرضا
شهید به مثابه عطری است که در ان را باز کرده اند،بوی آن می پیچد و همه جا را معطر می کند .تورا فرا میخواند و وقتی به سوی او می روی ،زمین گیرت می کند . طلائیه اگر رفته باشی می دانی، پاها التماس می کنند بنشین.گرد و غبار وقتی روی لباست می نشیند ،بوی عطر در مشامت می پیچد و تازه می فهمی که آسمانگیر شده ای.به محض اینکه روی خاک زانو زدی،اولین درس از رشته عشق را می آموزی.صورتت که خاکی می شود ،آنچه آموختی با جانت در می آمیزد. این همان خاکی ایست که نیمه های شب از اشک شهید گل شده است .صدای باد، ناله های دلش را درگوشت می پیچاند.ودرس را مرور می کنی؛هرچه ادب و تواضعت بیشتر باشد در آستان دوست محبوب تر خواهی شد .دستهایت نا خوداگاه به سوی آسمان بلند می شود.پرده ی دل می لرزد ،اشک فرو می ریزد و می گویی؛ای رئوف مهربان حی قدیر،جان زهرا و علی دستم بگیر....



نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نبودی با ما ببینی چه روز گاری داشتیم…!

وداع … نجوا … کاش بجای سر به خاک کشیدن سری به مادران شهید بزنید…

پای درد دل هاشون … بغض هاشون ..دلتنگی  و فراق و غم و تنهائی… عجب زمانه ای شده …!

شهدا را ابزار عاشقی دلشان کرده اند  روی سنگ قبر شهید نماز می گذارند…

سیره شهید را نمی دانند وصیت نامه شهید رانمی خوانند … !

مادر شهیدی می گفت از وقتی بچه ام شهید شده پای درگاه نشسته ام به انتظار ….

نه به انتظار خلقی که  شهدا را فقط برای نفس خویش می خواهند نه برای خود شهید…

کاش بجای …. ای کاش .. که دلم خون است حرفم نمی اید برون …

باشد تا قیامت که همه زیر پای مادران شهید داده خجل اشک بیزیم…!

چه بگویم… مگر حرفی هم مونده … آنقده شهید شهید می کنند…!

یادمان باشد که خیلی از شهدا دیده نمی شوند ولی انها هم شهیدند …

یادمان باشد … مادران شهید داده  چه غربتی می کشند…!

شهید شهید می کنند و خاک به دامن و سر و چشم  خویش می کشند…… باشد تا قیامت ..!

منبع:دیار رنج





نوع مطلب : شهـدا، دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سلام «آقا». می خواهم نامه بنویسم به شما. حرف بزنم. می خواهم مقصد نامه ام را بنویسم «فلسطین جنوبی». می خواهم دل خوش کنم به خوشی های روزگار. شاید به دستت رسید و خواندی. از «ماه» که چیزی کم نمی شود. شما «آقا»ی مایی. «آقا» را از هر طرف بخوانی «آقا»ست. با شما نجوا نکنیم، می پوسیم. از هر سو برویم، آخر به شما می رسیم. رود اگر چه جاری است، لیکن مسیر دریا را بلد است. می پیچد و می خمد تا دست به دریا دهد. آه! چه لذتی دارد شما را داشتن. قلب به دلیلی باید بزند. «ولایت فقیه» دلیل زندگی ماست. من اصلا مراقب نیستم غلو نکنم. مشکلم قصور زبان در مدح شماست. مشکلم چیز دیگری است. فرض کن یک منتظر می خواهد به نائب امام زمان، نامه بنویسد. خب سخت است. ننویسد هم سخت است! خوش به حال شهدا. دم رفتن، راحت بود نوشتن. ای خوشا صفحه، خاک باشد و جوهر قلم، خون. لحظه ای است لحظه عاشقی. ما اما فاصله ها داریم با دیدار. زندگی شده حجاب شهادت. غرور شده آفت بصیرت. نمی فهمیم شما را. ماهی، همه دریا را چگونه بفهمد؟! پروانه، همه آسمان را چگونه تصویر کند؟! مایی که نمی فهمیم شما را، چه بیم از غلو؟! کلمات ما کجا و کمالات شما کجا؟! ببخش که این نوشته در شان شما نیست، هر چند قدر مرا بالاتر می برد. من اینجا روزنامه نگار نیستم؛ فرزند شهیدم. دوست دارم این سمت را. فرزند شهید که باشی، جور دیگری به «خامنه ای»، می گویی «آقا». چفیه شما، چفیه شهداست. با شهدا باشد، هنوز هم برای ولی فقیه جان می دهند. شنیده ام شهدا رجعت می کنند. رجعت کنند، باز هم به عشق ولی فقیه شهید می شوند. در رگ ما خونی است بی قرار. در سینه ما دردی است که دوایش شهادت است. شهادت، زیباترین نسخه ای است که خدا برای عاشق می پیچد. ما عاشق خداییم. عاشق «دست خدا». دست خدا مجروح نیست. روح «کف العباس» دارد. جراحت از نگاه ماست که نمی فهمیم شما را، اما بدان دوستت داریم «آقا»، همچنان که پدران مان «خمینی» را دوست داشتند. حتی ما بیشتر. فرزندان ما از خودمان بیشتر. می دانی «آقا»! آنجا که شما نباشی، جبهه ما نیست. ما اردو در سرزمین ولایت زده ایم. خمینی یعنی خیمه. خامنه ای یعنی جبهه. مکتب ما «اسلام» هم که باشد، جز با قرائت ولی فقیه، قبولش نداریم. کربلا به پا کنی، با خون مان راحت تر سخن می گوییم تا با کلمات. دارم حساب می کنم از ۶۸ به این طرف، چند سال می شود؟! سرباز چشم بر هم می زند، جنگ تمام می شود، اما در عوض، فرمانده پیر می شود. «آقا»! معایب ما، محاسن شما را سپید کرد. شاید هم معایب سیاست، محاسن ولایت را. چه بسیار حادثه که شما نگذاشتی فتنه شود، و ما نفهمیدیم. چه بسیار فتنه تلخ که پایانش ۲۳ تیر و ۹ دی شد، شیرین تمام شد، و ما نفهمیدیم. به خود گفتیم «عمار»، اما بی خود گفتیم. باد می برد پروانه را، اگر که آسمان قرار نداشته باشد. قرارگاه ما شمایی «آقا». «قرارگاه عمار»، «بیت رهبری» است. «علی» در هر عصری، «عمار» دارد و «میثم تمار». اگر «عمار» یعنی یار «علی»، آنکه امروز بر صورت اغیار سیلی می زند، «سفیر نهج البلاغه» است. «سیدعلی» بودن، کار سختی است. بعد از «محمد»، «ولی» بودن، کار دشواری است. فتنه را مدیری چون شما باید، که دست آخر، سران فتنه هم بیایند و رای بدهند. شما مظلومی «آقا»، مثل «انقلاب اسلامی» اما اقتدارتان بسیار بیشتر است. ما به اقتدار شما افتخار می کنیم، آنجا که در صف رای مان، اصحاب قلیل فتنه را می بینیم. روزهایی هست که می ایستیم به نوبت تا در انتخابات جمهوری اسلامی رای دهیم. روزهایی هست «آقا» که با شناسنامه می آییم. جز این، روزهای دیگری نیز هست. روزهایی که وصیت نامه، هویت ما می شود. ایام بیعت. بیعت فرق دارد با رای. رای می آید و می رود، آنچه اما هیچ طوفانی یارای خم کردن قامتش را ندارد، بیعت ما با شماست. خون بر خلاف رای، نمی آید و نمی رود، بلکه فقط به عشق محبوب جاری می شود. کاش بدانی «آقا» چه لذتی دارد امامی چون خامنه ای داشتن. شما بگو چیست راز گریه های ما؟ مگر می توان شما را دید و اشک نریخت؟ چیست راز این گریه ها؟ ولایت چه می کند با قلوب عشاق؟ شما بگو! پدرم در وصیت نامه اش نوشته: «خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی(عج)، خمینی را نگهدار». امام که رفت، غصه ها خوردم. شما که رهبر شدی، دیدم خدا روی هیچ شهیدی را زمین نمی اندازد. تا انقلاب مهدی(عج) خمینی شده خامنه ای. خمینی زنده است. عاشق این شعارم: «دست خدا بر سر ماست، خامنه ای رهبر ماست».
ای سید و مولای ما! سالها بعد از فتن ۷۸ و ۸۸ دارم با شما سخن می گویم. با همه معایب مان، عهد کرده بودیم اینجا کوفه نباشد. اینجا کوفه نیست. تا انقلاب آفتاب، ستاره هر روز، عشقش به ولی فقیه فزونی می گیرد. ما نه فقط منتظر خورشیدیم، بلکه انتظار یک لحظه ناب را نیز می کشیم. نگاه ما به دست کف العباسی شماست. آری! در علقمه باید ریشه داشته باشد آن دست، که دست در دست یوسف زهرا(س) بگذارد. با این همه آرزو، بگذار پروانه بد تفسیر کند آسمان را. در اقیانوس ظهور، تصویر ماه می بینم. امن تر از ولایت، ما را چه ساحلی است «آقا» جان؟! دل به دریا می زنیم، امر کنی طوفان می کنیم، بخواهی سر می بازیم، اما از ما نخواه با شما نجوا نکنیم. نوشتن از پرواز، کمترین سهم پروانه زخمی است! گفت: «ای نامه که می روی به سوی حسین، از جانب من ببوس روی حسین».
حسین قدیانی




نوع مطلب : حضـرت ماه، دل نوشـت، مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

هر آنچه می بینیم خاک است و هر آنچه می شنویم روایت

اما این خاک چیست؟این روایت ها چیست؟چیست که کانون جاذبه عالمیان است؟

چیست که زمان و مکان نمی شناسد؟؟

نگاهشان،بوی خونشان،صدای فریادشان،هنوز که هنوز است؛هست..

قدم به قدم ها با احتیاط است.

حس خاصی دارد..حس قرار گرفتن در برابر دوربین.

رفتار آدم را نا خودآگاه بهترین نحو می کند.

زمان و نحوه عملیات برای مان داستان سرایی می شود،از زبان یک دردمند.

...از زبان کسی که از قافله جامانده و با تمام سوز جگر،صحنه ها را نقاشی می کند.

فکه،طلاییه،شلمچه..."فاخلع نعلیک"

مکان مکان مقدسی است و سخن از این مکان ها نیز مقدس..پـس.."فاخلع نعلیک"

کفش هایت را بیرون آر و دمی بنشین.

کلامی سخن مگو و تنها گوش فرا ده و چشم هایت را به وادی جنگ بسپار

اکنون است که می بینی و می شنوی آنچه را باید دید و شنید.

بادهای فکه،حریم دنیا را از روی تنت می تکاند و خاک بهشتی را جایگزینش می کند.

آفتاب هویزه و طلاییه رنگ تعلق را از روی تنت می سوزاند.

کاش آماده رفتن می ماندیم.!

شهدا...بگیرید دستمان را.

بگیرید که زندگی در دنیا،راه رفتن بر لبه مرداب است.ذره ای خطا رویم غرق دامش شده ایم.

کاش یک غرفه امانت دهی می گشودید.

به ذره ای خلوص ایمان نیازمندیم برای قدم نهادن.

بگیرید دستمان را..





نوع مطلب : دل نوشـت، مذهبی، شهـدا، 
برچسب ها : روایت، بگیرید دستمان را،
لینک های مرتبط :
1391/01/28 :: نویسنده : سجاد كریمى

سوختن شمع را دیده‌ای كه چگونه آرام و بی‌صداست؟ سوختنی همراه با افروختن و روشنایی بخشیدن. و چه زیبا و حماسه‌ساز است این‌گونه زیستن و جان باختن. هر كسی را یارای این حیات و ممات نیست، جز اصحاب عاشورایی امام عشق؛ آنان كه زیباتر و عاشقانه‌تر از شمع، آتش به جان خریدند و شعله‌ور و سوخته از این عشق، در حریم دوست، اذن حضور یافتند تا جهانی را به شور و شعور وا دارند.

كیست كه می‌گوید راهی به دریا نیست؟! دریایی شدن، دل به دریا زدن می‌خواهد و اگر تو را چنین دلی است، بسم‌الله.

آری، باید چون سیلی شد و هر آنچه را كه در مسیر دریایی شدن، سدّ راه است، درهم شكست. نمی‌توان آرام و بی‌صدا در گوشه‌ای نشست و دل به امواج نسپرد و تنها به صف زیبایی‌ها و شگفتی‌های آن بسنده كرد. باید گریخت، رها شد و رفت.

رسم پرواز این است كه تا قفس تن را درهم نشكنی و از بند خود نرهی، مجال پروازت نمی‌دهند. اگر با عنان توكل دل به دوست بسپاری، ملائك هم به گرد پایت نمی‌رسند. عباس را ببین كه چگونه با لبی تشنه و جگری سوخته، با مشكی پر از آب از شریعه بیرون می‌شود. آیا نمی‌توانست سیراب از شریعه بیرون برود؟ اما عباس آب حیات را در نگاه حسین(ع) یافته است. عباس، فدایی حسین(ع) می‌شود تا آسمان بهشت، جولانگاه پرواز عاشقانه‌اش باشد.

و اما من و تو، مگر نه این است كه خداوند ما را خلیفة خود بر زمین خوانده است؟ پس ما را چه می‌شود كه از طواف دوست به استقبال ابلیس می‌رویم؟؟ بیا برگردیم. تا کی غرق در گناه باشیم...مگر حُرّ برنگشت؟ مگر او گاه مرگ بر دامن آفتاب، جان نداد؟ خدا می‌داند حُر شدن از شِمر بودن آسان‌تر است.. بیا برگردیم. بیا تا كربلایی شویم:

 

هركه دارد هوس كرببلا، بسم‌الله

هركه دارد به سرش شور و نوا، بسم‌الله





نوع مطلب : دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1391/01/24 :: نویسنده : سجاد كریمى

من، نمی‌شناسمت. باور کن! بهانه نیست. حرف، حرف دل است. شاید از دلی غافل. گاهی، آن هم به بهانه‌ای، نامت را شنیده‌ام. سوسو زنان به هر سو، چشم دوختم تا نوری از وجودت را دریابم، تا چشمانم بیدار شود. می‌گویند: شجاعت، شرمنده شمایل شما بوده. مروت، درمانده مردانگی‌هاتان و «خوبیها» وامدار خوبیهاتان. کجا رفته‌اید؟! خوبان خدادوست کجا رفته‌اید؟! غریبان شهر!

گناه من نیست..

که آن روزها، روزی‌ام نبود، که روزها را با شما باشم و شبها را با شما روز کنم. می‌گویند: روزها و شبها فرازها را «صابر» بودید و نشیبها را «شاکر». می‌گویند: زمزمه دعایتان با نغمه قرآن و توسل آمیخته بود و سنگرهاتان پر بود از بوی باران، بوی سبزه.

گناه من نیست..

من تاکنون به لاله‌زار لاله‌های عاشق نرفته‌ام. آری! من، تاکنون شهر حماسه و ایثار را ندیده‌ام. می‌گویند: رنگ خاکش چون دشت شقایق‌هاست. راست می‌گویم، من هنوز جبهه را ندیده‌ام. من، سرزمین‌های هجران کشیده را نمی‌شناسم.

گناه من نیست

من به جستجوی شما آمده‌ام و شما را نیافته‌ام. زنجیر بند هوای نفس و اسیر دیدنی‌های دنیا شده‌ام و دیگر شما را نمی‌شناسم. آنقدر غرق در دنیایم که یادم می‌رود، یاد شما حماسه‌سازان حماسه سرخ جبهه‌ها را.

گناه من نیست ..

کمتر کسی از روزهای خوب شما برایم می‌گوید. از سکوت شب سنگرها، از درد دلهای شبانه. کمتر کسی برایم قصه‌های عاشقانه و صادقانه‌تان را می‌گوید. کمتر برایم از نگاه پرعاطفه و حرف‌های عاشقانه می‌گویند کمتر لحظه‌های سبز شما را برایم روایت می‌کنند. کمتر زمزمه حدیث سفرهای غریبانه را می‌شنوم. آری! من آشنای غزلهای خاطرات شمایم. گاهی در دلم سوگواره برپا می‌شود. گاهی دلم برای صدای خمپاره‌ها می‌تپد. دلم برای نخلهای سوخته می‌سوزد و آهسته و بی‌صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ریشه می‌کند و به یاد شما آوای غریبی سر می‌دهم و در این روزگار غریب به غربت و تنهایی خود می‌گریم و به یاد شما، دوباره جان می گیرم.

گناه من نیست..

من، از شما جدا مانده‌ام. من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنیده‌ام. من، قصه عروج را از دشت شقایق‌ها نشنیده‌ام. اما، نشانه غربت شما را از زمان و زمانه دیده‌ام. من، حدیث حادثه‌ها را شنیده‌ام.

گناه من نیست..

روزگار، نه. زمانه، نه. زمان، زمان غریبی است. غربت یاد شهید غیرت‌های رفته به باد را زنده نمی‌کند. غربت یاد شهید حدیث عشق و جنون را رها نمی‌کند. غربت یاد شهید صحبت سرخ لاله‌ها را هویدا نمی‌کند. غربت یاد شهید ابرهای تیره دل را سپید نمی‌کند وغربت یاد شهید غیرت ما را شعله‌ور نمی‌کند. آری، زمان زمان غریبی است.

گناه من نیست..

قرارهای امروزی آوای بی قراران را از یادها برده است، ترانه‌های امروزی ترانه‌ی دلنواز باران جبهه‌ها را از بین برده است. آری! آوای باران به گوشمان نمی‌رسد. عطر سرخ ایثار بویش را از دست داده است.

   گناه من نیست..

چشمهای غرق به مال چشمهای فانوسی آن روزها را از یاد برده است. لبخندهای مایل به دنیا لبخندهای دریایی دریادلان را فراموش کرده است. آری! آسمان سینه‌هامان از آوای غربت یاران، بغض ابر گرفته است. کجائید؟! ای لبهای خاموش، تا با صدای آشنای خود برایم بگوئید رازهای در زنگار نهفته را، قصه شوق پرواز را.

گناه من نیست..

باور کنید! من اسیر دنیای دردآلود و نازیبا شده‌ام و از زیباییهای شما فاصله گرفته‌ام. من، اسیر مردابهای تباهیم. طوفان حوادث، در این زمانه غربت از شما جدایم کرده است.

گناه من نیست..

آن قدر کوچک بودم، که گرمای جبهه‌های جنوب را نچشیده‌ام. آن قدر که در سنگرهای خون و خمپاره نجنگیده‌ام.

گناه من نیست ..

مردمان گرم جوش و مهربان آن روزها را ندیده‌ام. من شهر نخلهای سوخته را ندیده‌ام. خاک گلگونش را نمی‌شناسم. من چشم‌اندازهای تماشایی‌اش را ندیده‌ام. نخلهای ثابت و نخلهای بی سر را ندیده‌ام. آری! من سوگ گلها را ندیده‌ام. حکایت پرپر شدن لاله‌های خفته در بستر خون را نشنیده‌ام. حکایت شقایقهای سوخته را، حدیث شجاعت و شهامت شما را نشنیده‌ام. آری! من صدای گریه‌های کودکان بی مادر را نشنیده‌ام. آری! من صدای مادران فرزند از دست داده را نمی‌شناسم.

گناه من نیست..

با چشمان مضطرب و گریانم به دنبال یادگاری از آن روزها می‌گردم. آری! از روی یک نیاز و برای فهمیدن یک راز بیشتر، دنبال سرداران رشید صحنه‌های درد می‌گردم. دنبال آنان که هنوز دلهاشان برای عطر پوکه‌ها و ترانه‌ی سنگرها می‌تپد. دلم می‌خواهد کسی برایم حدیث یاران بی‌مزارتان، حدیث گردان‌های گمنام و قصه سحرگاه‌های اعزام را بگوید. می‌خواهم دلی عاشق برایم از دلهای شکسته و پریشان بگوید. دلم می‌خواهد دلی داغدیده از حماسه ایثارتان و از شکوه ماندگار عاشقی‌تان برایم بگوید. چشمانم به دنبال چشمهای بارانی شما می‌گردد و دل آواره‌ام دنبال دلهای آسمان‌وار طوفانی شما می‌گردد و من، در این تنهایی به دنبال یک روح دریایی که برایم طلوع سرخ خنده‌هاتان را تفسیر کند، گوش‌هایم به دنبال صدایی از غزل، ترانه‌تر می‌گردد و نگاهم، به دنبال نگاهی ماندنی‌تر از سپیده. آری! نگاهم از نگاه‌های آلوده بسیاری بیزار است و از صدای غرقه در لجن.

گناه من نیست..

من صدای هلهله، همهمه و گریه‌های رفتن کاروان شقایق‌ها را نشنیده‌ام. من، غم آواز مردان مرگ آفرین و فریاد شعله‌ور آنان را نشنیده‌ام. من، به دنبال نشان سرخ شمایم. من غمی بزرگ را در دل تسلی می‌دهم. غم نبودن با شما، دوری از شما و غربت شما.

گناه من نیست..

زمانه می‌خواهد که، من بی غم و درد باشم. روزگار می‌خواهد مرا به عشرت و شهوت دعوت کند. آری! زمانه می‌خواهد که راحت تن فراهم کنم و روح سرگشته را رها سازم اما من نمی‌توانم لب فرو بندم. آری! من پیام خون شما را نشنیده‌ام و شاید نفهمیده‌ام. خدا کند، شور جانبازی‌های شما، نگذارد زمزمه‌های ناپاک نامردان را نظاره کنم.

گناه من نیست..

نگاه‌های ناپاک، چشم‌های بسیاری را فریفته خود می‌کنند و فریب می‌دهند و به خواب غفلت می‌برند. گویی آغاز خوابهای خوش فرا رسیده است. خدا کند که روح بلندتان همیشه مرا مدد کند. بگذار حرفهایم، در دل بماند و عقده‌های غریبانه خود را در سینه، نگه دارم و زخم‌نامه غربت و تنهایی را برایت شرح ندهم. آری! بگذار هر از گاهی شمیم نام پاکت را بشنوم و یادت را در دل زنده نگه دارم و تصویرت را در خاطره ایام جاری و باقی نگه دارم...




نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، مذهبی، 
برچسب ها : دردودل با شهدا،
لینک های مرتبط :

سید مرتضای عزیز سلام
امیدوارم هر جا هستی این روزها میهمان مادرت زهرا س باشی. اگر از احوال ما جویایی الحمدلله همه خوبیم و دنیا از ما خوبتر! سرمان به دنیا گرم است و او هم خدایی خوب هوای ما را دارد! همه مان را خوب مشغول خود کرده است! حالا شاید گاهی ما و دنیا از هم خسته شویم ولی کمتر پیش می آید، دیگر به هم عادت کرده ایم با هم انس گرفته ایم، بله! ملالی نیست جز دوری آن چیزهایی از دنیا که دست دیگری میبینیم و حسرتش را میخوریم! خلاصه همان شده ایم که تو از آن هراس داشتی! غافل شده ایم و از حضور تاریخی خویش غافلتر!
خوش به حالت تو که خودت را به کاروان عشق رساندی و شدی از ملازمان کربلا، اما ما هنوز نفهمیدیم راه از کدام طرف است راهی با آن وضوح که تو نشان دادی، فکر میکنم گفته بودی راهش میانه تاریخ است؟راستی میانه تاریخ کجاست؟ باز شما بهتر میدانی چطور میشود رفت کربلا!! ما که مردیم بس توی این کاروانها ثبت نام کردیم و اسممان برای کربلا در نیامد که نیامد! هنوز توی نوبت ملازم شدنیم! ملازم کربلا!!!
راستی من هنوز نمی فهمم منظورت از هنر چیست؟ راستش این روزها ما همه هنرمندیم! بیا و ببین همه مان مرده ایم! علائم حیاتی صفر!!شاید هم منظور تو چیز دیگری بوده! ولی ما اینجور فهمیده ایم و خلاصه شده ایم مرده های متحرک! بی روح و بی جان!!
سید جان!
راستش را بخواهی همه مان بو می دهیم! بوی جسد! بوی مرده! آخر این چه هنر بوداری است؟ کاش آن موقع حرفت را واضحتر میگفتی تا ما حالا اینهمه راه را به غلط نرویم!!
راستش بس که از دنیا خسته شده بودم و البته او هم از من خسته تر! بس که بوی جسد گرفته ام برای تو این نامه را نوشتم! نامه ای به مقصد بهشت! شاید وقتی این نامه را بدهم دست پستچی بهشت دستش به دستم بخورد و کمی بوی زنده ها بگیرم!!!
من نمی خواهم هنرمند باشم، یا بیا و بگو منظورت چه بوده یا دعا کن ما دیگر هنرمند نباشیم!!
اصلا وقتی تو هستی چرا من بنویسم؟؟!! بگذار نامه ام را با قلم خودت تمام کنم:
سید مرتضی!   

ای شهید..

ای آنکه برکرانه ی ازلی وابدی عالم وجود برنشسته ای دستی برآر و ماقبرستان نشینان عادات سخیف را نیز ازاین منجلاب بیرون کش...





نوع مطلب : شهـدا، دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :