تبلیغات
قرارهای بی قرار - مطالب فاطمیه
قرارهای بی قرار

در زندگی حضرت زهرای اطهر(س)یک نکته است که باید به آن توجه کرد.جمع بین زندگی یک زن مسلمان در رفتارش با شوهرش و فرزندانش در خانه از یک طرف،وبین وظایف یک انسان مجاهد غیور خستگی ناپذیر در برخوردش با حوادث سیاسی مهم بعد از رحلت رسول اکرم(ص) که به مسجد می آید و سخنرانی و موضع گیری و دفاع می کند و حرف می زند و یک جهادگر به تمام معنا و خستگی ناپذبر و محنت پذیر و سختی تحمل کن است،از طرف دیگر.

همچنین از جهت سوم،یک عبادت گر و به پادارنده نماز در شب های تار و قیام کننده لله و خاضع و خاشع برای پروردگار است و در محراب عبادت،این زن جوان مانند اولیای کهن اللهی،با خدا راز و نیاز و عبادت می کند.

این سه بُعد را با هم جمع کردن،نقطه درخشان زندگی فاطمه زهرا(س)است.آن حضرت،این سه جهت را از هم جدا نکرد.بعضی خیال می کنند انسانی که مشغول عبادت می باشد،یک عابد و متضرع و اهل دعا و ذکر است و نمی تواند یک انسان سیاسی باشد.یا بعضی خیال می کنند کسی که اهل سیاست است-چه زن و چه مرد-و در میدان جهاد فی سبیل الله حضور فعال دارد،اگر زن است،نمی تواند یک زن خانه با وظایف مادری و همسری و کدبانویی باشد و اگر مرد است،نمی تواند یک مرد خانه و دکان و زندگی باشد.خیال می کنند اینها با هم منافات دارد؛در حالی که از نظر اسلام،این 3 چیز با یکدیگر منافات و ضدیت که ندارد،در شخصیت انسان کامل،کمک کننده هم است.

22/9/1368





نوع مطلب : حضـرت ماه، مذهبی، فاطمیه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شهید سید حسن علیشاهی امامی یکی از رزمندگان اطلاعات و عملیات لشکر ما (25 کربلا) بود.او آدم فقیری بود.به طوری که وقتی به مرخصی می رفت،در بازار بابل پیاز می فروخت.خیلی مراقبت می کرد که لقمه حرام در زندگی اش راه پیدا نکند.قبل ازعملیات والفجر8 در تمام مراحل شناسایی حضور داشت.

من شاگردی داشتم که از چنین افرادی در مواقع خاص و بحرانی استفاده می کردم.چون او آدم ورزیده و با تجربه ای بود،گفته بودم سید که در حد فرمانده محور است و نمی تواند یک تیپ را اداره کند؛درسنگر فرماندهی بماند که در بحران ها و مشکلاتی که معمولا در عملیات ها پیش می آمد،وارد عمل شود و گره ها را باز کند.

همیشه چند نفر از این افراد را در کنارم داشتم.که اگر مثلا گردانی راه را گم می کرد،بروند و آن ها را هدایت کنند.

شب عملیات والفجر8 آمد به سنگر ما،در حالی که یک شال سبز هم به کمرش بسته بود و یک خنجر با غلافش به کمرش،داخل شال گذاشته بود.گفت:حاجی من امشب می خواهم بروم عملیات.اما آقای طوسی و آقای مهری گفته اند نمی شود.و این دستور آقا مرتضی است که شما در وقت معینی وارد عمل شوی.

این را گفت و آمد نشست کنار من و در حالی که دستش را روی زانوهایم گذاشته بود گفت:به مادرم حضرت زهرا قسم اگر نگذاری بروم،روز قیامت جلویت را می گیرم..می خواهم بروم آن پهلوهایی که پهلوی مادرم فاطمه را شکست،بِـِدَرم..اگر نگذاشتی بروم تو را نمی بخشم و شفاعتت را نمی کنم..وبعد افتاد روی زانوهای من و شروع کرد به گریه کردن؛آن شب سنگر ما هوایی پیدا کرده بود که وصف نکردنی است.همه منقلب شدند و گریه می کردند.گفتم:سید بگذار کارمان را بکنیم،گفت حاجی تا اجازه ندهی دست از تو برنمی دارم.گفتم:باشه قبول.برو،اما به شرطی که وقتی خط شکسته شد،برگردی سر ماموریت خودت.گفت قبول می روم.اگر شهید نشدم که بر می گردم،ولی اگر شهید شدم شفاعتت را می کنم.سید رفت و عملیات آغاز شد.

صبح وقتی به آن طرف اروند رفتم و وارد ساحل عراق شدم،هوا هنوز تاریک و روشن بود،که دیدم جنازه سید حسن داخل کانال افتاده است..شال سبز به کمـرش بود و شهید شده بود..





نوع مطلب : فاطمیه، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1391/02/10 :: نویسنده : سجاد كریمى

قبل از عملیات کربلای5،شهید تورجی زاده همه گردان را به خط کرد؛گفت:

هر کس سید است پیشانی بند سبز ببند و بقیه پیشانی بند قرمز.اگر کسی از بچه ها که سید بود سربند قرمز می بست، می آمد و باز می کرد و به او سربند سبز می داد.من خودم سربند قرمز بسته بودم که محمد آمد و آن را باز کرد و به جایش یک سربند سبز به من داد.

سپس از گردان عکس گرفته شد و در آن عکس اکثر بچه ها سربند سبز بسته بودند.که بعد از 5 مرحله عملیات کربلای 5 تعداد 105 نفر آن ها به شهادت رسیدند.همه این ها به خاطر ارادت فراوان تورجی زاده به حضرت زهرا(س)بود.

..یک شب در بین دعای کمیل خطاب به بچه ها گفت:من وصیت کرده ام روی قبرم بنویسند:یا زهرا(س)،شما هم چنین وصیت کنید.روزی از او پرسیدم بالاخره تو کی شهید می شوی؟گفت در عملیاتی که رمز آن یا زهرا باشد و من فرمانده گردان یا زهرا باشم.نکته قابل توجه این که وقتی هم به شهادت رسید یک ترکش به بازو و یک ترکش عمیق به پهلویش خورده بود..





نوع مطلب : فاطمیه، شهـدا، 
برچسب ها : کربلای 5، تورجی زاده،
لینک های مرتبط :
1391/02/5 :: نویسنده : سجاد كریمى

طلبه شهید حمید سلیمانی ارادت عجیبی به حضرت زهرا(س)داشت.شبی نیمه های شب از خواب بیدار شدم؛می خواستم وضو بگیرم که حمید را دیدم او هم مهیای وضو گرفتن است.مرا که دید بدون مقدمه گفت:چرا ما به حضرت زهرا(س)محرم نیستیم؟گفتم اراده ی خداوند این چنین است.گفت:آیا اراده خدا بر این است که ما تا آخر بسوزیم.؟در حالی که خدا لطیف است.این جوری نیست که ما تا به آخر در این غم بمانیم وبسوزیم.من تحمل ندارم.می خواهم این جا از خدا به خودش شکایت کنم.هر چند ما حق نداریم از خدا گله کنیم و شکایتی داشته باشیم.گفتم:پس چرا می خواهی شکایت خدا را بکنی؟گفت:در حقیقت می خواهم شکایت خودم را بکنم.من باید به این مادر محرم شوم.

این رو گفت و مشغول وضو شد. و پس از آن به نماز شب ایستاد.در تهجد،موقع قنوت نماز دستش را بالا برد و به فارسی شروع کرد به درد و دل کردن و چنین گفت::

مادر!من که چندین بار شما را دیده ام..شما که مادر هستید و من فرزند،پس چرا به شما محرم نیستم..این ها را گفت وشروع کرد به گریه کردن.

حمید اصلا در حال خودش نبود و متوجه نبود چه می گوید..

حدود 2 هفته از این جریان گذشت؛روزی گفت محرم شدن من با شهادتم است.من حتما شهید می شوم...و درعاقبت هم آنطور که می خواست شهید شد.

"شهید حمید سلیمانی خیلی کم حرف بود.ولی مرتب این جمله را به بچه ها توصیه می کرد که اگر می خواهید به جایی برسید باید به حضرت زهرا(س)متوسل شوید و ایشان را رها نکنید.می گفت:حضرت ابوالفضل(ع)،فاطمه زهرا(س) را دید که جرات کرد به امام حسین بگوید "یا اخاه ادرک اخاک"و بعد هم شروع می کرد به گریه کردن.او فقط موقع خواب ساکت بود و گرنه در طول روز دائم الذکر بود."





نوع مطلب : فاطمیه، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یک بار که عبدالحسین از جبهه به مرخصی آمده بود،شبی در خواب متوجه شدم دارد سینه می زند و اسم رفقای شهیدش را به زبان می آورد و در حال سینه زنی اشک می ریزد.

می گفت:زهرا جان،فلانی و فلانی شهید شدند و یک یک اسم و فامیل شهدا را می برد.

من چون دیر وقت بود و پشت اتاق هم کوچه بود و صدا بیرون می رفت،با خود گفتم شاید صدای او را کسی بشنود.برای همین او را صدا زدم و گفتم:از بس جبهه رفتی فکر می کنی خانه هم جبهه است.مدام یا حسین یا حسین و یا زهرا یا زهرا می گویی.از خئاب برخاست و بدون اینکه چیزی بگوید یک پتو برداشت و رفت در اتاق دیگری.رفتم به دنبالش؛دیدم پتو را کشیده رئی سرش و به قدری گریه می کرد که شانه هایش می لرزید.پرسیدم چی شده؟گفت:داشتم خواب حضرت زهرا(س) را می دیدم. وبا حضرت حرف می زدم.

خیلی نا راحت شدم از اتاق بیرون آمدم و رفتم کنار بچه های قد و نیم قدش که خوابیده بودند.

گریه ام گرفت؛گفتم یا فاطمه زهرا(س) قربانت بروم آمدی به خانه ما اما من نفهمیدم..!





نوع مطلب : فاطمیه، شهـدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

بالتــــــ شکستــه است اگـــر
غمتـــــــ مبــاد
شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد
حال را پس از شهادتــــــ می دهند
نه پیش از آن...
مدیر وبلاگ : سجاد كریمى
نظرسنجی
نظر شما در مورد وبلاگ؟







نظر شما در مورد وبلاگ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :