قرارهای بی قرار بالتــــــ شکستــه است اگـــر غمتـــــــ مبــاد شهادتـــــ بال نمی خواهـــد..حـــــــــال می خواهد حال را پس از شهادتــــــ می دهند نه پیش از آن... http://majnon44.mihanblog.com 2017-05-25T11:30:39+01:00 text/html 2012-11-10T13:29:04+01:00 majnon44.mihanblog.com علیرضا الان چه وقت نمازه؟ http://majnon44.mihanblog.com/post/212 <p style="text-align: right;" class=" "><font face="times new roman,times,serif"><strong><span dir="rtl" style="font-size: 12pt; line-height: 115%;" lang="AR-SA">شب عملیات والفجر هشت، گردان یا رسول از لشكر 25 كربلا دارد وارد اروند وحشی می شود</span></strong><strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%;">. <span dir="rtl" lang="AR-SA">چند تا از بچه ها، کنار اروندِ وحشی دارند هی رکوع می روند!</span></span></strong></font></p><p><font face="times new roman,times,serif"><strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%;"><span dir="rtl" lang="AR-SA">فرمانده رفت جلو گفت</span>: <span dir="rtl" lang="AR-SA">" شما چه بسیجی هایی هستید، مگر تو مکتب امام درس نخواندید. الان چه وقت نمازه؟ چرا نماز مغرب و عشا را این قدر دور انداختید؟ "</span></span></strong></font></p><p style="text-align: right;" class=" "><font face="times new roman,times,serif"><strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%;"> <strong><span dir="rtl" lang="AR-SA">یکی از بچه ها که داشت سلام می داد گفت: " سردار، این نماز مغرب و عشا نیست</span></strong><strong><span> . . . "</span></strong><br> <strong><span dir="rtl" lang="AR-SA">گفت: " پس این چه نمازیه؟ هنوز شب از نیمه شرعی هم نگذشته که شماها این نماز را می خونید</span></strong><strong><span>. "</span></strong><br> <strong><span dir="rtl" lang="AR-SA">گفت: " آخه می ترسیم الان که وارد اروند بشیم، نتونیم نماز شب مونو بخونیم. میترسیم تیر بخوریم و شهید بشیم و از نماز شب بیفتیم </span></strong><strong><span>. . . "</span></strong></span></strong></font></p> text/html 2012-11-10T13:26:25+01:00 majnon44.mihanblog.com علیرضا دنیا را گذاشته ام برای دنیا دارها http://majnon44.mihanblog.com/post/211 <p class=" " style="text-align: right; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><font size="3"><strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: " dir="rtl" lang="AR-SA">به او گفتم که درست نیست دائم زن و بچه ات را از این طرف به آن طرف می کشی، بیا شهرضا یک خانه برایت بخرم. گفت: " نه! حرفِ این چیزها را نزن، دنیا هیچ ارزشی ندارد، شما هم غصه ی مرا نخور، خانه ی من عقب ماشنیم است، باور نمی کنی بیا ببین! "</span></strong></font></p><p class=" " style="text-align: right; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><font size="3"><strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: " dir="rtl" lang="AR-SA">همراهش رفتم در عقب ماشین را باز کرد: " سه تا کاسه، سه تا بشقاب، یک سفره پلاستیکی، دو تا قوطی شیر خشک و یه سری خرده ریزه. "</span></strong></font></p><p class=" " style="text-align: right; font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><font size="3"><strong><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: " dir="rtl" lang="AR-SA">گفت</span><span style="font-size: 12pt; line-height: 115%; font-family: ">: " <span dir="rtl" lang="AR-SA">این هم خانه</span> . . . <span dir="rtl" lang="AR-SA">دنیا را گذاشته ام برای دنیا دارها، خانه هم باشد برای خانه دارها</span><span> . . . "</span></span></strong></font></p> text/html 2012-11-04T14:35:27+01:00 majnon44.mihanblog.com علیرضا مادر و ماهــی.. http://majnon44.mihanblog.com/post/210 <font style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;" size="3">گفت : مادر جان بیا ناهار بخوریم<br>پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟<br>گفت : باقالا پلو با ماهی<br>با خنده رو به مادر کرد و گفت : ما امروز این ماهی ها را میخوریم <br>و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند<br>...<br>چند سال بعد ... والفجر 8 ... درون اروند گم شد ...<br>...<br>مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد ...</font><br> text/html 2012-10-17T07:54:04+01:00 majnon44.mihanblog.com علیرضا دست خدا را احساس کردیم.... http://majnon44.mihanblog.com/post/209 <div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;" class="entry"> <p><font size="3">حتی خوابش را هم نمی دیدم که آقا را از این نزدیکی ببینم و همیشه از پشت زندان دوربین&nbsp; و به فاصله ای به میزان هیچ، توی دلم آقا را نظاره می کردم که برای مردمان قم و کرمانشاه و.. دست تکان می دهد.</font></p> <p><font size="3">اما وقتی قرار شد که اقا با بسیجیان هم دیدار کند ، خوشحال بودم، خوشحال بودم که آقا نه تنها برای مردمان قم و کرمانشاه و گیلانی ها، که برای من هم دست تکان می دهد.</font></p> <p><font size="3">و اما دیروز،دیروزهر که هر چه داشت تقدیم میکرد به خامنه ای،از امام که دیگر امام تر نداریم و اگر ولایت فقیه همان ولایت رسول الله است ولایت الله است چرا که نه،دست خدا دیروز بر سر و روی ما دست می کشید،همان گونه که گونه های مادری که داشت غریبی اش را با آقا تقسیم میکرد و خیس شده بود..<br><a href="http://bibahane.ir/wp-content/uploads/2012/10/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1.jpeg"><img class="aligncenter wp-image-336" title="دیدار بسیجیان اشک های مادر" src="http://bibahane.ir/wp-content/uploads/2012/10/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1.jpeg" alt="" height="299" width="542"></a></font> <font size="3">دیروز نه تنها خراسان شمالی بلکه ایران یک بار دیگر رنگ و بوی اسلام گرفته بود،همان که باعث منزلت خاکش شده است،همان اسلامی که مردمان ما را مثل پرنده ها دیروز گرد مولایشان پرپر کرده بود، وباز اماممان در آغوش امت جا گرفته بود..<br> من دیروز برای دیدن امامم از سر و روی هیچ کس بالا نرفتم،کسی را هم هُل ندادم، ما از بوی خون خدا(جهاد) بدمان نمی آید اما دیروز روز خون نبود،روز جنون بود.!من تاحالا اقا را فقط از آن جعبه جادویی ۲۱ اینچی خانه مان دیده بود که برایمان صحبت میکرد و دست تکان میداد. اما دیروز دیدن آقا با بعضی وقت ها فرق می کرد، امام ما باز همان بود که همیشه می دیدمش اما نمی دانم چرا مردم بی قرار بودند؛انگار وعده گاهشان شده بود بهشت و بهشت جایی است که از خود بی خبر میشوی، دیوانه میشوی، دیوانه بهشت میشوی و دیروز همه شده بودیم مثل دیوانه ها..جور دیگری بودیم و جور دیگری می شنیدیم و میدیم و شاید بعضی هایمان جور دیگری اشک میریختیم..همه آمده بودیم به قیمت آبروی اماممان.!</font></p> <p><font size="3"><a href="http://bibahane.ir/wp-content/uploads/2012/10/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86.jpeg"><img class="aligncenter wp-image-337" title="دیدار بسیجیان" src="http://bibahane.ir/wp-content/uploads/2012/10/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86.jpeg" alt="" height="420" width="547"></a>انگار دست خدا را احساس می کردیم که بر سر ماست که خامنه ای رهبر ماست.<br> دیروز هر که هرچه داشت تقدیم میکرد به آقای خامنه ای ، از امام که دیگر امام تر نداریم و اگر ولایت فقیه همان ولایت رسول الله است ولایت الله است چرا که نه،دست خدا دیروز بر سر و روی ما دست می کشید،همان گونه که گونه های مادری که داشت غریبی اش را با آقا تقسیم میکرد و خیس شده بود..<br> دیروز اما برای دیدن، برای دیده شدن چشم نمی خواستیم، دیروز فقط عشق بو می کشید، بو می کشید و حس میکرد ،حسش را در آغوش می کشید و بعد اشک میریخت.دیروز آقا مثل آقا بود.<br> آخر دیدار یاد این شعر افتادم که: ” ما طالب عشقیم اگر خامنه ای مظهر عشق است”</font></p><p style="text-align: left; font-weight: bold;"><font size="3"><a href="http://bibahane.ir/?p=335" target="" title="">منبع:بی بهانه</a></font></p> </div> text/html 2012-10-13T13:38:06+01:00 majnon44.mihanblog.com علیرضا وعده ما عصـر عـاشـورا کنار قتلگاه http://majnon44.mihanblog.com/post/208 <div style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;" class="cnt"> <p style="text-align: justify;"><font size="3">خیره شدم به آسمون و خاطرات قدیمم رو مرور می کنم ، و لذت می برم از این اوج تنهایی!</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">مدت ها تنها بودن هم خودش تجربه ای بسیـــار سخت ، جان فرسا ، جالب و لذت بخش! بود که الحمدلله آرشیو شد توی فایل جوووونیم که حتما آینده به دردم خواهد خورد (شک ندارم) به هر حال امتحاناتی که خدا در طول زندگی از آدم میگیره برکتی توش هست که اگه دقت نکنی مفت از دستت می پره. (پس خدایا دقت مون رو بیشتر کن!)</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">اما الان که داشتم حساب کتاب روزها و شب های آینده رو می کردم ، دیدم 33 روز مونده تا شب های عاشقی محرم ... <span style="color: rgb(0, 0, 255);">آخ جووووون </span></font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">شب های محرم بهترین ساعت های عمرم محسوب میشن. <span style="color: rgb(255, 0, 0);">33 </span>روز بیشتر نمونده تا ورود به بهشت حضرت حسین(ع). خوبه که یادمون نره محرم و عاشورا و کربلا فقط و فقط قراره یه فرصت باشه برای نزدیک تر شدنمون به اربابمون و تبدل شدن به سرباز امام زمان (عج) و ان شاءالله خشنود کردن خدا از خودمون !</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">واسه همین هم اگه ارباب رزقی بده به نوکر رو سیاهش میخوام قرار بزاریم با خودمون که چهل روز باقیمونده تا محرم زیارت عاشورا بخونیم . خدا رو چه دیدی شاید ما هم یه چیزی از معنای واقعیه <span style="color: rgb(255, 0, 0);">"اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداکُمْ"</span> فهمیدیم.</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">فقط یه چیزی جا افتاد! اونم رسم قدیمیه ما بچه هیئتیا بود که برای ورود به محرم و عزای&nbsp; حضرت حسین (ع) خدمت علی بن موسی الرضا می رفتیم و اذن نوکری ، برکت ، توان&nbsp; ، فهم مصیبت ، لیاقت ، نور ، فیض و خیلی چیزای دیگه رو از آقامون می گرفتیم که اگه عمر کفاف بده و کشش معشوق نصیب حقیر بشه ، عاشق بیچاره برای زیارت مخصوص حتما به پابوس علی بن موسی الرضا میره . (آخ دلم لک زده برای زیارت امین الله تو صحن جامع رضوی کنار باب الجواد)</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3">و در انتها ...</font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="color: rgb(255, 0, 0);">اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ</span></font></p><p style="text-align: justify;"><font size="3"><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">والسلام</span></span></font></p><h2 style="text-align: center;" class="hl"><a href="http://mashregh16.blogfa.com/post-166.aspx">وعده ما عصـر عـاشـورا کنار قتلگاه</a></h2> </div> text/html 2012-10-11T15:02:29+01:00 majnon44.mihanblog.com علیرضا بوسه http://majnon44.mihanblog.com/post/207 <p style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(255, 0, 0);" dir="rtl"><font size="3">داد می زد گریه می کرد،می گفت:می خواهم صورت برادرم را ببوسم…</font></p> <p style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(255, 0, 0);" dir="rtl"><font size="3">اجازه نمی دادند.</font></p> <p style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(255, 0, 0);" dir="rtl"><font size="3">یکی گفت:خواهر است مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد.</font></p> <p style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(255, 0, 0);" dir="rtl"><font size="3">گفتند:شما اصرار نکنید نمی شود…</font></p> <p style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(255, 0, 0);" dir="rtl"><font size="3">این شهید سر ندارد</font></p> text/html 2012-10-08T15:01:24+01:00 majnon44.mihanblog.com علیرضا چه می شد امروز شهید می شدیم تا … http://majnon44.mihanblog.com/post/206 <p style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: center;"><font size="3">از یک سو باید بمانیم که شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند . هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. عجب دردی، چه می شد امروز شهید می شدیم تا دوباره فردا شهید شویم.</font></p> <p style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; text-align: center;"><font size="3"><span style="color: #ff0000;">شهید رجب بیگی</span></font></p> text/html 2012-10-05T14:57:08+01:00 majnon44.mihanblog.com علیرضا تکه های بدنش را با گونی فرستاده بودند http://majnon44.mihanblog.com/post/205 <font size="3"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;">خبر دادند محمد شهید شده، جنازه‌اش رو آوردند، الان تو سپاهه. سریع رفتم ببینمش، آخه چند ماهی می‌شد که ازش خبری نداشتم، از همون سه چهار ماه قبل که اعزام شد کردستان، دیگه هیچ اطلاعی ازش نداشتم، تا اینکه خبر شهادتش رو آوردند.</span><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"> رفتم سپاه، سراغش رو گرفتم، گفتند جنازه‌اش تو اون اتاقه، برو ببینش، وقتی رفتم تو اتاق، دیدم یه گونی که همه جاش خونیه، تو اتاقه؛ جرأت نکردم توی گونی رو نگاه کنم.</span><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"> یه لحظه یاد آخرین حرفاش افتادم که بهم قبل از اعزامش گفته بود. می‌گفت این بار&nbsp;آخریه که&nbsp;می‌رم و دیگه برنمی‏گردم؛ اگه فقط یه گلوله یا ترکش&nbsp;بهم خورد، بدون خدا قبولم نکرده، ولی اگه جنازه‌ام تکه تکه برگشت، بدون واقعاً شهید شدم.</span><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"> هم ناراحت بودم، هم خوشحال. زنده زنده، تکه پاره‌اش کرده بودند و تکه‌های پیکرش رو تو همون گونی فرستاده بودند.</span><br style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"> زندگی مظلومانه </span><span style="color: rgb(225, 0, 5); font-family: arial,helvetica,sans-serif;">«شهید محمد نوبخت»</span><span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"> ، با شهادت مظلومانه‏ اش کامل شد.</span></font> text/html 2012-10-02T05:38:59+01:00 majnon44.mihanblog.com علیرضا یادگار از شهید فلاحی http://majnon44.mihanblog.com/post/204 انسان از راه اندیشه پرواز می کند; کاوش می کند; می بیند; به رازها پی می برد; مناعت طبع پیدا می کند; از اسارت هوسها , غرضها , حسادتها , خودبینی ها رها می شود و سرانجام از راه اندیشه به آرامش درون می رسد. به اقلیم وجود آنها پا می نهد و بر دیدگاهی رفیع می ایستد و افق بیکران و نامتناهی اقلیم الهی را می بیند و بر صفحه رادار اندیشه خود , عوارض مادی را نمی بیند , یک صفحه شفاف روحانی و ربانی می بیند که لکه های عوارض مادی بر آن محسوسند... text/html 2012-10-02T05:35:18+01:00 majnon44.mihanblog.com علیرضا یادمان رفت … http://majnon44.mihanblog.com/post/203 <p style="text-align: center;">آن روزهای جبهــــــه و جنگ یادمـــــــــان رفت</p> <p style="text-align: center;">روز وداع ِ مـــــــــــــــادران را یادمــــــــــان رفت</p> <p style="text-align: center;">غرق ِ رفــــــــــاه و ذرق و برق ِ شهر گشتیــم</p> <p style="text-align: center;">خط ِ مقـــــدم های جبهه یادمـــــــــــــان رفت</p> <p style="text-align: center;">مجذوب ِ لبخنـــــدهای این و آن گشتیـــــــــم</p> <p style="text-align: center;">آن خنده هـــــای بی ریا را یادمــــــــــان رفت</p> <p style="text-align: center;">سرمـا و سخــتی ِ مریـــوان ، وای بــــــــر ما</p> <p style="text-align: center;">اروند و بهمنشیـــر و کارون یـــــــــادمان رفت</p> <p style="text-align: center;">پیشانــــی بند ِ “یا حسین” بستیـــم ، امــا !</p> <p style="text-align: center;">راه ِ حسیــــن بن علی را یادمــــــــــان رفت</p> <p style="text-align: center;">با حـــــاج همت ، باکـــری ، بیگانه گشتیـم</p> <p style="text-align: center;">فرهنگِ زیبــــای شهادت یادمــــــــــان رفت</p> <p style="text-align: center;">ما وارث ِ پیراهـــــــــــن و شلوار ِ خاکــــــــی</p> <p style="text-align: center;">افسوس ! روی خاک نشستن ، یادمان رفت</p> <p style="text-align: center;">شعر شهیـــــــدان ِ خـــدا را حفظ کردیــــم</p> <p style="text-align: center;">اما شهیـــــدان ِ خـــدا را یادمـــــــــان رفت</p>