قرارهای بی قرار

در شب حمله حماسی و سرنوشت‏ساز آزادسازی سوسنگرد، كه شب تاسوعا نیز بود، شور و هیجان كربلا و عاشورای حسینی دكترچمران را به وجد آورده بود و در عالمی دیگر سیر می‏كرد، با آنكه پای بر زمین داست ولی نگاهش به آسمان بود و با خدای خود و با سروز شهیدان امام‏حسین(ع) راز و نیازها داشت.

در نیمه‏های شب از سنگرهای رزمندگان ستاد جنگ‏های نامنظم در جنوب جاده سوسنگرد در منطقه طراح (روستایی در جنوب كوت سیدنعیم) بازدید می‏نمود و درآن حال و هوا این نیایش را بدست خویش نگاشته است و آرزویی را با حسین سرور شهیدان مطرح می‏سازد، كه سكوت و تبسّم زیبای او در لحظات شهادت برآورده شدن این آرزو را متصّور می‏نماید.

گرچه تصور می‏شود كه همه این ماجرا مربوط به خود اوست و زمزمه سوزناك هم آرزویی درونی او و راز و نیاز دائمی او در سرزمین خوزستان یود و بنابر عادت دیرین خود از سر خضوع آرزوها و نوشته‏های خود را بنام دیگران می‏نوشت.

 



ادامه مطلب


نوع مطلب : دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

اكبر چهره‏قانی، یكی از فرزندان برومند انقلاب اسلامی، از نخستین افرادی بود كه به فراگیری فنون نظامی و سپاهی‏گری در نوروز سال 1358 در پادگان امام علی(ع) (سعدآباد سابق) زیرنظر دكترچمران همت گماشت. دكترچمران چند دوره جوانان علاقمند را در این پادگان در زمرة اولین گروه‏های سپاه آموزش داد و معدودی از آنان كه در قید حیاتند هنوز هم خاطرات خوش روزهای آموزش را بیاد دارند.

اكبر چهره‏قانی در خوزستان، در نبرد با ضدانقلاب و عوامل نفوذی رژیم عراق و كنترل مرز وهمچنین در كردستان پس از حماسه پاوه در معیت دكترچمران بود و زمانی كه تجاوز ارتش بعثی عراق به سرزمین میهن اسلامی آغاز شد بازهم او در كنار دكترچمران به خوزستان  رفت و از یاران نزدیك او بود و در روز حماسه آزادسازی سوسنگرد با آنكه دكترچمران  به او دستور بازگشت داده و می‏خواست به تنهایی بسوی سوسنگرد و مقابله با دشمن بپردازد، ولی اكبر بازنگشت و همچنان همراه دكتر چمران به پیش تاخت. تا آنكه در محاصره خطرناك دشمن درحالی كه تها مانده بودند، به شهادت رسید و این شهادت برای دكتر چمران بسیار سخت بود، بگونه‏ای كه در رثای این شهید، دست‏نگاشته زیبایی نوشت كه آن را «انسانی آزاده» نامیده‏ایم.

این نكته نیز گفتنی است كه شهید دكتر چمران همه یاران مخلص و رزمندگان شجاع را به شدت دوست می‏داشت و به همه عشق می‏ورزید.



ادامه مطلب


نوع مطلب : دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1390/12/23 :: نویسنده : سجاد كریمى
دلـــــم برای تــو کــه نه, ولـی َبرای روزهــا ی باهمـــ بودنمـان تنگ شده

برای تــو که نه ، ولے برای
"مواظِــب خودت باش" شنیدن تنگ شده

برای تـــو که نه ، ولی برای روضه هایی که زیر بیرق ارباب توی هیئت گوش میدادیم تنگ شده

برای تـــو که نه ، ولی برای سینه زنی های محرم و صفر که تو سربند "یازهــرا" رو به روی پیشونیم می بستی تنگ شده...

برای تـــو که نه ، ولی برای دلی که نگرانم میشد تَنـگــ شده

راستش !

برای اینها که نه . . . ..

برای خودت ... واقعا دلم خیلی تَنـگــ شده....





نوع مطلب : دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شهیدان از مایند؛‌ و مایند تا وقتی كه انتخاب نكرده‌اند، اما كوله بار را كه بستند و قدم را كه برداشتند‌، آن وقت كس دیگری می‌شوند ...

ادامه مطلب


نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بیایید ما به نامه های بی جواب دختر شهید ناصری جواب بدیم

چند سالی است که فیلم دختر شهید ناصری در حالی که نامه ای به پدر شهیدش نوشته و در مجلس بزرگداشت می خواند در حالی که شرکت کنندگان در مجلس و ما افرادی که می بینیم را به گریه واداشته ،در سی دی و در اینترنت قابل دسترس است حتی عده ای به صورت بلوتوثی در موبایل ها دیده اند . ولی آیا لحظه ای به درد دل این کودک اندیشیده ایم؟ این نامه فقط لحظه ای ما را تحت تأثیر احساسات قرار داده یا منشأ فکر درست و پیدا کردن راه شهدا برای ما است ؟

نامه دختر شهید ناصری

بیاییم به بهانه آغاز سال نو و همزمان با اردوهای راهیان نور بار دیگر تأملی داشته باشیم  که نامه دختر شهید "محمد ناصری" به پدر شهیدش تنها یک نامه نیست، بلکه درد دل دختری است که دوری از پدر و شرایط جامعه باعث شده است این گونه دردناک با پدر خود سخن بگوید.

متن نامه زهرا ناصری به پدرش:

«بابا جان باز سلام؛ ای پدر جان منم زهرایت؛ دختر کوچک تو ؛ ای امید من و ای شادی تنهای من ؛ به خدا این صدمین نامه بود؛ از چه رویی تو جوابم ندهی.

یاد داری که دم رفتن تو، دامنت بگرفتم ؛ من تو را می گفتم پدر این بار نرو ؛ من همان روز، بله فهمیدم سفرت طولانیست ؛ از چه رو، ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی ؛ به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم.

به خدا قلب من آزرده شده ؛ چند سالیست که من منتظرم ؛ هر صدایی که ز در می آید ؛ همچو مرغی مجروح؛ پا برهنه سوی در تاخته ام؛ بس که عکست به بغل بگرفتم ؛ رنگ از روی من و عکس تو رفته پدر؛ من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم؛ او فقط عکس تو را دیده پدر ؛ با جمال تو سخن می گوید

مادرم از تو برایش گفته؛ او فقط بوی تو را، ز لباست دارد ؛ بس که پیراهنت بوییده ؛ بس که در حال دعا روی سجاده تو اشک فشان نالیده ؛ طاقتش رفته دگر، پای او سست شده، دل او بشکسته.

به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم؛ پدرم گر تو بیایی به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم

لحظه ای از پیشت جای دیگر نروم ؛ هر چه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم؛ همه دم بر رخ ماهت، بوسه زنم ؛ جان زهرا برگرد، جان زهرا برگرد.

دائما می گوییم مادرم هر که رفته سفر برگشته؛ پدر دوست من، پدر همسایه، پدران دیگر ؛ پس چرا او سفرش طولانیست ؛ او کجا رفته مگر ؛ او که هرگز دل بی مهر نداشت ؛ او که هر روز مرا می بوسید؛ او که می گفت «برایش به خدا دوری از ما سخت است»؛ پس چرا دیر نمود.

آری من می دانم که چرا غمگین است؛ علت تأخیرش من فقط می دانم؛ آخر آن موقع ها، حرف قرآن و خدا و دین بود؛ کربلا بود و هزاران عاشق؛ همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند؛ حرف یک رنگی بود؛

ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت؛ همه خواهرها زیر چادر بودند؛ صحبت از تقوا بود؛ همه جا زیبا بود؛

جای رقص و آواز ، همه جا صوت قرآن می آمد؛ همه خط ها روشن، خوب و خوانا بودند؛ حرف از ایمان بود؛

حرف از تقوا بود.

اما امروز پدر، درد و دل بسیار است؛ همه آنچه به من می گفتی، رنگ دیگر دارد یا بسی کم رنگ است؛

خط کج گشته هنر؛ بی هنران همگی خوب و هنرمند شدند؛ کج روی محبوب است.

در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالیست؛ یا اگر هست از آن بوی ریا می آید.

حرف از آزادی است، حرف از رابطه با امریکاست؛ آری من می دانم، علت اندوه تو اینست بابا؛ پدرم من این بار می نویسم که اگر برگشتن ز برایت سخت است ما بیاییم برت؛ تو فقط آدرست را بنویس؛ در کجا منزل توست؛ مادرم می داند؛ او به من می گوید پدرت پیش خداست؛ در بهشتی زیبا، با همه همسفرانش آنجاست؛ خانه اش هم زیباست.

حضرت خامنه ای هم می گفت «دخترم غصه نخور پدرت خندان است؛ دوستت می دارد؛ تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا می گرید؛ همه شب لحظه خواب پدرت می آید؛ صورتت می بوسد؛ دست بر روی سرت می کشد».

من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم؛ از خدا می خواهم؛ تا که جان در تنم است؛ تا حیاتی باقیست رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود؛ چهره زیبایش، چون جمال تو، شاد و پرخنده بود؛ من به تو قول دهم که دگر از این پس؛ این همه اشک و غم از دیده نریزم بابا؛ همچون مادر، دیگر از فراق غم تو؛ نیمه شب نوحه و زاری نکنم؛ تو فقط ای پدرم؛ از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی؛ همگی چون تو پدر، راهمان راه شهیدان باشد؛ دائما بر سر ما سایه رهبر و قرآن باشد؛ پدرم خندان باش پدرم خندان باش.»

رها آرامی"تبیان"





نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1390/12/17 :: نویسنده : سجاد كریمى

کودک که بودم با خودم  فکر می کردم وقتی بزرگ شدم حتما آدم بزرگ و مهمی میشوم،معروف میشوم..

پدرم جوشکار بود و دوست داشت کنار دستش باشم..مادرم دوست داشت مهندس یا دکتر شوم.

..اما من خودم نمی دانستم چه کنم و از آینده ام خبر نداشتم..

دوران کودکی ما دوران جنگ بود.تقریبا همه آدم های خوب محله رفته بودند جبهه و وقتی بر میگشتن تحویلشون می گرفتند،دعوتشون میکردند این جا و آنجا،برای خودشان کسی بودند و بروبیایی داشتند.

از خاطراتشون می گفتند.از حال و هوای جبهه و فضای سنگر و گذشت و ایثار میگفتن..از شب زنده داری و عبادت و شهادت و خمپاره و...

غوغایی در دلم بود،طوفانی که پایانی نداشت؛؛تصمیمم را گرفته بودم،با خودم گفته بودم بزرگ که شدم،بسیجی میشوم و می روم جبهه میان آن بچه ها..شب حمله پرچم یا حسیــن را میگیرم و بر فراز خاکریز دشمن میزنم و اگر خدا خواست شهید میشوم..

.

اما بزرگ که شدم جنگ تمام شده و من ماندم و آرزوهای دوران کودکی..آرزویم خیلی سریع بر باد رفت،و آن ها رفتند و شهید شدند و من ماندم که چه کنم..

.

..امروز من هستم و آرمان های آن عزیزان

..امروز من هستم و حـق خـون آن عزیزان





نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بازهم همه دنیا دیدند که ما در راه خود ایستاده ایم و در مسیر اسلام ناب محمدی(ص)همراه ره بر خود حرکت می کنیم.


N barcode2

بازهم چشمان همیشه بسته استکبار را باز کردیم و قدرت حکومت اسلامی را به قدرت های پوشالی دنیا نشان دادیم.

در روز 12 اسفند سال 90 همراه با برف و باران و خورشید هم قدم شدیم و به پای صندوق ها آمدیم تا بار دیگر "جمهوری اسلامی=آری"  را درون صندوق ها بیاندازیم و مثل دفعات گذشته ملت،پیروز انتخابات اعلام شود؛جمعه آمدیم و تجدید بیعت کردیم با نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و آرمان هایش..

بازهم نشان دادیم که نه تنها از مملکت اسلامی عزیزمان خسته نشده ایم بلکه به آن وابسته تر شده ایم و حاضر هستیم خونمان برایش بریزد ولی یک وجب از خاک پاکش را دست نامحرمان و نا اهلان ندهیم.

آمدیم و چنان سیلی سختی به استکبار زدیم که هنوز هم گیج و مبهوت مانده اند و قطعا آثارش را تا مدت ها می توان دید.

و در آخر همراه با میلیون ها نفر جشنی به بزرگی یک حضور برای ایران عزیزمان گرفتیم.

.

در آخر خدا را شکر می کنم که به نا اهلان چشم داد تا ببینند که ما هنوز هم مثل 33 سال گذشته،تازه نفس و آماده برای خدمت به نظام مقدس اسلام هستیم.

خدا را سپاس برای اینکه دشمنان ما را احمق و جاهل قرار داد تا ما راه راست را پیدا کرده و به خود بیاییم و کشورمان را آباد کنیم..

خدا را شکر..





نوع مطلب : دل نوشـت، سیـاسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دو ساعت مانده بود به عملیات. نیروها آرام و با كم‌ترین صدا سوار بلم‌ها شدند و به سمت خط حركت كردند. حالا نزدیك عراقی‌ها ساكت نشسته بودیم. بلم ما كنار بلم «علی مورتمی» بود. من و علی خیلی با هم اُخت شده بودیم. نگاهم را به نی‌ها دوخته بودم كه علی آهسته صدایم زد: «علی، علی!» گفتم: «‌هان، چیه؟» گفت: «بیا منو بوس كن.» خنده‌ام گرفت و با تعجب نگاهش كردم. گفتم: «به چه مناسبتی؟» گفت: «من شهید می‌شوم. تا دیر نشده بیا بوسم كن.» خنده‌ام بیشتر شد. علی خیلی پسر گُلی بود و واقعاً هم دوست‌داشتنی. هوس كردم كمی سر به سرش بگذارم. گفتم: «برو یكی دیگه رو سیاه كن. ما خودمان این‌كاره‌ایم. بوس بی‌بوس.» گفت: «خودت می‌دانی. من یكی ـ دو ساعت دیگه رفتنی‌ام. بعد دلت نسوزد كه چرا نبوسیدی.» گفتم: «علی تو شهید بشو نیستی. می‌بینمت از زور بی‌كاری و بی‌پولی سر میدون كهنه قم دستمال ابریشمی‌دست گرفتی و می‌فروشی.» علی خندید و گفت: «حالا من هرچه اصرار كنم تو قبول نكن و مسخره كن. ولی خداییش بیا منو ببوس.»

افتاده بودم به دنده شیطنت و هرچه علی اصرار كرد، من اذیت كردم. رمز عملیات را اعلام كردند و گروه ما تا خواست حركت كند، از سمت عراقی‌ها دوتا تیر به طرف ما شیك شد. یكی از تیرها به سینه علی خورد. علی خم شد و آهسته توی بلم نشست. خودم را انداختم توی بلمشان. علی را بلند كردم. شهید شده بود. نمی‌دانستم چه كار كنم. همه ناباورانه نگاه می‌كردند. حرف علی خیلی زود رنگ واقعی خون گرفت. آرام سرش را بلند كردم. بغض گلویم را فرو خوردم و گفتم: «علی جان! همه شماها قبل از رفتن جایگاهتان پیش خدا را دیده بودید. اینجا جای تو نبود. من هم نبوسیدمت كه حالا ببوسمت. حالا كه بهشتی شدی.» لب‌هایم را به پیشانی علی گذاشتم. گرمی صورتش دلم را آتش زد.

بلم‌ها به سمت دشمن حركت كرد. ما خط‌شكن بودیم...





نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic