قرارهای بی قرار
1390/11/27 :: نویسنده : سجاد كریمى

بگذار خونمان بریزد،ولی آبروی اسلام نریزد..

بگذاز قامتمان زیر ضربه ها بشکند،اما "اسلام ناب محمدی(ص)"پایدار بماند.

بگذار جوانیموم به کهنسالی تبدیل شود،ولی یاد و افکار پیرجماران حضرت روح الله زنده بماند.

بگذار جـوانان ما را ترور کنند،ولی دنیا بیدارتـر شود.

بگذار به ما انگ دخالت بزنند،ولی انقلاب بحـــریـن زنده بماند.

بگذار هنگام مراسم حج ما را بکشند،ولی برادران شیعه در عربستان سرشان را بالا بگیرند.

بگذار ما را منزوی نشان دهند،تا برادرانمان در بحـــریـن وعربستان پیروز و سربلند شوند.

بگذار سینه هایمان زیر تانک ها خورد شود،تا طپش قلبها در فلسطین و لیبی و تونس و یمن شتاب گیرد...

بگذار قلبهایمان از کار افتد تا در سراسر جهان قلبهای دیگـری به کار افتد.

بگذار خون رگهایمان بر خاک ریخته شود،تا خون حماسه و حرکت در رگ "نهضت اسلامی"در جهان تزریق شود.

بگذار بر سرمان آتش و بمب ببارد،تا بر صورتمان اشک حسرت نبارد.

بگذار خانه ها و کارخانه ها ویران شود،تا در خانهء ذلت ننشینیم و کارخانه وابستگی را نچرخانیم.

بگذار کشور ما را تحریم و تهدید کنند،تا به سمت خودکفایی پیش برویم.

بگذار ما را تحریم کنند،تا حضرت امام خامنه ای اسـلام را به سوی ظهور و پیروزی هدایت کند..

بگذار...





نوع مطلب : دل نوشـت، سیـاسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

اصولاً اشک های كودكان غیر قابل تحمل است . مخصوصاً كه آن كودک،‌ فرزند شهید باشد. این تصویر متعلق به یک فرزند شهید در دهه شصت می باشد كه بر بالای سر تابوت پدرش ایستاده و در فراق او اشک می ریزد.

در کنار تابوت بابا(عکس)

تقدیم به تمام فرزندانی که در کودکی سایه پر مهر پدر را در راه اسلام از دست دادند باشد که آرامش بخش دل تنگشان شود.

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا

همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

همین که زل زده بر چشم های غمگینم

نشسته در دل سنگر کنار آن آقا

همین که نیست که همبازی ام شود گاهی

اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

همین که نیست کشتی بگیرد او با من

و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ...

همین که نیست که با هم به مدرسه برویم

و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هر جا

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد

شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا

همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !

همین که نیست کند کارنامه ای امضا

چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد

چرا سراغ نمی گیری از من تنها

نگاه کن همه نمره های من عالی

نگاه کن تو به این برگه حضرت والا !

به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد

و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا

نشسته بود پدر در کنار او با شوق

و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا !

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب

آهای مرد حسابی بگیر دستم را

کشید چفیه به چشمان ابری و باران ...

گرفت خودکار از دست کوچکش بابا !

 





نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1390/11/22 :: نویسنده : سجاد كریمى

خدمت رهبر معظم انقلاب اسلامی،حضرت امام خامنه ای(حفظه الله)

سلام علیکم و رحمته الله برکاته

امتثال امر مناسبی برای عرض ارادت در این مرقومه باقی نمی گذارد.

لذا حقیر مستقیما با استمداد از فضل بی منتهای رب العالمین وارد در اصل مطلب میشوم و بعد از عرض این مختصر که:

ما با حضرتعالی بعنوان وصی امام امت(ره)و نائب امام زمان(عج)تجدید بیعت کرده ایم و تا بذل جان را در راه اجرای فرمانهای شما ایستاده ایم.

..بسیارند هنوز جوانانی که عشق به اسلام و شوق رضوان حق آنان را در میدان انقلاب نگاه داشته است.

ما به جهاد فی سبیل الله عشق می ورزیم و این امری است فراتر از یک انجام وظیفه خشک و بی روح..این سخن یک شخص نیست،دست جماعتی عظیم است که بسوی شما دراز شده است تا عاشقانه بیعت کند،بسیارند کسانی که میدانند شمشیر زدن در رکاب شما برای پیروزی حق از همان اجری در پیشگاه خدا برخوردار است که شمشیر زدن در رکاب حضرت حجت(عج)..و نه تنها آماده،که مشتاق اینند که جانشان را در مسیر شما فدا کنند..

رهـــــبرا:

"سَــــر ما و فرمان شــما"





نوع مطلب : حضـرت ماه، دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1390/11/11 :: نویسنده : سجاد كریمى

دنیا اگر که می خواهد از ماهیت شیعه باخبر شود
باید ماجرا را از کربلا دنبال کند...

.

.

.

ما اهل کوفه نیستیم
این بار علی تنها نیست...





نوع مطلب : دل نوشـت، حضـرت ماه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

اگر میتوانید گمنام بمانید پس چنین کنید. امام علی(ع)

شهدای گمنام
چراغی پر فروغ اند. راه را به گمگشتگان دریای پرتلاطم دنیا نشان میدهند. اهل دنیا را به ساحل امن هدایت فرا میخوانند. نور امید را بر دل کشتی شکستگان اقیانوس معرفت میتابانند.
آری شهدای گمنام اینگونه اند.
آنان دنیا و اهلش را لایق ندانستند که حتی وجود خاکی خود را در بازار آن سودا کنند. آنان هر چه کردند برای خدا بود و خدا بهترین خریدار کالای وجودشان گردید. آری پروردگار در این تجارت، لقای خویش را به آنان ارزانی داشته و فرمود: به بهشت من درآیید. و خداوند جسم وجانشان را با هم خریداری کرد.
شهدای گمنام اگر در زمین بینشان و گمنام هستند اما در آسمانها برای اهل آسمان شناخته شدهاند. و مگر در آن حدیث نورانی نفرمود: مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء
پس برای شناخت آنها باید آسمانی شد. باید از ورطه خاک بیرون رفت و با آنان تا ملکوت رهسپار گردید.
یادش به خیر، دیر زمانی نبود که عطر دل انگیز جهاد و شهادت مشام جانها را جلا میداد. بانوای کاروان، بار دل را میبستیم و تا کربلا میرفتیم. چه روزگار زیبایی بود.
هیچ کس خود را دنیایی نمیدید. همه خود را مسافر و دنیا را مسافرخانه میدیدند.
بعد از آن تا همین چند سال قبل کاروانهای نور، پیکرهای شهدا را از شهرهای این سرزمین عبور میداد و دلها را آسمانی مینمود.
آنان بازمیگشتند تا ما را نیز به سوی آسمان هدایت کنند.
برگرفته از کتاب شهید گمنام





نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1390/10/24 :: نویسنده : سجاد كریمى

مسعود داد زد:"توپ!توپ!"

اکبر پرید با سینه توپ رو نگه داشت بچه ها حال کردند.

-"دمت گردم،خیلی باحال بود."

.

.

مسعود داد زد:"توپ!توپ!"

اکبر خیز برداشت.سینه رو سپر کرد.همه بهت زده گفتند:

"یا امام غریب.."





نوع مطلب : شهـدا، دل نوشـت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نمی‌دونم كفشهاتو چند وقتِ كه كسی برات واكس نزده. پاهاتو چند وقتِ كه كسی برات نشسته. چفیت، چفیتو چطوری می‌كشی رو صورتت تا عرق‌هات رو پاك كنی. چطور اونو می‌كشی رو صورتت وقتی می‌خوای بخوابی. راستی، آخرین باری كه خوابیدی كی بود. هنوزم می‌ری بالای خاكریز، دیدبانی؟ قمقمه‌ات آب داره؟ می‌گم چند وقتِ كه غذای گرم خونه رو نخوردی؟ یادت می‌یاد روزی كه خواستی بری، اومدم پای اتوبوس، پیشونی بندت رو با همین دست‌های خودم بستم. شاید هنوز جای بوسه‌ام روی پیشونیت باشه. روزگار یه جور دیگه من و تو رو می‌دید. اون‌روز هیچكی فكر نمی‌كرد من برگردم و تو... یادت می‌یاد مادر نمی‌گذاشت بیای؟ می‌گفت: بزرگه رفته، تو دیگه می‌خوای بری كجا؟ بیچاره انگار می‌دونست رفتن تو برگشتن نداره. روزی كه گفتند مفقودالاثر شدی، بیچاره مادر حتی نمی‌دونست یعنی چه؟! الان .. سال از اون زمان می‌گذره. یادت می‌یاد یك‌سال روز عید، ماهی عید رو گرفتی و دور از چشم مامان بردی تو رودخونه ولش كردی؟ مامان بعد از رفتنت هر سال به یاد تو، تنگ سفرة عید رو خالی می‌گذاره سر سفره. همیشه دوست داشتی خلبان بشی. می‌رفتیم بالای درخت و از اون بالا پاهات رو گره می‌زدی به تنة درخت، بعد دست‌هات رو باز می‌كردی مثل بال هواپیما. بعد با دهنت صدای هواپیما درمی‌آوردی. من همش می‌ترسیدم یك‌دفعه پاهات ول بشه و بیفتی. دلت پاك بود، مثل آب زلال، گونه‌هات سرخ بود، مثل خون. چشم‌هات دنیا رو یك جور دیگه می‌دید. انگار مال اینجا نبودی. تو عالم بچگی حرف‌هایی می‌زدی كه...

حالا اینجام. تو گرما، تو آفتاب لای بوته‌ها. صدات مثل باد می‌پیچه لای نی‌ها. دنیا انگار داره داد می‌زنه: بابا من حالم خوبِ. من هنوز...

مامان اومد. خداحافظ!






نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

اسمش قدرت‌الله بود. قدرت‌الله حسین‌زاده. سنی نداشت. نصف صورتش سوخته بود. خیلی گوشه‌گیر بود و از جمع فاصله می‌گرفت. همه‌اش تسبیح دستش بود و ذكر می‌گفت. بچه‌ها به من گفتند فلانی برو بیارش تو جمع خودمان. توی گردان یك تیم فوتبال داشتیم. گفتم قدرت‌الله بیا با ما بازی كن. گفت بازی بلد نیستم. گفتم حالا بیا وایستا دروازه. پوتین‌هاش را پوشید آمد ایستاد دروازده‌بان. هرچی توپ آمد رفت تو گل. ما فقط حرص می‌خوردیم. گفتم قدرت‌الله لااقل یكی از توپ‌ها را بگیر. تسبیح توی دستش را نشان داد و گفت: نه من دارم گل‌ها را می‌شمارم. شب عملیات كربلای 5 گفتم: قدرت الله خداوكیلی تو چی داری می‌گی این‌قدر تسبیح دست گرفتی پچ‌پچ می‌كنی؟ گفت هیچی. قسمش دادیم كه تو رو قرآن چی داری می‌گی؟ گفت: دارم می‌گم «السلام علیك یا اباعبدالله»، می‌خوام این‌قدر این ذكر را بگم كه برام ملكه بشه، دم رفتن یك بار بتونم به اربابت راحت سلام بدم. در عملیات كربلای پنج مرحلة سوم قدرت‌الله را اصلاً ندیده بودم. توی یك لحظه دیدم سر خاكریز نشسته. لحظه‌ای كه من نگاهم بهش افتاد لحظه‌ای بود كه تیر خورد و افتاد سر سنگر. دویدیم بالای سنگر را خراب كردیم، یقه‌اش را گرفتیم كشیدیم پایین. تیر خورده بود و درد داشت ولی داشت می‌خندید. لبخند زد. ما احساس می‌كردیم لبخند رضایت است. بغض كردیم كه قدرت‌الله چی شده. سرش را بالا آورد و گفت: «السلام علیك یا اباعبدالله» و سرش افتاد.

 





نوع مطلب : دل نوشـت، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic